ایستاده ام. تنها. منتظر. کی و کجا را نمی دانم... همینقدر می دانم که زمانی است در آینده.
محیط نامشخص. صداها گنگ... منتظر چه کسی هستم؟
به تدریج صداها واضح می شوند. محیط رنگ می گیرد. خودم را می بینم در سالنی شلوغ. مردم زیادی در رفت و آمد هستند و بعضی ها مثل من ایستاده اند، منتظر. مردی از راه می رسد. چند نفر با خوشحالی به سویش می دوند و در آغوشش می گیرند. سقفی بلند، تلویزیون های متعدد روی ستون ها. اغلب به انگلیسی صحبت می کنند. صدایی که از بلندگو پخش می شود هم انگلیسی است.
همانجا ایستاده ام. مبهوت از اینکه اینجا چه می کنم و منتظر چه کسی هستم. سرم را بلند می کنم. تابلوی بزرگی می بینم بالای سرم... شماره های پرواز، خطوط هوایی، ساعت های ورود.
پس اینجا فرودگاهی است خارج از کشور. من منتظر کسی هستم که از راه برسد. از راهی دور. هیجان دارم. گویی کسی که قرار است برسد را سالهاست که ندیده ام. انگار مدتهاست منتظر چنین لحظه ای بوده ام. میان آنهمه هیاهو صدای ضربان قلبم را می شنوم. مسافران تازه از راه رسیده یکی یکی وارد سالن می شوند. هر کس به سمتی می رود. بعضی تنها و بعضی به همراه چند نفری که برای استقبال آمده اند.
از دور می بینمش. آمده. با یک چمدان بزرگ مشکی و پالتوی بلند قهوه ای. ناخودآگاه قدمی به جلو برمی دارم. هنوز مرا ندیده. با چشم دنبالم می گردد... بالاخره نگاه هایمان در هم گره می خورد. لبخند می زند. همان لبخند شیرین همیشگی.
به سمتش می روم... نه، می دوم! به هم می رسیم. لحظه ای نگاه، لحظه ای لبخند... و سپس بی اختیار در آغوش هم می رویم. محکم.
مدتها بود که منتظرت بودم، سالهاست که ندیدمت. چقدر دلم برایت تنگ شده. چقدر حرف داریم با هم. چقدر داستان داریم برای هم. گذر سالها هر دوی ما را تغییر داده. به هم نزدیکتر شده ایم.
خسته ای. مدت زیادی در راه بوده ای. بیرون هوا سرد است. برف می آید. برویم خانه تا دو لیوان بزرگ قهوه درست کنم... هر دو خوشحال هستیم از راه هیجان انگیزی که می خواهیم به درونش قدم بگذاریم.
چمدانت را می گیرم تا به ماشین منتقل کنم. هنوز دستت را رها نکرده ام. هنوز لبخند می زنی... همان لبخند شیرین همیشگی...
فید به سفید.
بعد از تموم شدن Lost و FlashForward رفتیم تو خماری که حالا چی تماشا کنیم! یاد سریالی افتادم که چند ماه پیش یکی از دوستان بهم داده بود به اسم Hidden Palms. گفتیم یک قسمتش رو می بینیم اگر گرفت می ریم تا ته، اگر نگرفت که هیچ.
قسمت اول رو که دیدیم متوجه شدیم با اینکه با سریال های معروف تلویزیونی سال های اخیر اصلاً قابل مقایسه نیست، اما جذابیت های زیادی داره که نمی شه تا آخر تماشا نکرد.
داستان سریال دربارۀ خانواده ای هست که به خونۀ جدیدی در منطقۀ پام اسپرینگز نقل مکان می کنن. بعد از مدتی جانی، پسر هفده سالۀ خانواده، متوجه می شه که اتاقش قبلاً اتاق پسری بوده به نام ادی که خودکشی کرده. وقتی کلیف (پسر همسایۀ روبرویی و دوست ادی)، گرتا (دوست دختر ادی) و لیزا وارد ماجرا می شن، متوجه می شیم ادی درواقع خودکشی نکرده، بلکه کشته شده. جانی سعی می کنه پرده از راز این قتل برداره...
