سه تا در هست که پشت یکیشون جایزه است (مثلاً جنیفر لوپزه) و دو تای دیگه هیچی.

یکی رو انتخاب کن. به من بگو. (مثلاً شمارۀ 1)
من (که جواب رو می دونم) از دو گزینۀ باقی مونده (یعنی 2 و 3) یکی رو که پوچه حذف می کنم. (مثلاً 2)
حالا دو گزینه باقی می مونه (1 و 3) که جایزه پشت یکی از این دوتاست.
دوباره این شانس رو داری که از بین این دو گزینه یکی رو انتخاب کنی.
چیکار می کنی؟ روی انتخاب اولت (یعنی 1) می مونی یا به اون یکی گزینه (یعنی 3) سوئیچ می کنی؟
به نظرت احتمال برنده شدن در کدوم حالت بیشتره؟ موندن روی انتخاب اولیه یا سوئیچ کردن به گزینۀ دیگه؟
1- هفتۀ اول عید شمال بودیم، اکسیژن زده شدیم برگشتیم تهرون یه کم دود بخوریم سرحال بیایم!
2- ما سال نو رو با تلویزیون طپش تحویل کردیم و بعدش هم خیلی شیک پیام اوباما رو شنیدیم! فکر کنم ما مصداق واقعی تهاجم فرهنگی/سیاسی باشیم.
3- امسال هیچ آلبوم موسیقی درست و حسابی برای عید نیومد. آلبوم منصور به درد عمه اش می خوره، بقیه هم مالی نبودن. باز به ساسی مانکن و کیوان بهارلو! دم داخلی ها و زیرزمینی های خودمون گرم که تو این اوضاع آهنگ ضبط می کنن می دن بیرون.
4- هر شب راس ساعت ۸ مشتری ثابت شبکۀ ۲ هستم که برنامۀ نوروزی کلاه قرمزی رو پخش می کنه. این برنامه ایدۀ جالی داره (عید دیدنی با هنرمندان) و آدم از حرف های کلاه قرمزی و پسرخاله روده بر می شه. به نظر من قسمتی که محمدرضا هدایتی مهمون برنامه بود تا حالا از همه جالبتر بوده...
5- سریال مرد دوهزار چهرۀ مهران مدیری رو هم هر شب دنبال می کنم. اوایلش بی مزه بود اما الان خیلی خوب شده. با اینکه طرح کلی داستان و کاراکترها از سری اول وجود داشته، باز مدیری به سبک "راه بنداز، جا بنداز" خودش پیش رفت و بعد از سه چهار قسمت برنامه اش رو جا انداخت. می تونست خیلی بهتر از این باشه، می تونست مثل سری اول وسواس بیشتری در دکوپاژ به خرج بده، اما در همین حد هم کاملاً قابل قبوله. برام جالب بود وقتی فهمیدم خیلی از ایرانی های مقیم ممالک خارجه هر روز سریال های ما رو از روی اینترنت داونلود می کنن و می بینن!
6- این روزها تهرون از همیشه خلوت تره. مسیر یه ساعته رو می شه ظرف ده دقیقه رفت و زودتر به قرار رسید و علاف شد! از هر جا که باشی هم کوه های شمال تهرون دیده می شن هم کوه های جنوب شهر... حتی نوک برج میلاد هم کاملاً معلومه و آسمون آبی آبی! کاش اونایی که رفتن مسافرت همونجا بمونن برنگردن دیگه!
7- این هفته شیش هفت تا فیلم دیدم که هیچکدوم در حدی نبودن که بخوام درباره شون بنویسم. فقط Bedtime Stories (محصول ۲۰۰۹) با بازی آدام سندلر فیلم نسبتاً خوبیه که چند تا سکانس خیلی خنده دار داره.
8- Lost خونم کم شده بود، دو اپیزود آخرش (۹ و ۱۰) رو که بخاطر مسافرت عقب افتاده بودم گرفتم و دیدم. آخر اپیزود ۱۰ اتفاقی افتاد که چشمام از حدقه زد بیرون!
9- تمام تبلیغات تلویزیون شده آگهی بانک ها برای قرعه کشی های مختلف: بانک رفاه، ملی، تجارت،... اونم چه جایزه هایی: اسکناس ۵۰۰۰ تومنی به ارتفاع قلۀ دماوند! نمی دونم توی کشورهای دیگه هم بانک ها اینجوری توی تلویزیون تبلیغ می کنن یا نه. اگه کسی می دونه بگه لطفاً!
