پلان های روزانه

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم
پلان های روزانه

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم

این یک پایان نیست...

برای هر آغاز پایانی وجود داره و happy end بودن یک داستان به این بستگی داره که راوی، قصه اش رو کجا قطع کنه.

امروز برای من روز مهمی محسوب می شه از این جهت که پایانی است بر داستانی که سه سال پیش شروع کردم. داستانی در یک لوکیشن با کاراکترهای متعدد که حالا تمامشون برام دوست داشتنی هستن، حتی کاراکترهای نقش منفی!

همیشه معتقد بودم برای رسیدن به موفقیت و اهداف بزرگتر باید تا حد امکان اینرسی سکون رو از خود دور کرد و برای دست پیدا کردن به تصاویری که در فلاش فورواردهای رویاگونه مون دیدیم تلاش کنیم. فلاش فورواردهایی که گاه آنچنان دور از دسترس به نظر می رسن که شاید حتی قدم گذاشتن در راه رسیدن بهشون رو بیهوده فرض کنیم. اما بهم ثابت شده که در این دنیا هیچ چیز غیرممکن نیست... تنها کافیه تصویری ایده آل رو در ذهن ببینیم و تمام تلاشمون رو برای تحقق بخشیدن بهش بکار ببندیم. اونوقته که تمام کائنات دست در دست هم می دن تا بهش برسیم.

برای من امروز یک پایان نیست، بلکه شروعی محسوب می شه بر یک داستان جدید... داستانی هیجان انگیز تر و مهمتر از قصۀ قبل...

کنسرت علیرضا عصار و فواد حجازی

آخرین کنسرتی که رفتم فکر کنم آریان بود چهار یا پنج سال پیش، قبل از سختگیری های جناب صفارهرندی برای اهالی موسیقی. بعد از اون یکی دوبار برای کنسرت های مختلف (مثل گروه پارت) بلیت خریدم که لغو شدن.

قبل از این یکبار کنسرت عصار رفته بودم سال ۸۳ سالن میلاد که اجرای خیلی باشکوهی داشت. این بار کنسرت عصار در سالن وزارت کشور اجرا می شد. ما ساعت ۷ روز پنجشنبه اونجا بودیم تا شاهد برگزاری اولین سئانس از دومین روز اجرای این کنسرت باشیم.

از ماجراهای بازرسی بدنی خانوم ها قبل از ورود به سالن چیزی نمی نویسم، چون ربطی به موضوع اصلی حرفم نداره. می خوام دربارۀ خود کنسرت بگم و نحوۀ اجرای ترانه ها.

نمی دونم سالن وزارت کشور رو دیدین یا نه، اما به نظرم اصلاًٌ برای کنسرت مناسب نیست. نه امکانات نورپردازی داره و نه باندهای باکیفیت. سن سالن انقدر کوچیک بود که اعضای گروه به سختی جا شده بودن و وقتی برای یکی از آهنگ ها شیش نفر نوازندۀ دف روی سن دعوت شدن بیچاره ها رفته بودن تو دل و رودۀ همدیگه.

کیفیت صدای سالن به شدت پایین بود و اصلاً نمی شد صدای سازها رو به تفکیک شنید. مثل این بود که داری از روی رادیوی ماشین به آهنگ گوش می دی، البته با صدای بلند.

ترتیب اجرای آهنگ ها مثل دفعۀ قبل خوب بود. عصار و فواد حجازی اجرای خوبی داشتن (که البته می تونست بهتر هم باشه). به نظرم گروه اونقدر که باید با هم تمرین نکرده بودن و یک جاهایی سوتی های ریزی می دادن. نتی رو اشتباه می زدن یا یه کم ناهماهنگ عمل می کردن.

آهنگ های "حال من بی تو" و "ای عاشقان" با تشویق و همراهی شدید مردم اجرا شد. خود من وقتی اومدیم بیرون تازه فهمدیم چه گلودردی گرفتم!

عصار آهنگ "خیال نکن نباشی..." رو بعنوان آخرین آهنگ اجرا کرد و کنسرت درست ساعت ۹ تموم شد.

کنسرت خوبی بود، اما در حد و اندازه های علیرضا عصار نبود.

یک درجۀ لعنتی: تیزر

کارهای مربوط به پس تولید رو به اتمامه. تابحال تدوین، ترکیب صداها، اضافه کردن افکت های صوتی، اصلاح رنگ و افکت های تصویری انجام شده و منتظر ضبط موسیقی هستم که اگر اینکار هم تا هفتۀ آینده تموم بشه نهایتاً تا اواخر خرداد فیلم آماده اس.   

با اینکه اصولاْ یک فیلم کوتاه ۱۵ دقیقه ای نیازی به تیزر نداره اما نمی دونم چرا دوست دارم برای تمام فیلم هام تیزر بسازم. شاید به این دلیله که از ساخت تیزر خوشم میاد و دلم می خواد ساختش رو امتحان کنم: 

 تیزر (۵۱ ثانیه / 8.7 مگابایت)  

در صورت عدم پخش فایل روی کامپیوتر، پسوندش رو به mpg تغییر بدین.

