این روزها به شدت درگیر کارهای پس تولید فیلم مستندی هستم که باید تا 15 اسفند تحویلش بدم. خوشبختانه تابحال همه چیز طبق برنامه پیش رفته و اگر خدا بخواد ظرف چند روز آینده فیلم آماده اس.
می خواستم امسال هم به رسم سال های قبل برندگان اسکار رو پیش بینی کنم، اما یکی از آشناها (!) گفت از اونجا که امسال تقریباً برنده های تمام رشته ها مشخص هستن، بجای پیش بینی، رای خودمون رو بدیم. چون این آشنا (!) اصولاً پیشنهادهای خوبی می ده و من کلاً همه جوره باهاش موافقم، همین کارو انجام دادیم.
بنابراین، اگر من و اون آشنا (!) عضو هیات ژوری آکادمی بودیم فهرست رای ما می شد این:
بهترین فیلم: Inception
بهترین کارگردان: دارن آرونوفسکی برای Black Swan
بهترین بازیگر نقش اول مرد: کولین فرث برای The King’s Speech
بهترین بازیگر نقش دوم مرد: کریستین بیل برای The Fighter
بهترین بازیگر نقش اول زن: ناتالی پورتمن برای Black Swan
بهترین بازیگر نقش دوم زن: ملیسا لئو برای The Fighter
بهترین فیلمنامۀ اوریژینال: Inception
بهترین فیلمنامۀ اقتباسی: 127 Hours
بهترین انیمیشن: Toy Story 3
بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان: Biutiful از مکزیک
بهترین فیلمبرداری: Inception
بهترین تدوین: 127 Hours
بهترین کارگردانی هنری: Inception
بهترین طراحی لباس: Alice in Wonderland
بهترین موسیقی متن: Inception
بهترین آواز فیلم: Toy Story 3
بهترین گریم: The Wolfman
بهترین تدوین صدا: Inception
بهترین میکس صدا: Inception
بهترین جلوه های ویژه: Inception
"شما ۹ میلیون دلار برنده شده اید!" عنوان فیلمیه که این روزها درگیر ساختش هستم.
طرح اولیۀ این فیلم وقتی به ذهنم رسید که توی روزنامه ها خوندم مردی برای دریافت جایزۀ اینترنتی خونه اش رو فروخت و یکصد میلیون تومن به حسابی در آفریقای جنوبی واریز کرد... بعد از مدتی تحقیق متوجه شدم این ماجرا به همین یک نفر ختم نمی شه و ظرف چند سال گذشته افراد زیادی بودن که به خیال دریافت جایزه های بزرگ اینترنتی، برنده شدن در لاتاری گرین کارت آمریکا یا قرعه کشی های مختلف، پول های زیادی رو به حساب هایی ناشناخته در کشورهای دیگه (عمدتاً آفریقایی و بعضاً مالزی) واریز کردن.
طرح اولیه ای نوشتم و به صدا و سیما دادم که بعد از طی مراحلی مجوز ساختش صادر شد.
روی اینکه چطور می شه به همچین سوژه ای، اونهم در قالب یک مستند ۴۰ دقیقه ای، جذابیت بصری بخشید خیلی فکر کردم. دلم نمی خواست فیلمم به ضبط تنها چند مصاحبه ختم بشه، چون به نظرم مصاحبه چیزیه که از رادیو هم می تونه پخش بشه. دوست داشتم از تصویر هم به خوبی استفاده کنم.
سعی کردم فیلمنامه رو به شکلی بنویسم که از حالت تخت دربیاد و جذابیت بیشتری پیدا کنه. یک سکانس داستانی برای ابتدای فیلم نوشتم، انیمیشن هایی رو طراحی کردم، سبک خاصی رو برای تدوین در نظر گرفتم و بخش خاصی رو هم اضافه کردم که می تونه کمی هیجان به فیلم ببخشه.
پیش تولید رو از حدود یک ماه پیش شروع کردیم، ساخت انیمیش ها شروع شد. قرار مصاحبه ها رو گذاشتیم و درست مثل یک فیلم داستانی برای کار استوری بورد کشیدم، جداول دکوپاژ رو تکمیل کردم و با گروهی از حرفه ای ها صحبت کردم برای همکاری.
با اینکه تابحال بخش هایی از کار رو گرفتیم و آماده اس، اما از پنجشنبه (۲۱ بهمن) وارد فاز اصلی تولید می شیم، جایی که قراره بیشترین حجم تصویربرداری انجام بشه.
امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره و بتونیم طبق برنامه تک تک پلان ها رو به بهترین شکل ممکن بگیریم.
برامون دعا کنین!
چند وقت پیش برای یه کاری احتیاج پیدا کردم به یه تعداد منجوق سبز. تینا گفت می تونم تو مغازه هایی که لوازم خیاطی می فروشن پیدا کنم.
