مناظره دیشب بین مهندس موسوی و آقای رئیس جمهور (که حتی شرم دارم اسمش را بنویسم!) نشانۀ بزرگی بود بر پیروزی خرد، منطق، قانون و منش بر قانون شکنی، هوچی گری و وقاحت. پیروزی مدیریت خردگرا بود بر مدیریت منفعلانه و عصبی.
تا بیست دقیقه پایانی فکر می کردم چرا میرحسین جواب این مرد را نمی دهد، اما وقتی نوبت صحبت های پایانی موسوی شد متوجه شدم چه استراتژی خوبی را برای مقابله با یک فرد دروغگو، قانون گریز و وقیح در پیش گرفته است. موسوی به احمدی نژاد اجازه داد تمام مدارک و پرونده هایی را که به خیال خود برای تخریب رقیب با خود آورده بود رو کند و عصبانی شود... میرحسین اسیر استراتژی حمله/دفاع رئیس جمهور نشد و توانست به خوبی جلسه را اداره کند... و در پایان رو به دوربین، خطاب به ملت گفت:
من دقیقاً برای تغییر همین وضع به میدان آمده ام. برای تغییر جو پرونده سازی و سیاه نمایی.
و چقدر قاطع بود جایی که رو کرد به مردی که میان سخنانش آمده بود تا تمرکزش را بهم بزند:
شما اجازه نداری از وقت صحبت من استفاده کنی... چهار سال حرف زدی، من ساکت بودم... حالا چهار دقیقه من حرف می زنم شما گوش کن!
آیا رئیس جمهور به همین شکل چهار سال به ادارۀ مملکت پرداخته؟ آیا به همین شکل وارد جلسات مهم بین المللی شده؟ آیا با همین منطق به ما مردم نگاه می کند؟
رئیس جمهوری که ادعای قانونمداری دارد، در صحبت های مناظره اش برخلاف قانون از هر کس که خواست اسم برد و بجای آنکه به دفاع از دیدگاه ها و برنامه های خود بپردازد فقط سعی داشت عملکرد دولت های گذشته را زیر سوال ببرد... امیدوارم به زودی در دادگاه های متعدد ناچار به پاسخگویی شود.
آقای رئیس جمهور، وقتی آمدید به شما سلام نکردم. اما الان به صدای بلند می گویم: خداحافظ برای همیشه!
این روزها مخالفان موسوی و تحریمی ها رفتن سراغ صحبت های بیست سال پیش میرحسین و از لابلای حرفهاش چیزهایی رو پیدا می کنن که نظر موافقان رو تغییر بدن.
مثلاً اینکه موسوی سال ۶۴ گفته به اقتصاد دولتی معتقده یا سال ۶۵ فلان معاونش گفته به بانوان بدحجاب گواهینامه داده نمی شه...!
این دسته افراد متوجه نیستن که شرایط زمان جنگ و ۲۴ سال پیش با الان قابل مقایسه نیست... نمی شه کسی رو بخاطر حرفهای بیست سال پیشش رد یا حتی قبول کرد، بابا جان بیا ببین الان حرفش چیه! مگه می شه آدم ظرف بیست سال ثابت بمونه؟! اصلاً به قول افلاطون "فقط احمق ها هیچوقت تغییر نمی کنند!"
و این موضوع یه چیز دیگه رو هم ثابت می کنه. اینکه ما تونستیم ظرف این سالها – کم یا زیاد – به سمت خواسته هامون حرکت کنیم و یه سری افکار قدیمی رو کنار بزنیم. الان ایران به جایی رسیده که حتی جناح انحصارطلب هم حرف از قانونمداری و مردم سالاری می زنه و این یعنی یک حادثۀ مهم.
مطمئنم این ما هستیم که بالاخره سرنوشت کشور رو تغییر می دیم، نه تحریمی هایی که قایم شدن توی خونه هاشون پای شبکه های ماهواره ای تا هخا بیاد ایران رو آباد کنه، یا با شرکت نکردن در انتخابات به خیال خودشون مبارزه منفی بکنن...
