پلان های روزانه

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم
پلان های روزانه

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم

معرفی فیلم های مطرح سال ۲۰۰۹

سال گذشته از لحاظ سینمایی سال پرباری بود و فیلم های خیلی خوبی به نمایش دراومد؛ به شکلی که بعضی از اونها جزو بهترین فیلم هایی بودن که تابحال دیده ام.

باز هم (به روال سال های قبل) می خوام فیلم های مطرح سال ۲۰۰۹ رو معرفی کنم. شاید مثل سال قبل بعضی از این فیلم ها آثار ضعیفی از کار در اومده باشن و از طرف دیگه مطمئناً فیلم های مستقل یا خوش ساخت دیگری هم به نمایش در میان که من ازشون بی خبرم. اما تا جایی که اطلاع دارم، فیلم های دیدنی امسال اینان:

ادامه مطلب ...

The Curious Case of Benjamin Button (دیوید فینچر / ۲۰۰۸)

"... زندگی هر کسی باید با فرصت هایی که در اون وجود داره سنجیده بشه، حتی فرصت های  از دست رفته..." (بنجامین باتن)

"پروندۀ عجیب بنجامین باتن" به ناگهان تبدیل شد به یکی از مطرح ترین فیلم های سال ۲۰۰۸ و در ۱۳ رشتۀ اسکار کاندید شد. اتفاقی که شاید هیچکس فکرش رو هم نمی کرد...

بیشترین چیزی که در حین دیدن فیلم جلب توجه می کنه جلوه های ویژۀ فوق العاده و چهره پردازی بسیار سنگینه؛ کاملاً مشخصه که حتی روی بعضی نماهای کوتاه چند ثانیه ای مدتها کار دیجیتالی صورت گرفته.

مورد بعدی بازی بسیار خوب براد پیت در نقش بنجامین باتن هست که در تونسته در سنین مختلف (از پیری تا نوجوانی) حس لازم رو به بیننده منتقل کنه... خصوصاً در سن پیری در جسم یک پسر نوجوان.

قرار گرفتن دوره های مختلف قرن بیستم در این داستان (از ۱۹۱۸ تا ۲۰۰۳)، پیچیدگی خاصی به طراحی صحنه و لباس فیلم تحمیل کرده که اونهم به بهترین شکل ممکن پیاده سازی و اجرا شده.

سوژۀ فیلمنامه که توسط اریک روث (بر اساس داستانی از خودش) نوشته شده، موضوعی بسیار بکر و جذابه که تابحال در هیچ داستانی بهش پرداخته نشده بود؛ داستان نوزادی که ۸۰ ساله به دنیا میاد و به تدریج جوان و جوانتر می شه...

این سوژه به خودی خود چیز زیادی نداره و باید براش داستان پردازی خوبی صورت بگیره. باید فکر کرد که چند سوژۀ جانبی از دل این خمیرمایه می شه بیرون کشید. ماجرای عشق بنجامین در سن ۲۰ سالگی (به شکل یک پیرمرد ۶۰ ساله) به دختری ۲۰ ساله به نام دایزی، جوانتر شدن مداوم بنجامین و بالا رفتن سن دختر تضاد دردناکیه که نویسنده بهش پرداخته... و درست همینجاست که بزرگترین مشکل فیلم خودنمایی می کنه: کمبود سوژه های جانبی.

انگار که اریک روث (که فیلمنامه های بی نظیری مثل "فارست گامپ" و "مونیخ" رو نوشته) پیدا کردن این سوژه رو کافی دونسته و دیگه دنبال خیالپردازی نرفته! در صورتیکه می شه از دل این سوژه تضادهای تلخ یا طنز زیادی بیرون کشید.

مشکل دوم، سبک کارگردانی خاصیه که دیوید فینچر برای ساخت این فیلم انتخاب کرده. این سوژه حالتی تخیلی/فانتزی داره که ساختار تریلر/درام براش مناسب نیست. فینچر همون سبکی رو که مثلاً در فیلم "Se7en" یا "Game" بکار برده، در این فیلم هم استفاده کرده که این عدم تناسب ضربۀ بزرگی به فیلم زده.

پس از پایان فیلم، تنها چیزی که توی ذهنم می چرخید این بود که اگر این فیلم رو تیم برتون ساخته بود و جانی دپ هم در نقش بنجامین بازی کرده بود، نتیجه چی می شد؟! شاید شبیه به "ادوارد دست قیچی"، با اون همه سوژۀ جانبی جذاب در طول فیلم... نه! حتماً بهتر از اون و مطمئناً بسیار بهتر از نسخۀ فعلی "بنجامین باتن"! 