Lost: پایان

دیشب آخرین قسمت از سریال Lost رو دیدم. سریالی که چند سال دنبال کردم تا به جواب معماها برسم.

دربارۀ نحوۀ پایان گرفتن سریال حرفی نمی زنم تا چیزی لو نره، فقط همین رو می گم که به نظر من این پایان، پایانی بود منطقی. البته "منطق" در چارچوب این سریال و نه "رئال". اگر داستان و حوادث عجیب اتفاق افتاده در جزیره رو قبول کردیم، اگر دود سیاه رو باور کردیم، پس این پایان رو هم "قبول" می کنیم. من با نظر خیلی ها که انتظار دیدن پایانی "رئال" داشتن مخالفم، چون اصولاً این سریال یک سریال "تخیلی" محسوب می شه و توقع دیدن پایانی واقعی براش نابجاست.

موضوع مهم اینه که سازندگان این سریال از ابتدا همه چیز رو دیده بودن، برای تک تک فصل ها برنامه ریزی کرده بودن و ما رو در طول ۱۲۱ اپیزود به جایی هدایت کردن که از اول در ذهن داشتن. این یعنی یک کار تیمی بزرگ، یک برنامه ریزی پیچیده و تلاش و انرژی خیلی زیاد.

داستانی که از یک سقوط سادۀ هواپیما در جزیره شروع شد، رسید به وجود others در جزیره، بعد موسسۀ تحقیقاتی دارما و دست آخر هم داستان جیکوب و دود سیاه. یک نقشۀ کامل.

چند سال می شد که برای من چهارشنبه ها تبدیل شده بود به شب تماشای Lost... حیف که از این هفته دیگه لاستی وجود نداره.

دلم براشون تنگ می شه.

X قبلاً چندین بار دربارۀ لاست اینجاها نوشته بودم.

امتیاز کل: ۱۰ از ۱۰

ترانه ای که نخواهم سرود

این شعر (از فدریکو گارسیا لورکا، ترجمۀ احمد شاملو) رو روزی چندین بار می خونم. نمی دونم چرا انقدر ازش خوشم میاد. احساس خاصی دارم نسبت بهش:

So then I dreamt,
the song
 I’ll never sing.
  

Song filled with lips
 welling up from afar.
  

Song filled with hours,
counted off in the shade.
  

Song of the star alive
on the perpetual day.  

 چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه یی را
که نخواهم سرود من هرگز.

 ترانه ای پُر از لب ها
و راههای دوردست

 ترانۀ ساعات گمشده
در سایه های تار

 ترانۀ ستاره های زنده
بر روز جاودان.

به مناسبت سیزدهمین سالگرد دوم خرداد

 می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

 

سفر به نصف جهان

تعطیلی اشتباهی دانشگاه ها باعث شد ما سه رو بریم اصفهان! جمعه صبح زود راه افتادیم و ظهر رسیدیم. اصفهان نسبتاً خلوت بود و تونستیم تقریباً همه جا بریم: میدون نقش جهان، عالی قاپو، مسجد عباسی، چهل ستون، موزۀ تاریخ طبیعی، سی و سه پل، چهارباغ، پل خواجو، هشت بهشت، چایخانۀ سنتی هتل شاه عباس و کلیسای وانک. 

چایخانه سنتی هتل شاه عباس

من چون اصفهان رو بلد بودم و خب به هر حال یه رگم اصفهانیه (البته سه رگ دیگه هم دارم*) خیلی جاها رو پیاده رفتیم. چون مثلاً وقتی از در غربی میدون نقش جهان بیای بیرون با 5 دقیقه پیاده روی می رسی به در شرقی چهل ستون.

چیزی که توی اصفهان خیلی جلب توجه می کرد، حالا جدای از تمیزی شهر، باحال بودن مردمش بود که می دیدیم هر روز عصر اصفهانی ها میان کنار زاینده رود (که پر آب هم بود) بساط پهن می کنن و حرف می زنن. یعنی انقدر وقت دارن و انقدر حال و حوصله دارن که عصر فلاسک چایی برمی دارن و با یه کیسه تخمه می شینن توی پارک کنار رودخونه.  

من و دوستم، تری سراتوپس! (موزه تاریخ طبیعی)

به قول محسن در سفری که به سنندج با هم داشتیم انگار آدم توی شهرستان ها وقت زیاد هم میاره! برعکس تهرون که هر چی می دویی آخر هم نمی تونی به همه کارهات برسی و همیشه کارهای عقب افتاده داری.

حالا دربارۀ اصفهان تو وبلاگ سفرنامه هام بیشتر می نویسم.  

پل خواجو

 هر سه عکس از تینا 

* کسی می دونه سه رگ دیگۀ من به کجاها می رسه؟