برای فیلمبرداری در سطح شهر به مجوز نیروی انتظامی احتیاجه. باید یه معرفی نامه (از یه شخص حقیقی) بعلاوۀ یک نسخه از فیلمنامه رو برد ناجی هنر و دو روز بعد هم مجوز رو گرفت.
معرفی نامه رو انگار می تونیم از دانشگاه خودمون بگیریم. اگه نشد میرم سراغ خانۀ سینماگران جوان، نهایتاً هم آقای حاتمی کیا!
یک ساعت فیلمبرداری داخل مطب داریم، مطبی که دکور مرتبط با اطفال داشته باشه. کسی دکتر اطفال سراغ داره که حاضر باشه اتاقش رو یکساعت در اختیار ما بذاره؟ هر ساعتی از شبانه روز باشه قبوله.
اگه کسی می تونه در این زمینه کمکمون کنه بهم خبر بده. کامنت یا از طریق ایمیل hesgan@yahoo.com
قصد دارم بعد از ۵ سال طلسم فیلم نساختن خودم رو بشکنم و کار بعدی رو شروع کنم. فیلمی کوتاه به اسم "یک درجۀ لعنتی".
فیلمنامه رو یکسال و نیم پیش نوشتم و تا نزدیکی های فاز تولید هم پیش رفتیم اما به دلیل محیا نشدن شرایط دلخواه کار متوقف شد.
مطمئناً برای ساخت این فیلم به همکاری خیلی از دوستان احتیاج هست. کسانی که در فیلم های قبلی مشارکت داشتن و کسانی که برای اولین بار در این کار باهامون همراه می شن.
می خوام مراحل ساخت این فیلم (از شروع پیش تولید تا اولین نمایش خصوصی فیلم که معمولاً حدود ۳ تا ۴ ماه طول می کشه) رو در پست هایی با عنوان "وقایع نگاری ساخت یک فیلم کوتاه" بنویسم تا درس عبرتی باشد برای دیگر خوانندگان که هیچوقت سراغ یه همچین کارهایی نروند!
اینکه ایدۀ اولیۀ فیلمنامه چطور شکل گرفت و در طول پنج بار بازنویسی از کجا به کجا رسید بماند برای پست های بعد. در اولین پست، فقط فهرست کارهایی رو که باید در این مرحله شروع کرد لیست می کنم:
برنامه ریزی تولید،
بستن لیست عوامل فیلم،
بستن لیست نهایی بازیگران،
انتخاب نهایی لوکیشن ها،
طراحی نهایی لباس و صحنه،
دکوپاژ کامل و نهایی فیلمنامه،
هماهنگی با لوکیشن های خاص (مثل بیمارستان، مترو، ناجا،...)
هماهنگی برای پلاتو،
برنامۀ دقیق و کامل تصویربرداری به تفکیک روز و سکانس،
قرارداد برای تجهیزات تصویربرداری، صدا و نور
برگزاری جلسات تمرین بازیگران
امروز با مهدی تماس گرفتم، قراره لیست بازیگران رو نهایی کنه. یادمه دو نفر کم داشتیم...
اول اینکه امیدوارم عید به همه خوش گذشته باشه و کلی تنبلی کرده باشین. به وبلاگ همه سر زدم و پست های این مدت رو خوندم. مطمئن شدم که برای شما هم اتفاق خارق العاده ای نیفتاده و حادثۀ عجیبی روی نداده (عجیب که می گم یعنی مثلاً دیدن یه موجود فضایی از نزدیک یا تبدیل شدن به یه خون آشام واقعی).
نمی دونم چه اصراریه وقتی می ریم شمال حتماً باید آخر شب ها فیلم ایرانی ببینیم. اصلاً یه جورایی تمام فیلم های ایرانی که در طول سال می بینم همین زمان هایی هست که شمال اقامت داریم! اونجا کلی فیلم هست انگلیسی و غیرانگلیسی زبان و البته تعداد بیشماری فیلم ایرانی که توسط والدین محترم بنده خریداری می شه. اینبار سه تا فیلم دیدیم: کتاب قانون، حس پنهان و فاجعه بارترین فیلم تمام عمرم: زندگی شیرین.
تا سه شب بعد از تماشای این فیلم به زور قرص های آرامبخش خوابیدم... یعنی عوامل فیلم تونستن مزخرفترین، بدترین، بی معنی ترین و چرندترین فیلم تاریخ سینمای ایران رو بسازن. در حدی که باید گفت درد و بلای "امشب شب مهتابه" بخوره تو سر این یکی.
تازه فاجعه اینجا تموم نمی شه که. وقتی فهمیدم "زندگی شیرین" با دو میلیارد و سیصد میلیون تومن سومین فیلم پرفروش سال ۸۸ بوده، سه شب بعدیش هم با قرص اعصاب خوابیدم. یعنی واقعاً مردم ما انقدر از اینجور فیلم ها خوششون میاد؟ یعنی سطح سلیقۀ ملت شده این؟ چه اتفاقی افتاده مردمی که دوره های گذشته فیلم های بایکوت، اجاره نشین ها، هنرپیشه، آدم برفی، لیلا، آژانس شیشه ای، شوکران، سگ کشی، پارتی، دوئل، مکس، چهارشنبه سوری و میم مثل مادر رو تبدیل می کردن به پرفروش ترین فیلم سال، حالا رفتن سراغ "زندگی شیرین" و "دو خواهر" و اخراجی های ۲؟
کجا گذاشتم اون قرص های آرامبخش رو؟
به امید سالی پر از رومانس، adventure، صبر و استقامت و اتفاقات خوب برای همۀ ایرانی ها
عیدتون مبارک!