امتیاز: ۸ از ۱۰

Revolutionary Road (سام مندس / ۲۰۰۸)

رویایی که به کابوس تبدیل شد...

قول های عمل نشده و انتظاراتی که برآورده نمی شوند...

شرایط کاراکترهای این فیلم شباهت زیادی به شرایط امروز جامعۀ ما و جوانانش داره. کسانی که به هر دلیل از زندگی در این کشور ناراضی هستن و در جستجوی آینده ای روشن تر، مهاجرت رو انتخاب می کنن.

"آمریکای دهۀ پنجاه، شهری کوچک و جاده ای به نام Revolutionary: یک زوج جوان (کیت وینسلت و لئوناردو دی کاپریو) تصمیم می گیرند برای بهبود شرایط زندگی خود و فرزندانشان به فرانسه مهاجرت کنند. به اطرافیان اطلاع می دهند، زبان فرانسه یاد می گیرند، حتی چمدانهایشان را هم می بندند... اما در آخرین لحظات یک پیشنهاد ارتقای شغلی مرد را در تصمیمش متزلزل و خانواده را وارد بحرانی جدی می سازد..."

فیلمنامۀ دقیق و کارگردانی نفس گیر، بعلاوۀ بازی های واقعاً درخشان از وینسلت و دی کاپریو (که بعد از ۱۲ سال دوباره مقابل هم بازی کردن) از ویژگی های ممتاز این فیلم محسوب می شه. اونها در این فیلم عاشق می شن، عشقبازی می کنن، دلخور می شن، دعوا می کنن، از هم متنفر می شن، دوباره عاشق می شن... و می شه تمام این احساسات رو در نگاهشون دید و باور کرد..

از دی کاپریو که اوایل بیشتر بخاطر چهره اش استفاده می شد، به چنان بازیگری تبدیل شده که در فیلم هایی مثل Departed و Blood Diamond کاراکتر هایی به واقع به یادماندنی خلق می کنه... اما عجیب اینکه برخلاف تصور منتقدان سینمایی برای این فیلم کاندید اسکار نشد... کیت وینسلت بخاطر همین فیلم جایزۀ گلدن گلاب بهترین بازیگر نقش اول زن رو دریافت کرد که به نظر من استحقاقش رو هم داشت.

امتیاز: ۸ از ۱۰

این اواخر فیلم های خوب زیادی دیده ام که دوست دارم درباره شون بنویسم، اون هم قبل از مراسم اسکار! برای همین شاید تا دو سه هفتۀ آینده بیشتر مطالب وبلاگم به فیلم های مطرح و اسکاری سال ۲۰۰۸ اختصاص داشته باشه.

اگه فرصتی بشه که به جشنوارۀ فیلم فجر سری بزنم حتماً درباره اش می نویسم؛ با اینکه به شخصه تمایل چندانی برای دیدن فیلم های امسال ندارم... اونهم با اعمال سلیقه های ابلهانه ای که صورت گرفته.

ردیابی ماهواره ای افراد از روی شماره موبایل

عجب پیشرفتی کرده این صنعت GPS که می شه از روی شماره موبایل به راحتی محل دقیق هر آدمی رو پیدا کرد... 

به این وبسایت برین، شماره موبایل نامزد، همسر، دوست یا هرکس دیگه ای رو وارد کنین تا شما هم از دیدن نتیجه متعجب بشین: 

Mobile Tracker

Vicky Cristina Barcelona (وودی آلن / ۲۰۰۸)

"یه روز یه مردی می ره پیش روانپزشک می گه آقای دکتر کمکم کن، برادرم خل شده فکر می کنه مرغه! دور خونه راه می ره قدقد می کنه! دکتر می گه اشکالی نداره عزیزم بیارینش پیش من در چند جلسه درمانش می کنم. یارو می گه آخه نمی شه. دکتر می پرسه چرا؟ می گه چون به تخم مرغ هاش احتیاج داریم!... به نظر من ازدواج هم درست همینه. همه مون می دونیم اینکار دیوانگی محضه، اما به تخم مرغ هاش احتیاج داریم!!!"