چند روز بعد رفتم تو یکی از این مغازه ها. تا وارد شدم فروشنده رو دیدم که داشت با یه خانومی دعوا می کرد سر اینکه شما که قصد خرید نداشتی چرا اینهمه روبان رو باز کردی و این حرفها. خانومه که رفت بیرون، یارو بازم داشت همینجوری غرغر می کرد. کلاً آدم بداخلاقی بود که اعصاب معصاب نداشت.
من رنگی که می خواستم رو پیدا کردم. با ترس و لرز – وسط غرغرهای فروشنده – ازش پرسیدم آقا از این منجوق ها می خوام.
یارو همینجور که غر می زد یه بسته از کشوی میزش درآورد گذاشت رو میز. پرسیدم قیمتش چنده؟ گفت بسته ای هزار تومن. من یه نگاهی کردم دیدم توش حداقل دویست سیصد تا منجوق هست، در صورتیکه من برای کارم نهایتاً به ده دوازده تا دونه احتیاج داشتم.
به فروشنده – که داشت ماجرای مشتری قبلی رو برای خانومی که تازه وارد مغازه شده بود تعریف می کرد – گفتم این تعدادش برای من زیاده، بستۀ کوچیکتر از اینم دارین؟
با بداخلاقی گفت: نه. اینا رو وزن کردیم گذاشتیم توی کیسه. کمتر از این دیگه نمی شه.
پرسیدم: این وزنش چقدره؟
گفت: یه مثقال
گفتم: خب من کمتر از این می خوام
گفت: نداریم آقا. کمتر از مثقال که وجود نداره...
یه لحظه مکث کردم و گفتم: چرا، خوب فکر کن... وجود داره!
آخرین چیزی که دیدم تصویر بهت زدۀ فروشنده بود و صدای خندۀ چند نفری که توی مغازه بودن! اگه صبر می کردم یارو با چوب دنبالم می کرد. سریع از مغازه اومدم بیرون!
مدتیه برنامه ای از کانال manoto 1 پخش می شه به اسم "بفرمایید شام" که اتفاقاً طرفداران زیادی هم پیدا کرده: هر هفته چهار نفر که همدیگه رو نمی شناسن همدیگه رو به خونه دعوت می کنن به صرف شام. آخر شب مهمون ها به صاحبخونه از یک تا ده امتیاز می دن. شب آخر برنده مشخص می شه و هزار پوند جایزه می بره.
قصد ندارم دربارۀ ساختار برنامه یا ایده اش (که از روی یه برنامۀ معروف آلمانی به همین نام برداشته شده) بنویسم. فقط می خوام دربارۀ خصلت ما ایرانی ها بگم که چقدر خوب تونستیم توی این برنامه خودمونو نشون بدیم.
نشون بدیم چه ظاهر و باطن متفاوتی داریم،
نشون بدیم چقدر روابط دوستانه مون سطحیه،
نشون بدیم چطور می تونیم جلوی یه نفر ازش تعریف و تمجید کنیم، باهاش بگیم بخندیم و نیم ساعت بعد پشت سرش طوری حرف بزنیم که انگار داریم دربارۀ دشمن چند ساله مون صحبت می کنیم،
نشون بدیم غرور، خودبزرگ بینی و خودمحور بینی تا چه حد در همه مون وجود داره،
و مهمتر از همه اینکه نشون بدیم چقدر خوب بلدیم برای پیشرفت و برنده شدن خودمون، کار خوب بقیه رو بکوبیم، ازش ایرادهای آبکی بگیریم و ببریمش زیر سوال...
متاسفانه این مساله مختص به شرکت کنندگان در این برنامه، خانوم های خانه دار میانسال یا ایرانی های مقیم خارج از کشور نیست... خصلت کلی ما ایرانی هاس. که وقتی از یه عروسی یا مهمونی برمی گردیم شروع کنیم به حرف زدن پشت سر عروس و داماد و کیفیت شام و تزئینات و... .
زیاد دیده ام کسانی رو که بعد از تماشای فیلم کوتاه یا بلند ساختۀ دوست یا همکارشون بغلش کردن، بهش تبریک گفتن و کلی از فیلم تعریف و تمجیدکردن... و به محض خروج از سالن شروع کردن به کوبیدن اثر و ایراد گرفتن.
ما همیشه موفقیت دیگران رو حاصل "خوش شانسی" می دونیم و موفقیت خودمون رو بخاطر "استعداد ذاتی"... ناکامی بقیه رو بخاطر "بی استعدادی" و ناکامی خودمون رو حاصل "بدشانسی"!
واقعاً که "هنر نزد ایرانیان است و بس"... اونوقت!