خونه های لوکس، لوکیشن های تماشایی، تصاویر خوش رنگ، مجموعه ای از بازیگران زیبا، ماجراهای عشقی که بین جوانان شکل می گیره، روابطی که بین پدر و مادرهای اونها هست (از نوع سریال The Bold and the Beautiful البته) و مهمتر از همه خود معمای جنایی موجود در این سریال کوتاه هشت قسمتی، این توانایی رو داره که بیننده رو تا پایان با خودش همراه کنه.
خالق این سریال کوین ویلیامسون هست که قبلاً سری فیلم های Scream رو ازش دیدیم و فیلم جنایی Teaching Mrs Tingle. در کارگردانی و ساختار کلی سریال نوآوری خاصی دیده نمی شه اما فیلمنامه انقدر خوب نوشته شده که نهایتاً باعث بشه سریال برای همیشه در ذهن بیننده باقی بمونه... خصوصاً پایان منحصربفردش.
با تموم شدن این سریال، دنبال سریال جدیدی می گردیم که ارزش دیدن داشته باشه. چیزی سراغ داری؟!
چه خبر؟ امروز چیکارها کردی؟
بارها و بارها پیش اومده که این سوال رو ازمون پرسیدن و ما به اشکال مختلف بهش جواب دادیم. بعضی وقت ها با "هیچی" و "معمولی" و بعضی وقت هام شروع کردیم با آب و تاب تعریف کردن ماجراهای اون روز.
به نظر من طول زندگی هر کی رو باید با تعداد دفعاتی سنجید که داره با هیجان اتفاقات روزش رو تعریف می کنه. یا برعکس. باید تعداد دفعاتی رو که گفته "هیچی، معمولی... مثل همیشه!" از روزهای عمرش کم کرد.
بعضی روزها، خیلی بیشتر از اونکه به نظر میان مهم هستن و حتی ممکنه مسیر زندگی رو عوض کنن؛ چیزی که سالها بعد متوجه اش می شیم. بعضی لحظات انقدر شیرین هستن که آدم دلش می خواست می شد دکمۀ Pause روی کنترل رو فشار بده و انقدر نگه داره تا سیر بشه... بعضی ساعت ها انقدر دوست داشتنی هستن که از چند روز قبل برای رسیدن بهش دقیقه شماری می کنیم...
در چنین لحظاتی، هیچ چیز مهم نیست به غیر از حس خالص اون لحظه. هیچ چیز، حتی چند نگاه متعجب! امروز برای من چنین روزی بود...
این اواخر برای فرستادن فیلم کوتاهم به جشنواره های خارجی، دو سه باری ادارۀ پست مرکز ولیعصر رفتم. آدم چیزهایی می بینه که متعجب می شه. مردم یه چیزهایی میارن پست می کنن که برام جالبه.
یه خانومی می خواست سه تا آبکش پلاستیکی (از همینا که کنار خیابون می فروشن) بفرسته آمریکا!
یه آقایی اومده بود چهار تا "پوست کن" (که باهاش پوست سیب زمینی و خیار می کنن) بفرسته کانادا!
یکی دیگه داشت یه دست لباس ورزشی بچگونه، یه شلوارک تابستونی و یه بسته لباس زیر زنونه می فرستاد بلژیک!
یکی هم از فرانسه دوربین عکاسیش رو فرستاده بود اینجا، رفیقش برده بود تعمیر کرده بود می خواست براش برگردونه پاریس!
نمی فهمم مگه توی ممالک فرنگ آبکش پلاستیکی نیست؟ یا لباس خونه انقدر گرونه که از اینجا باید بفرستن براشون؟ هزینۀ تعمیر دوربین مگه چقدره؟
حالا اینا به جز مواد خوراکی و آجیل و پفک و چیپسه که ملت می فرستادن... یکی اومده بود داشت لوبیا می فرستاد خارجه! مامور بسته بندی هم انگار که با آجیل فروشی اونور خیابون قرارداد داشت، به هر کی می گفت "بستۀ شما شده چهار و نیم کیلو، ما پول پنج کیلو رو می گیریم، برو پونصد گرم آجیلی چیزی بخر بیار بذار روش که ضرر نکنی!"...
جل الخالق!