به قول ابراهیم نبوی: خسته نشی انقدر مبارزه می کنی!
به تمام کسانی که این روزها به رنگ سبز حساسیت پیدا کردن و با دیدنش دچار سرگیجه می شن توصیه می شه تا پایان انتخابات از استعمال موارد زیر خودداری نمایند:
خوردن قرمه سبزی، سبزی پلو، کوکو سبزی و هر نوع گوجه سبز، فلفل سبز، لوبیا سبز و انواع سبزیجات.
تماشای فیلم های "مسیر سبز" (Green Mile)، "گرین کارت" (پیتر ویر)، "اتاق سبز" (فرانسوا تروفو) و "درۀ من چه سبز بود" (جان فورد).
تماشای سریال "حلقۀ سبز" و فیلم "خاکستر سبز" (هر دو از ساخته های کارگردان معلوم الحال سینمای ایران، ابراهیم حاتمی کیا) هم به شدت ممنوع می باشد.
خواندن کلیۀ کتاب های نویسندۀ اصلاح طلب مزدور و بدقیافۀ آمریکایی به اسم "گراهام گرین".
عبور از شهرستان بد آب و هوای سبزوار و کلیۀ مسیرهای منتهی به سبزه میدان.
و خدایی نکرده در صورت پیروزی رنگ سبز:
عدم گره زدن سبزه در روز سیزده به در حداقل تا چهار سال آینده!
عدم استعمال هرگونه ساعت اعم از مچی، رومیزی و دیواری تا چهار سال (به دلیل اجبار در تنظیم آن با ساعت جهانی واقع در منطقۀ اصلاح طلب نشین گرینویچ)!
توی بحث های انتخاباتی هر وقت کسی می گه "ما یکبار دوران خاتمی سعی کردیم به دموکراسی برسیم ولی نشد (یا نذاشتن)، پس چرا باید دوباره سعی کنیم؟"، یاد اون کارتون پلنگ صورتی میفتم که می خواست از خیابون رد بشه اما هر بار یه اتفاقی می افتاد نمی تونست...
توی عالم بچگی پیش خودم فکر می کردم خب یه بار این راهو امتحان کرد نشد، چرا دوباره همونو امتحان نمی کنه؟ مثلا یه تخته الوار انداخت بین دو تا ساختمون تا رد بشه بره اونور، عدل همون موقع یه پرنده نشست سر راهش و نذاشت بره. خب چرا دوباره سعی نکرد؟
این روزها فکر می کنم طراحان پلنگ صورتی بیخود اینا رو نساخته بودن، انگار واقعا آدم هایی هستن که بعد از یکبار تلاش و نتجیه نگرفتن، بالکل می کشن کنار و دیگه هیچ رقمه حاضر نیستن برای رسیدن به هدفشون تلاش کنن.
<< سالگرد حماسۀ بزرگ دوم خرداد مبارک باد >>

استادیوم ۱۲هزار نفری آزادی، ساعت ۱۶
محل و ساعت حرکت اتوبوس ها
به امید دیدار تمام "یاران دبستانی" در این مراسم
مراسم از ساعت ۱۶ با پخش کلیپ و سرودهای مختلف شروع شد.
دو تلویزیون پلاسمای بزرگ دو طرف سالن بود که تصاویر سخنرانان رو پخش می کرد.
چهره های سیاسی، هنری و ورزشی زیادی داخل سالن بودن که میکروفون بی سیم رو به بعضی هاشون رسوندن تا چند کلمه صحبت کنن.
کیومرث پوراحمد: ما در سال ۸۴ گول خوردیم، فریب خوردیم و با انتخابات قهر کردیم... و این بلا سرمون نازل شد!
حمید فرخنژاد: داستان خاله سوسکه رو که یادتونه؟ مدام می پرسید اگه زنت بشم منو با چی می زنی؟ یعنی کتک خوردن براش یه چیز عادی بود، اینکه با چی کتک بخوره فرق می کرد! ما هم در این چهار سال شدیم مثل خاله سوسکه...