نمی دونم چرا هر وقت فیلمی از وودی آلن می بینم یاد این جملۀ آخر از فیلم آنی هال (۱۹۷۷) می افتم! مضمونی که در اغلب فیلم هاش به اشکال مختلف تکرار می شه.

داستان این فیلم درباره دو دختر دانشجو به نام های ویکی (ربکا هال) و کریستینا (اسکارلت جوهانسون) هست که قصد دارن تابستون رو در بارسلون بگذرونن. اونها در یک نمایشگاه با خوآن (یک هنرمند نقاش با بازی خاویر باردم) آشنا می شن که ازشون دعوت می کنه آخر هفته رو مهمونش باشن و با هم عشقبازی کنن! ویکی – که نامزد داره – به شدت عصبانی می شه و مخالفت می کنه اما کریستینا خیلی هم بدش نمیاد! به تدریج روابطی شکل می گیره که اصلاً فکرش رو هم نمی کردن...

این فیلم از اغلب فیلم های اخیر وودی آلن خوش ساخت تره و فیلمنامۀ بسیار بهتری داره. ترکیب این درام عاشقانه با طنز خاص کارهای آلن جذابیتی به فیلم بخشیده که من رو یاد شاهکارهای قبلی آلن انداخت.

استفاده از موسیقی اسپانیایی و لوکیشین بارسلون و دهکده های اطراف (با فیلمبرداری عالی خاویر آگیروساروبه، معروفترین فیلمبردار اسپانیا) فضایی کاملاً متفاوت به فیلم بخشیده که بیننده از دیدنش سیر نمی شه!

به نظر من پنه لوپه کروز (در نقش همسر عصبی، الکلی و جیغ جیغوی خوآن) بهترین بازی فیلم رو ارائه داده و در ردۀ بعدی خاویر باردم و اسکارلت جوهانسون.

اگه از فیلم های آخر آلن زیاد خوشتون نیومده بود، توصیه می کنم این یکی رو ببینین تا مثل من دوباره به هنر وودی آلن اعتقاد پیدا کنین!

امتیاز: ۸ از ۱۰

Slumdog Millionaire (دنی بویل / ۲۰۰۸)

بالاخره بعد از مدتها فیلمی دیدم که به معنای واقعی کلمه ازش لذت بردم. "میلیونر زاغه نشین" نه تنها یکی از بهترین فیلم های سال ۲۰۰۸ که به نظر من جزو بهترین فیلم هاییه که تابحال دیدم.

داستان فیلم تماماً در هند می گذره و به غیر از کارگردان، اغلب عوامل فیلم هم هندی هستن:

"جمال پسر جوان و فقیریه که تصادفاً در مسابقه ای تلویزیونی شرکت کرده و به همۀ سوال ها درست جواب داده. در صورتیکه به سوال آخر هم جواب درست بده، چندین میلیون روپیه برنده می شه... اما گردانندگان مسابقه مشکوک می شن که تقلب کرده و اون رو تحویل پلیس می دن. هنگام بازجویی مشخص می شه تک تک سوالات مطرح شده در مسابقه و پاسخ اونها با خاطره ای از گذشتۀ جمال پیوند خورده و دلیلی منطقی (و اغلب تلخ) برای دونستن جواب اونها وجود داره..."

در طول فیلم، به کمک فلاش بک های فراوان با داستان زندگی جمال و برادر بزرگترش (سلیم) آشنا می شیم. بچه هایی که در کودکی والدینشون رو از دست دادن و از طریق گدایی، دزدی و کارهای خلاف زندگیشون رو می گذرونن...

کاراکترهای فیلم انقدر واقعی هستن که با تمام وجود احساسشون می کنیم. طوری که انگار مدتهاست اونها رو می شناسیم. در طول فیلم همراهشون می خندیم، براشون نگران می شیم و پابه پاشون غصه می خوریم...

حوادث فیلم طوری پیش می ره که انگار تمام اتفاقات بدی که در طول زندگی جمال رخ داده، تنها به این دلیل بوده که اون رو به اینجا – صندلی مسابقۀ "آیا می خواهید یک میلیونر شوید" – بکشونه... انگار برنده شدن جمال در این مسابقه از قبل توسط "تقدیر" یا "سرنوشت" تعیین شده بود.