10- یادتون نره که فقط چهار روز از تعطیلات باقی مونده و بعدش دوباره روز از نو روزی از نو! ها؟ کوفتت شد؟ کیف کردم!
سال ۷۹ بعد از اینکه فیلم کوتاه من (احضار) به دلیل رعایت مصلحت (!) از گرفتن جایزۀ اصلی جشنواره فیلم کوتاه تهران محروم شد، فیلمنامه ای نوشتم به نام "فیلم هنری" و در اون از مسائلی که برای فیلمم پیش اومده بود با زبانی طنز شکایت کرده بودم. آقای حاتمی کیا بعد از خوندن فیلمنامه بهم گفت "فیلمنامه رو عصبی نوشتی. هیچوقت عصبی فیلم نساز."

به نظر میاد – همونطور که در روزهای جشنواره از زبان منتقدین خوندم – بیضایی در حالتی کاملاً عصبی و عصبانی از شرایط موجود در سینمای ایران این فیلمو ساخته. فیلم پر از دیالوگ های منتقدانه نسبت به دست های پشت پردۀ سینمای ایرانه و بیضایی تا جایی که تونسته شکایت کرده.
این فیلم بیشتر از هر چیز دربارۀ سینماست... دربارۀ باندهای اختاپوسی، تحمیل، حق کشی و سوء استفاده های پنهان و آشکار در سینمای ایران. بازیگرانی که به فیلم تحمیل می شن و فیلمنامه ای که تغییر می کنه.
"وقتی همه خوابیم" اسم فیلمیه که گروه فیلمساز داستان اصلی در حال ساختنش هستن، فیلمی در ژانر تریلر با فیلمنامه ای عالی و دیالوگ های کوتاه و دوست داشتنی مخصوص بهرام بیضایی. در این فیلم با موسیقی، دکوپاژ و تدوین خاص بیضایی طرف هستیم و از دیدنش لذت می بریم. اما هر وقت از این فیلم به داستان اصلی (یعنی وقایع پشت صحنۀ گروه فیلمساز) سوئیچ می کنیم هیچ نشونه ای از سینمای خاص بیضایی نمی بینیم و در عوض گله و شکایت های به حق بیضایی رو از زبان عوامل فیلم می شنویم.
در این فیلم بازی هایی به واقع دیدنی از بازیگران شاهد هستیم، حتی کسانی که نقش های فرعی و بسیار کوتاه دارن. تنها چیزی که منو اذیت کرد سکانس پایانی فیلم گروه فیلمساز بود که – برخلاف تاکید زیاد بر زیبا بودن – بیش از حد کشدار بود.
یکبار در خانۀ سینما جلسه ای داشتیم با حضور بهرام بیضایی بعنوان سخنران. وقتی رفت پشت میکروفون گفت "من امروز خیلی تلخ هستم، به خاطر یک خبر که در صفحۀ حوادث روزنامه خوندم..." و تا آخر جلسه با لحنی عصبانی با ما صحبت کرد! امروز موقع دیدن فیلم حس می کردم باز هم بیضایی داره با همون لحن برامون سخنرانی می کنه!
در مجموع باید بگم "وقتی همه خوابیم" – گرچه کمی عصبی – فیلمیه با بازی هایی بالاتر از حد استاندارد سینمای ایران و یک کلاس کامل آموزش دکوپاژ و تدوین از استاد سینمای ایران، بهرام بیضایی.
نزدیک عید شده و بر و بچز ازم درباره فیلم های جدید یا فیلم هایی که می شه توی تعطیلات دید سوال می کنن. من اینجا خیلی کوتاه بعضی از این فیلم ها رو معرفی می کنم:
Vantage Point (پیت تراویس / ۲۰۰۸)
یه اکشن حسابی دربارۀ ترور رئیس جمهور آمریکا که از چند نقطه نظر تعریف می شه. ریتم فیلم انقدر سریعه که به هیچ عنوان متوجه زمان نمی شیم. متیو فاکس (بازیگر نقش جک شپارد سریال Lost)، فارست ویتاکر و دنیس کواید از بازیگران فیلم هستن.
امتیاز: ۷ از ۱۰
Diving Bell & the Butterfly (جولیان اشنابل / ۲۰۰۷)
داستان واقعی مردی که در اثر یک حادثه فلج مطلق می شه... بخش زیادی از فیلم از دریچۀ چشم این مرد نمایش داده می شه (با فیلمبرداری فوق العادۀ یانوش کامینسکی). این فیلم فرانسوی در رشته های مختلفی کاندید اسکار هم بود. البته شاید برای ایام عید یه کم تلخ باشه اما زیبایی فیلم از تلخی داستان کم می کنه.