کامبوزیا پرتوی: هر بار که رئیس جمهور به سفر استانی رفت من تحقیر شدم، هر بار که به سفر خارجی رفت تحقیر شدم، هر بار که به کسی نامه نوشت تحقیر شدم... دیگه اجازه ندیم بیشتر از این یک مرد کوچک ما رو کوچک کنه!
فائزه هاشمی، بهاره رهنما، لیلی رشیدی، پگاه آهنگرانی، پدر محمد جهان آرا، همسر رجایی و... از دیگر سخنرانان جلسه بودن.
حرف های زهرا رهنورد با تشویق زیاد حاضران روبرو شد.
ویدئوی پیام میر حسین موسوی (که اصفهان بود) در سالن پخش شد.
بیشترین تشویق متعلق بود به خاتمی، رئیس جمهوری که در مدت چهار سال گذشته ارزشش رو بیشتر از پیش می دونیم.
عکس های مراسم دوم خرداد (از وبلاگ عکسامون)
The Horsemen - ۲۰۰۹
فیلمی در ژانر جنایی/پلیسی که می خواد شبیه سکوت بره ها، بی خوابی، هفت و زودیاک باشه و دقیقاً از همین موضوع ضربه خورده.
داستان فیلم درباره کارآگاهیه که درگیر یک سری قتل سریالی می شه، کسانی که به شکلی فجیع به قتل می رسن و دلیل کشته شدن اونها به یکی از داستان های انجیل (چهار سوارکار) ارتباط داره...
فیلمنامه نسبتاً خوب و حساب شده نوشته شده اما بازی ها، دیالوگ ها و خصوصاً ساختار فیلم باعث شده تا از یک اثر جنایی قابل توجه به فیلمی متوسط نزول پیدا کنه.
امتیاز: ۶ از ۱۰
Push - ۲۰۰۹
ایدۀ خوب، فیلمنامۀ متوسط، بازی های بد، ساختار ضعیف و جلوه های ویژۀ زیاد.
امتیاز: ۴ از ۱۰
The G*rlFr**nd Experience - ۲۰۰۹
آخرین اثر استیون سودربرگ که بیشتر حالتی مستندگونه داره، دربارۀ انتخابات سال گذشتۀ آمریکاست و بحث و تبادل نظر چند نفر دربارۀ اوباما، برنامه هاش و بحران اقتصادی.
ساشا گری، بازیگر اصلی فیلم یکی از چهره های شناخته شده فیلم های مبتذل و پو*نو هست
که نمی دونم واقعاً به چه دلیل برای این نقش انتخاب شده. واقعاً از استیون سودربرگ بعیده!
امتیاز: ۵ از ۱۰
Tattooist - ۲۰۰۸این فیلم رو فقط به این دلیل که محصول نیوزلاند و مالزی هست تماشا کردم که اتفاقاً فیلم بدی هم نیست. موضوع فیلم دربارۀ مردی هست که روی بدن مشتری هاش نقاشی هایی رو تاتو می کنه، اما نمی دونه کشیدن نقشی خاص باعث زنده شدن روحی شیطانی می شه! به نظر می رسه فیلم مزخرفی باشه اما سکانس ها و نماهایی در فیلم هست که نظیرش رو در هیچ فیلمی ندیده بودم. جلوه های ویژه هم خیلی خوب از کار دراومده و به نسبت سینمای مالزی اثر قابل توجهی محسوب می شه.
امتیاز: ۶ از ۱۰
We Are Marshall - ۲۰۰۶
من هیچوقت از فیلم های ورزشی اونهم با موضوع فوتبال آمریکایی خوشم نمیومد اما این فیلم با بقیۀ فرق می کنه. اول به دلیل ساختار خوب و دوم به خاطر بازی های بسیار باورپذیر.