نوه هاش داشتن توی کوچه از روی آتیش می پریدن و بازی می کردن. سر و صدا خیلی زیاد بود. هر لحظه نارنجکی چیزی منفجر می شد و فشفشه ای به هوا می رفت. با زحمت زیاد تونسته بود خونه رو پیدا کنه و حالا با خیال راحت نشسته بود روی لبۀ پشت بوم و از تماشای بازی نوه ها لذت می برد.
یه ماشین مشکی رنگ که صدای ضبطش خیلی بلند بود وارد کوچه شد، چند نفر ازش پیاده شدن و درهای ماشین رو باز کردن. مردم دور ماشین حلقه زدن و شروع کردن به رقصیدن...
برگشت و دوست قدیمیش رو دید که ایستاده بود روی پشت بوم بغل. یه لحظه یاد روزهایی افتاد که با هم گذرونده بودن...
برای آخرین بار به نوه هاش نگاه کرد، می دونست تا یکسال دیگه نمی تونه از نزدیک ببیندشون. می خواست چیزی به دوستش بگه که متوجه شد رفته. لبخندی زد و با خودش فکر کرد "بازم زودتر از من رفتی؟ اشکال نداره، بالا بهت می گم". چند ثانیه به آسمان نگاه کرد و... رفت.
به اعتقاد ایرانیان باستان، شب چهارشنبۀ آخر سال ارواح درگذشتگان به زمین سفر می کردند تا برای خانواده هایشان برکت و سلامتی طلب کنند. آنها از روی آتشی که مقابل (یا روی بام) خانه ها افروخته می شد خانه شان را می یافتند.
دیروز در کمال تعجب و ناباوری، پشت ویترین کتابفروشی کلک (سعادت آباد) چشممون خورد به کتابی جدید از مسعود بهنود: کوزۀ بشکسته.
این رمان، قسمت سوم از تریلوژی مسعود بهنود بعد از "امینه" و "خانوم" هست که بعد از مدتها انتظار، بالاخره مجوز گرفته و این هفته در تیراژی محدود چاپ شده. این کتابفروشی تنها یک نسخه از کتاب رو موجود داشت و به گفتۀ صاحبش به هر کتابفروشی بیشتر از پنج نسخه ندادن.
به سرعت کتاب رو ورق زدم و در هممون نگاه اول متوجه شدم این کتاب هم (مثل قبلی ها) داستانی امروزی رو روایت می کنه با فلاش بک های متعدد به گذشته (دورۀ قاجاریه) برای تعریف قصۀ اصلی.
من هنوز کتاب رو نخوندم چون تقدیمش کردیم به مادر گرامی بعنوان عیدی که فکر کنم از دیشب تا حالا خونده باشدش!
به نظر من مسعود بهنود یکی از بهترین داستان نویس های ایرانیه که تمام کتاب های داستانیش قابلیت تبدیل شدن به فیلم رو دارن. چه داستان های کوتاهش در "ضد یاد"، چه رمان های بلندی مثل "خانوم" (بهترین کتاب ایرانی که تابحال خونده ام). فقط حیف که خیلی کم می نویسه و فعالیت های روزنامه نگاری و تحلیل خبرش بیشتر از داستان نویسیشه.
"کوزۀ بشکسته" در ۴۰۰ صفحه و به قیمت ۸۵۰۰ تومن به فروش می رسه.

سال ۸۸ اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاد و همونطور که فکرشو می کردم (مثل تمام سال های زوج) برای من سال خیلی مهمی بود.
امسال ماشین رو عوض کردیم، عروسیمون به خوبی و خوشی برگزار شد، چند تا مسافرت خوب رفتیم و کلاً کنار هم بهمون خیلی خوش گذشت.
بعد از عروسی برای انتقالی تینا از دانشگاه ورامین به علوم تفریحات اقدام کردیم که گفتن مهلت درخواست تا آخر تیر بوده و چون ما توی مرداد عروسی کردیم به هیچ عنوان امکانپذیر نیست... البته دایی گرامی بنده با یه تلفن حلش کرد!
از اتفاقات بد امسال چیزی نمی نویسم دم عید. همینقدر می دونم که آتش زیر خاکستر هنوز روشنه و بالاخره یه روز نتیجه می ده...
امسال در مجموع تعداد ۲۱۲ تا فیلم دیدیم (البته سه ماه خرداد، تیر و مرداد بخاطر کارهای عروسی هیچی ندیدم). از این ۲۱۲ تا ۱۰ تاش ایرانی بود که از این ۱۰ تا ۲ تا (دربارۀ الی و تردید) رو توی سینما دیدیم بقیه رو تو خونه.
این روزها بیشتر دنبال خریدهای عید هستیم. خریدهای سفره هفت سین و هیجان قبل تحویل سال: خیابون گردی، تماشای دست فروش ها، گردش توی بازار تجریش (که این روزها حال و هوای خاصی داره) و انجام آخرین کارهای باقی مونده از سال ۸۸.
برای سال بعد برنامه های زیادی داریم که امیدوارم بتونیم طبق برنامه پیش ببریم.