فیلمنامۀ قوی اولین مشخصۀ مثبت این فیلمه: پرداخت دقیق شخصیت ها، توالی درست سکانس ها، حفظ ریتم و گنجاندن گره های منطقی داستانی. در بعضی سکانس ها با واقعیت هایی روبرو می شیم که حقیقتاً شوکه کننده اس... مثل مرد به ظاهر مهربونی که مثل فاگین پیر (در داستان الیور تویست) بچه های فقیر رو توی خونه ای جمع کرده و در قبال کارهایی که براش انجام می دن بهشون جای خواب و غذا می ده. در یکی از سکانس ها از بچه ها تست آواز می گیره تا توی خیابون های بمبئی بخونن و گدایی کنن، در صورتیکه بچه ای نتونه انتظارش رو برآورده کنه دستور می ده چشم هاش رو از حدقه در بیارن تا بعنوان یک کور دوره گرد براش گدایی کنه...

در کنار این سکانس های تلخ، سکانس های طنزی هم وجود داره که از تلخی فیلم کم می کنه. یکی از جالبترین سکانس ها جاییه که بچه ها راه پولدار شدن رو یاد می گیرن: یکی کفش توریست های خارجی رو جلوی تاج محل می دزده و اون یکی در غالب یک فروشندۀ دوره گرد بهشون دمپایی می فروشه که پابرهنه تا هتل نرن!

تمام اجزای فیلم به بهترین شکل ممکن اجرا شدن: فیلمبرداری خیره کننده، تدوین عالی و بازی های فوق العاده. اما بزرگترین ویژگی فیلم کارگردانی استادانۀ دنی بویل هست که رنگ و بوی خاصی به اثر داده که مشابهش رو قبلاً در هیچ فیلمی ندیدیم.

دنی بویل از همون ابتدا سبک خاص روایی سینماییش رو بهمون نشون می ده و ما رو آماده می کنه تا با فیلمی پر از تضاد روبرو بشیم. تضاد آزاردهنده ای که هر روز اطرافمون می بینیم اما بی توجه از کنارش رد می شیم.

مورد دیگه ای که حتماً باید بهش اشاره کرد موسیقی متن بی نظیریه که یک آهنگساز هندی برای فیلم ساخته و واقعاً تاثیرگذاره.

از تیتراژ آخر فیلم هم حسابی خوشم اومد، چون از نبود "یه چیزی" توی فیلم متعجب بودم و در طول فیلم جای خالیش رو حس می کردم... که اونهم در تیتراژ جبران شد!

امتیاز: ۹ از ۱۰

حالا یه کاریش بکن!

مواقعی پیش میاد که آدم ناخواسته تبدیل می شه به تنها امید یک نفر! حالا اگه بتونی براش کاری انجام بدی حرفی نیست، اما گاهی مطمئنی که هیچ رقمه نمی شه کارش رو راه انداخت! اونوقت نمی دونی با چه زبونی بهش بفهمونی که آقا جان از من کاری برنمیاد برو یه فکر دیگه کن!

یه جملۀ قشنگی دربارۀ امید خوندم، یادم نیست از کی، که می گه: "هیچوقت امید کسی رو ازش نگیر، شاید این تنها سرمایه ای باشه که براش باقی مونده". اما بعضی وقت ها واقعاً نمی شه...

چند سال پیش جلوی سفارت کانادا صحنه ای دیدم که دقیقاً همین بود. اون زمان بخاطر یه سری مسائل سیاسی روابط تیره و تار بود و سفیر و کارمنداش از ایران رفته بودن. یعنی هیچکی توی سفارت نبود. فقط یه سرباز مافنگی وایساده بود جلوی در نگهبانی می داد. یه پیرزنی اومد گفت "می خوام برم کانادا پسرم رو ببینم". سربازه گفت "مادر جان، سفیر رفته، سفارت تعطیله، ویزا نمی دن". پیرزنه اصرار می کرد که "آخه نوه ام دنیا اومده می خوام برم ببینمش!". سرباز بدبخت هی قسم می خورد که "اینجا کسی نیست کارت رو راه بندازه، برو چند ماه دیگه بیا..."، اما پیرزنه التماس می کرد که "حالا تو ببین برام چیکار می تونی بکنی!!!".

بعضی وقتا واقعاً کاری از دستت برنمیاد اما می بینی طرف وایساده داره با امید تمام تماشات می کنه! اینجور مواقع همیشه این جملۀ رضا کیانیان توی فیلم "خانه ای روی آب" (فرمان آرا) از ذهنم می گذره که "تو دیگه چقدر بدبختی که تنها امیدت منم"!

*** دلیل نوشتن این پست بماند!