امتیاز: ۷ از ۱۰
The Day the Earth Stood Still (اسکات دریکسون / ۲۰۰۸)
یه اکشن علمی تخیلی نه چندان خوش ساخت دربارۀ پایان جهان و ماموری (کیانو ریوز) که برای نابودی انسان ها به زمین فرستاده شده. جلوه های ویژۀ خوب، فیلمنامۀ متوسط، بازی های ضعیف.
امتیاز: ۵ از ۱۰
Nostradamus: 2012 (مستند / ۲۰۰۹)
حالا که حرف از پایان دنیا شد بذارین این فیلم مستند رو هم بهتون معرفی کنم. یک فیلم مستند دربارۀ آخرین پیش بینی نوستراداموس (پیشگوی معروف قرن ۱۵) که تاریخ دقیق پایان جهان رو پیش بینی کرده: 2012/12/21 یعنی ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ (کمتر از چهار سال دیگه!). عجیب اینکه از دید ستاره شناسی این تاریخ مفهوم خاصی داره و حدود هر ۲۶ هزار سال یکبار تکرار می شه...
Twilight (کاترین هاردویک / ۲۰۰۸)
یه فیلم خون آشامی تین ایجری متفاوت با تمام فیلم های خون آشامی که تابحال دیدیم. خوش ساخت، بازی های خوب، هیجان انگیز. واقعاً ارزش دیدن داره، خصوصا اینکه قسمت دومش هم در حال ساخته شدنه و به نظر می رسه به یکی از چندگانه های محبوب سینمایی تبدیل بشه.
امتیاز: ۷ از ۱۰
Valkyrie (برایان سینگر / ۲۰۰۸)
داستان آخرین ترور نافرجام هیتلر، نه ماه قبل از پایان جنگ جهانی دوم. تام کروز در نقش یک کلنل آلمانی بازی فوق العاده زیبایی از خودش به نمایش گذاشته. هیجان داستان و کارگردانی عالی برایان سینگر (مظنونین همیشگی) باعث می شه از فیلم حسابی لذت ببریم.
امتیاز: ۸ از ۱۰
The Unborn (دیوید اس. گویر / ۲۰۰۹)
برای کسانی که به فیلم های ترسناک علاقه دارن، این فیلم گزینۀ خوبیه. با اینکه فیلمنامه و ساختار فیلم ضعف های زیادی داره اما در نهایت موفق می شه بیننده رو نسبتاً راضی کنه (یعنی بترسونه!). اینکه گری اولدمن قبول کرده در یه همچین فیلمی بازی کنه جای تعجب داره.
امتیاز: ۵ از ۱۰
Casino Job (کریستوفر رابین هود / ۲۰۰۹)
یه فیلم مستقل دربارۀ چند نفر که تصمیم می گیرن از صاحب یه کازینو توی لاس وگاس انتقام بگیرن و به خاک سیاه بشوننش. فیلمنامه طرح جالبی داره که می تونست خیلی بهتر از این پرداخت بشه، اما بنا به دلایلی نامعلوم (!) به جنبه های اروتیک قضیه بیشتر از پلات اصلی توجه شده. این فیلم به هیچ وجه خانوادگی نیست!
امتیاز: ۶ از ۱۰
Angle-A (لوک بسون / ۲۰۰۵)
این فیلم سیاه و سفید فرانسوی آخرین فیلم لوک بسون (لئون، عنصر پنجم) هست که داستانی کمدی داره: فرشته ای که مامور می شه به زمین بیاد و از یک مرد شکست خورده حمایت کنه. بازی عالی دو بازیگر اصلی به همراه فیلمبرداری بسیار خوب از ویژگی های مثبت این فیلمه.
امتیاز: ۷ از ۱۰
In Bruges (مارتین مک دوناف / ۲۰۰۸)
یه تریلر هیجان انگیز بسیار خوش ساخت با مایه های طنز دربارۀ دو آدمکش که برای انجام یک ماموریت به شهر بروژ فرستاده می شن... در این فیلم که کاندید اسکار بهترین فیلمنامۀ اوریژینال امسال هم بود شاهد بازی های فوق العاده عالی از کالین فارل و رالف فینس هستیم.