البته یه وقتایی پیش میاد که آدم یه چیزهای مسخره ای رو مجبور می شه با پست بفرسته. من خودم مسخره ترین چیزی که تابجال با پست (اونم پیشتاز) فرستادم سیم تلفن بوده! آخه واقعاً لازم بود! یعنی اگه من می فرستادم طرف کارش زودتر راه میفتاد تا می خواست خودش بره بخره!
سه هفته پیش تولد تینا بود. اومدم یه سری آهنگ جدا کنم رایت کنم رو cd برای بزن برقص ها. کارم که تموم شد دیدم تمام آهنگ هایی که انتخاب کردم از خواننده های زیرزمینی داخلیه. آهنگ هایی از امیر تتلو، رضایا، بر و بکس، علی هایپر، اشکین 0098، ساسی مانکن، طعمه، 2afm و... .
وقتی فکر می کنم می بینم خیلی وقته اصلاً از خواننده های اونوری (یعنی لوس آنجلسی) خبری نیست. نه آلبومی نه آهنگی... شاید بعضی ها تک و توک یه چیزایی بیرون می دن اما در کل رفتن تو سکوت!
چند سال پیش وقتی خواننده های داخلی با کمترین امکانات داخل استودیوهایی که توی زیرزمین خونه هاشون راه انداخته بودن آهنگ هاشون رو ضبط می کردن، کسی فکرشو نمی کرد بتونن انقدر پیشرفت کنن و همه جا رو قبضه کنن. الان اگه دقت کنین توی اکثر مهمونی ها و پارتی ها آهنگ های همین خواننده های داخلی پخش می شه و دیگه کسی امید و شهریار و سندی و لیلا فروهر گوش نمی ده.
شاید خواننده های اونوری توان رقابت با اینوری ها رو ندارن که یه مدته اینجور غلاف کردن! شاید هم بخاطر کپی های غیرمجازی که از کارهاشون می شه، رغبتی به هزینه کردن بابت آلبوم های جدید ندارن. هر چی که باشه، برای شنیدن جدیدترین آهنگ های خواننده های داخلی – که خیلی هاشون واقعاً مزخرفن و بعضی هاشونم واقعاً خوب – کافیه توی سایت های داونلود آهنگ یه چرخی بزنین تا کلی آهنگ مطابق سلیقه تون پیدا کنین.
از بین خواننده های اینوری، به نظرم کارهای امیر تتلو رو خیلی دوست دارم. هم از آهنگ های شادش خوشم میاد (مثل "جیگیلی"، "ماری جون" یا این آخری "بگو بینم ندیدیش؟") و هم آهنگ های آرومش رو (مثل "یکی بهش زنگ بزنه"). تازه وقتی پارسال در حمایت از سبزها آهنگ "ایران سبز" رو خوند بیشتر ازش خوشم اومد).
در هر حال امیدوارم رقابت بین اینوری ها و اونوری ها باعث پیشرفت موسیقی پاپ ایرانی بشه و خواننده های خوب اونوری هم زودتر خودشونو با ذائقۀ ما هماهنگ کنن و هم توی نحوۀ ساخت کلیپ ها و هم اشعارشون تغییر و تحول لازم رو ایجاد کنن.
بعد از یه مدت طولانی که بخاطر کارهای من و امتحانات تینا جایی نرفته بودیم، شنبه و یکشنبه رفتیم باغ، کمرد: هوای پاک و استخر و چهچه پرندگان و سکوت...
اما می دونی مشکل من چیه؟ اینکه می گم دقیقاً مشکل منه... و قطعاً خیلی هم غیرطبیعیه! اینکه من درجۀ تحملم دربارۀ سکوت و طبیعت و پرنده و این حرفها خیلی پایینه! یعنی خیلی زود حس می کنم از دنیا عقبم!
شاید به شلوغی تهرون و صدای ماشین ها اعتیاد پیدا کردم، اما اگه جایی باشم که نتونم هر نیم ساعت یه بار ایمیلم رو چک کنم و ببینم توی سایت های خبری و فیس بوک چی می گذره حالم بد می شه! ممکنه توی خونه یا محل کار شیش ساعتم سرم گرم باشه، سراغ کامپیوتر و وبلاگم نرم، اما همینکه می دونم امکان اتصال به اینترنت برام فراهمه و هر لحظه که بخوام می تونم کانتک بشم برام کافیه...