موضوع فیلم دربارۀ سانحۀ هوایی هست که برای تیم فوتبال Marshall آمریکا اتفاق افتاد (دهۀ هفتاد میلادی) و تمام بازیکنان اصلیش کشته شدن. مدیران باشگاه تصمیم می گیرن تیم دیگه ای دست و پا کنن اما با مشکلات زیادی مواجه می شن. اولین مشکل پیدا کردن یک سرمربی جدیده و دومین مشکل پیدا کردن بازیکنان جدید!
متیو مک کونافی و متیو فاکس (نقش جک سریال Lost) بازیگران اصلی فیلم هستن.
امتیاز: ۷ از ۱۰
Cassandra's Dream - ۲۰۰۷
این فیلم وودی آلن دربارۀ یک خانوادۀ سنتی انگلیسی هست و دو برادری که تصمیم می گیرن به خاطر حفظ شرافت خانواده و برای عموی بزرگشون دست به قتل بزنن... بعد از مدتی برادر کوچکتر نمی تونه عذاب وجدان این قتل رو تحمل کنه و می خواد با پلیس تماس بگیره... حالا تنها یک راه باقی می مونه: قتل برادر!
نسبت به فیلم های دیگه، اثری قابل توجه اما نسبت به ساخته های وودی آلن فیلمی متوسط.
امتیاز: ۷ از ۱۰
کیفش را روی مبل انداخت، با قدم هایی خسته به سمت تخت رفت و روی آن ولو شد، هر سه پتو را کشید رویش و سعی کرد سرمای خانه را فراموش کند. پولی که در ماه به صاحبخانه می پرداخت تنها همین درجه حرارت را به همراه داشت... شاید از ماه بعد بتواند کار بهتری پیدا کند با درآمدی بیشتر...
به تلفن نگاه کرد. مدتها بود که بی استفاده روی میز افتاده بود. دلش می خواست می توانست گوشی را بردارد، به یکی از دوستانش زنگ بزند و بدون شمردن دقیقه ها هر چقدر که می خواهد صحبت کند. از همه بیشتر دلش برای مادرش تنگ شده بود... مادرش، خانه، حیاط، کوچه، همسایه ها... حتی محمود آقا بقال محل!
بلند شد، به سمت آشپزخانه رفت، ماهیتابه را روی گاز گذاشت و زیرش را روشن کرد. باز هم تخم مرغ نیمرو! دلش لک زده بود برای یک پرس غذای درست و حسابی ایرانی... خورشت قیمه یا قرمه سبزی! با خودش عهد کرده بود هر وقت پول کافی داشت به یک رستوران ایرانی برود و یک پرس کامل چلوکباب بخورد! اما نه، دلش می خواست برود فرحزاد، روی یکی از تخت ها بنشیند، نان داغ برایش بیاورند با ماست موسیر و سبزی تازه... دلش می خواست در فضا بوی کباب را استشمام کند... بوی کباب!
همینطور که به بسته شدن تخم مرغ داخل ماهیتابه خیره شده بود با خودش فکر کرد اینبار که مادرش تلفن زد به او چه بگوید... بگوید در یک شرکت معتبر مشغول کار شده و درآمد خوبی دارد، غذای خوب می خورد و از خانه اش هم کاملا راضیست... کاش بتواند کنار ماشین دوستش یک عکس بگیرد و برای خانواده بفرستد! درباره تفریحاتش چه بگوید؟ شبها را چطور می گذراند؟ آخر هفته ها چطور؟ کجا می رود؟ آه که دروغ گفتن چقدر سخت شده...!
در همین افکار بود که شعلۀ زیر ماهیتابه به تدریج کم و کمتر و بالاخره خاموش شد... تبریک! گاز هم تمام شد! حالا باید کلی پول بدهم تا صاحبخانه یک نفر را بفرستد کپسول را عوض کند. اما وسط هفته کدام پول؟
اصلا بهتر است امشب هم شام نخورم و زودتر بخوابم... باید صبح زودتر بیدار شوم تا بتوانم فردا هم از خانه تا محل کار را پیاده بروم...