X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم

داستان کوتاه: همزاد

خودمو دیدم! اون طرف خیابون. اولش باورم نمیشد، ولی... جداً خودم بودم!


وایساده بود پشت ویترین یه کتابفروشی و داشت کتاب هاشو نگاه می کرد. لباس دیگه ای تنش بود، تر تمیز و مرتب. از اون لباس هایی که من فقط تو مهمونی های رسمی می پوشم.


چند ثانیۀ اول فقط با دهن باز نگاش می کردم. آخه لامصب حرکاتشم درست مثل من بود. یه کیف سامسونت بزرگ گرفته بود دست چپش، چیزی که هیچوقت تو زندگیم نتونستم باهاش کنار بیام... من کلاً با کیف رو دوشی راحت ترم، چون باعث میشه هر دو دستم آزاد باشه. اگه دلم بخواد میذارمشون تو جیبام و این مخصوصاً مواقعی که هوا سرده خیلی کیف میده.


انگار یه کتابی توجهشو جلب کرد، چون رفت توی مغازه. اولش دو دل بودم، برم دنبالش یا نه... فکر کردم گیرم که رفتم، اصلاً برم جلو، بهش چی بگم؟ بگم شما چرا انقدر شبیه منین؟ شاید وحشت کنه. شاید فرار کنه. شایدم با هم دوست شدیم. هیچوقت برادر نداشتم، اما تو فیلم ها زیاد دیدم برادرهای دوقلو چه سوء استفاده های باحالی از شباهتشون می کنن. اگه سلیقه اش هم مثل من باشه، پس حری های زیادی برای گفتن داریم.


تو همین فکرها بودم که دیدم وایسادم پشت ویترین همون کتاب فروشی. اصلاً متوجه نشدم کی اومدم اینور خیابون. سعی کردم از پشت شیشه، از لابلای کتاب ها، دزدکی نگاش کنم: داشت یه کتابی رو ورق میزد. مادر به خطا حتی کتاب ورزق زدنشم شبیه من بود! ولی چه بد حالت ایستاده بود، با اون قوز ملایم به سمت جلو. نگاهم از روی آدمی که درست شبیه من بود چرخید و افتاد روی تصویر خودم تو شیشۀ ویترین. تازه متوجه شدم منم موقع ایستادن به همون ترتیب به جلو قوز می کنم. فوراً کمرم رو صاف کردم. نه به این دلیل که شبیه "اون" نباشم، بیشتر واسه اینکه به نظرم واقعاً بدحالت بود. باید حواسم باشه دیگه هیچوقت اینجوری نایستم. دوباره نگاهش کردم. رفته بود پیش فروشنده که پول کتابو بده. اینکارو با کارت بانکیش انجام داد. به نظر از اون دسته آدم هایی میومد که فکر می کنن خرید کردن با کارت یه جور کلاسه.


کتاب رو گذاشت توی کیف سامسونتش. چند لحظه دیگه از کتابفروشی میومد بیرون و من باید زودتر تصمیم می گرفتم که موقع بیرون اومدن باهاش حرف بزنم یا نه؟ شاید می تونستیم بریم یه قهوه با هم بخوریم و دربارۀ زندگی هامون صحبت کنیم؟ دربارۀ همه چیز... ولی اگه غریبه ای باشه که فقط از نظر ظاهری شبیه منه، چه حرف مشترکی داریم واسه گفتن؟ شاید اصلاً دعوامون بشه.


خیلی زودتر از اونچه انتظارشو داشتم در مغازه باز شد و اومد بیرون. به سریعترین شکلی که می تونستم چرخیدم و بهش پشت کردم. چشمامو بستم. هر آن منتظر بودم از پشت بزنه رو شونه ام چون تقریباً مطمئن بودم که منو دید. اما خبری نشد. بعد چند ثانیه آروم برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. خبری نبود. بین جمعیت گم شده بود و من چقدر احساس خنگی می کردم از اینکه حتی رنگ لباسش رو به خاطر نسپردم. تنها چیزی که ازش یادم بود، همون کیف سامسونت بزرگ مسخره بود.


به ویترین مغازه نگاه کردم و سعی کردم کتابی که توجهشو جلب کرد پیدا کنم. کار سختی نبود. اگه "اون" خود "من" بود، پس باید سلیقه هامونم مثل هم باشه. حدسم درست بود. از بین تمام کتاب های پشت ویترین، فقط یک کتاب به نظرم جالب میومد. تصمیم گرفتم بخرمش.


رفتم توی مغازه. از فروشنده پرسیدم اون کتابو کجا می تونم پیدا کنم و اونم همونطور که مشغول خوندن کتاب قطوری بود، بدون اینکه نگام کنه به قفسۀ روبرو اشاره کرد: درست همونجایی "من" چند دقیقه قبل ایستاده بودم. رفتم به سمت قفسه ها و خیلی زود کتاب مورد نظرمو پیدا کردم. بازش کردم تا چند صفحه اش رو بخونم. هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که حس کردم یکی داره یواشکی نگام می کنه. همونطور که تظاهر به ورق زدن کتاب می کردم، آروم و زیرچشمی به روبرو نگاه کردم: "من" دیگه ای توی خیابون ایستاده بود و داشت با تعجب نگام می کرد. انگار داشت تصمیم می گرفت بیاد تو باهام حرف بزنه یا نه.


نگاه سریعی به سر و وضعش انداختم. نه از طرز لباس پوشیدنش خوشم اومد نه از کیف دستی کوچیکی که بندشو انداخته بود دور مچ راستش. همچین محکم بهش چسبیده بود که انگار تمام زندگیش تو اون کیف خلاصه میشه. دلم نمی خواست با این یکی "من" روبرو بشم. یعنی صرف اینکه یه نفر شبیه منه دلیل بر این نیست که بتونه دوست خوبی هم برام باشه.

اصلاً به روی خودم نیاوردم که دیدمش. رفتم طرف فروشنده. پول کتابو نقد گذاشتم رو میز و بدون اینکه حرفی بزنم سریع از مغازه اومدم بیرون. می دونستم که هنوز پشت ویترین ایستاده. اما، در کمال تعجب، کسی اونجا نبود. با نگاه خیابونو زیر و رو کردم، اما ندیدمش. برای بار دوم احساس خنگی بهم دست داد چون باز هم رنگ لباسش رو به خاطر نسپرده بودم و تنها چیزی که دیدم کیف دستی کوچیکش بود. می دونین که، پیدا کردن یه کیف دستی کوچیک بین این همه جمعیت کار آسونی نیست.


احساس می کردم گم شدم بین "من" قبل با اون سامسونت بزرگ مسخره و "من" جدید با یه کیف دستی کوچیک زوار در رفته.


سعی کردم "من"ها رو فراموش کنم؛ رفتم خونه، قهوه درست کردم، نشستم رو مبل راحتیم و کتابی که تازه خریده بودمو باز کردم. شاید "من"های دیگه هم الان داشتن همین کارو انجام میدادن و شاید اونهام داشتن به "من" فکر می کردن.


سال ها از اون روز میگذره و هنوز هر وقت یادش میفتم با خودم میگم ای کاش می رفتم جلو و باهاشون حرف می زدم. آخه می دونین، مگه تو زندگی هر کس چند بار پیش میاد که خودشو ببینه؟

برچسب‌ها: داستان کوتاه، همزاد
تاریخ ارسال: یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 18:55 | نویسنده: حسام دهقانی | چاپ مطلب