این اتفاق وقتی شمال هم می ریم میفته. بیشترین زمانی که از اینترنت دور بودم فکر کنم پونزده روز بود که سال ۸۳ رفتم شمال موندم. تازه اون موقع اونجا تلویزیون هم نداشتیم! وقتی برگشتم صد و خورده ای ایمیل داشتم که باید جواب می دادم... حالا ممکنه توشون هیچ چیز به درد بخوری هم پیدا نشه ها... اما باید چک کنم، نمی تونم!
وقتی یه مدت از وبلاگ خودم و دوستایی که هر روز بهشون سر می زنم دورم، حس می کنم افتادم توی زندان! انگار بهمن اومده راه های ارتباطیم رو بسته! حالا مگه من توی وبلاگم چی می نویسم؟ یا بقیه توی وبلاگاشون چی می نویسن؟ یه مشت چرندیات! یه مشت مزخرفات شخصی! اما همین چرندیات و مزخرفات رو دوست دارم!
این شاید یه نوع بیماری باشه، یا یه نوع اعتیاد. نمی دونم. هر چی که هست، احتمال زیاد غیرعادیه! اما دست خودم نیست!
امیدوارم شما به این بیماری دچار نشین!
امسال (میلادی)، از مراسم اسکار به اینطرف هیچ فیلم درست و حسابی اکران نشده و هر چی اومده فیلم های اکشن بی محتوای تجاری یا کمدی های سطح پایین بوده. تنها منتظر دیدن Prince of Persia بودم که اون هم به شدت ناامیدم کرد (توی وبلاگ وزین فیلمامون درباره اش نوشتم).
امسال دیزنی قسمت سوم Toy Story رو ساخته که با وجود سه بعدی بودن و قطعاً پیشرفته تر بودن نسبت به قسمت های قبل، باز هم از نظر من فیلم جدیدی محسوب نمی شه، چون به هر حال یک "دنباله سازی" به حساب میاد با همون کاراکترها. قسمت سوم Twilight به اسم Eclipse از این هفته اکران می شه، که با توجه به قسمت دوم، انتظار زیادی ازش ندارم.
از کارگردان های معروف هم که خبری نیست. فقط منتظر Inception (کریستوفر نولان) و Wall Street 2 (الیور استون) هستم بعلاوه Ghost Writer (پولانسکی).
البته ناگفته نماند که الان فصل مناسب فیلم های خوب نیست. بهار که عملاً تبدیل شده به فصل نمایش فیلم های درجه ۲ اکشن و کمدی های رمانتیک. از اوایل جولای (که فصل امتحانات تموم می شه)، فیلم های پرفروش تین ایجری (مثل همین Twilight) و انیمیشن های مختلف روانۀ اکران می شن... تا می رسه به پاییز که فصل فیلم های درجه یک، فیلم های ترسناک و فیلم های اسکارپسند هست.
بنابراین تا اون زمان باید با فیلم های که از سال های قبل جا مونده سر کنیم یا فیلم های قدیمی رو دوباره ببینیم.
از توی آرشیوم ۱۰ تا فیلم انتخاب کردم برای دوباره دیدن. فیلم هایی که هر کدوم رو به دلیلی دوست دارم. این ده تا فیلم اینان:
ناپلئون (ابل گانس – ۱۹۲۷)، کازابلانکا (مایکل کورتیز – ۱۹۴۲)، لایم لایت (چارلی چاپلین – ۱۹۵۲)، گرفتن یک دزد (هیچکاک – ۱۹۵۵)، چگونه غرب پیروز شد (جان فورد – ۱۹۶۲)، دکتر استرنج لاو (استنلی کوبریک – ۱۹۶۴)، پرسونا (اینگمار برگمان – ۱۹۶۶)، امپراطوری خورشید (اسپیلبرگ – ۱۹۸۷)، زن دیگر (وودی آلن – ۱۹۸۸)، نیمه شب در باغ خیر و شر (کلینت ایستوود – ۱۹۹۷)