امتیاز: ۸ از ۱۰
خب ما تصمیممون رو گرفتیم. می خوایم از اینجا بریم. دیگه خسته شدیم... می خوایم مهاجرت کنیم. می خوایم مهاجرت کنیم به... به... به کجا؟ کجا بریم؟
این روزها همه کانادا رو برای مهاجرت انتخاب می کنن، شما چطور؟... یعنی ما چطور؟ توی سیستم امتیازدهی ادارۀ مهاجرت کانادا که نمرۀ کافی میاریم... بیشتر هم میاریم... برای IT هم که همه جا کار هست... کانادا کشور آزادیه با همه جور ملیت و این خیلی مهمه. کانادا خوبه فقط یه مشکل کوچیک وجود داره و اونهم اینکه پروسه اش خیلی طولانیه... ۵ سال طول می کشه... ما عجله داریم. تازه سرد هم هست و خیر سرشون در بهترین حالت سالی سه ماه خورشید رو می بینن! من هم که از سرما خیلی بدم میاد، حاضرم حبشه زندگی کنم اما جای سرد نباشم. کانادا قندیل می زنیم. نه، کانادا خوب نیست...
خب می ریم استرالیا! برو و بچز رفتن می گن جای خوبیه. تازه تا حالا کانگورو هم ندیدیم می ریم اونجا حسابی حال می کنیم... راستی کارتون مهاجران هم اونجا می گذشت... نیمو هم رفته بود سیدنی. کتاب پرندۀ خارزار هم همینطور. گفتم پرنده یادم افتاد می گن استرالیا پر از طوطیه و کلاغ! می گن کلاغ هایی داره که صداشون عین عرعر خر می مونه! اگه سر و صدا بخوایم که همینجا به اندازۀ کافی سر و صدا داریم... نه، خوشم نیومد!
اصلاً می ریم اروپا! نزدیک هم هست هر وقت اراده کنیم میایم ایران دیدن فک و فامیل! کلی هم کلاس داره، می گن "بچه ها دارن از اروپا میان، میاین بریم فرودگاه دنبالشون؟!" خیلی باکلاسه! عالی شد! چرا تا حالا به فکرمون نرسید؟... خب، کجا بریم؟ انگلیس! کشور هری پاتر و کایرا نایتلی! به به! تازه یه بار هم رفتم همه جا رو بلتم گم نمی شیم! فقط یه مشکلی داره... خیلی گرونه. لندن که اصلاً نمی شه زندگی کرد، بقیۀ شهرهاشون هم انقدر سرد و بی روحه که آدم دیپرس می شه بعد سه ماه. از اون ملکه الیزابت عفریته شون هم اصلاً خوشم نمیاد. پیرزن عجوزه زد پرینسس دایانا رو کشت... اصلاً ما هر چی می کشیم از دست این انگلیسی های خبیثه! اه اه! بدم اومد... عمراً پامو نمی ذارم.
آلمانی های عوضی که فقط توی دنیا خودشونو قبول دارن، توی فرانسه هم کی می تونه کار پیدا کنه، خودشون بدبختن! با اون لهجه مسخره شون، حرف "ر" رو نمی تونن مثل آدم تلفظ کنن می گن "غ"! تازه این یارو سارکوزی نخست وزیرشون هم خانوم بازه! خوشم نیومد!
بلژیک و پرتقال و سوئد و دانمارک هم که زبون غیرآدمیزاد حرف می زنن نمی شه یاد گرفت که! اصلاً اروپا خوب نیست. بریم یه جای دیگه.
از سیاه پوست ها اصلاً خوشم نمیاد، پس آفریقا هم خط می خوره. همینطور از سرخپوست های بدرنگ. با اون اسم های عجیب غریبشون. کجا موند؟ آسیا؟
می گم اگه می خوایم آسیا باشیم که می مونیم همینجا توی ایران. می خواستیم مهاجرت کنیم مثلاً... خب ما از تهرون شلوغ کثیف بدمون میاد... اصلاً چطوره بریم شهرستان؟ یه شهرستان خلوت و قشنگ. چطوره بریم دهات زندگی کنیم؟ هوای خوب، جنگل، یه تیکه زمین می خریم محصول می کاریم توش، شیر تازه، تخم مرغ، خودمون پنیر محلی می ندازیم حالشو می بریم... به به! چه حالی می ده... بوی بارون، بوی خاک، بوی کود تازۀ حیوانی... کدوم دهات بریم؟ آهان! می تونیم بریم مزلقون! نمی دونی کجاس؟ منم نمی دونم، ده فامیلامونه! خانوم پاشو اون... اون... اون... شماها توی ایران بهش چی می گین؟... آهان، نقشه، نقشۀ ایران رو بیار بگردیم پیداش کنیم...
آیا حاضری به خاطر موقعیت و شرایط به احتمال قوی بهتر آینده، موقعیت نسبتاً خوب فعلی رو کاملا رها کنی؟