پلان های روزانه

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم
پلان های روزانه

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم

یادداشتی بر فیلم Chiken with Plums (مرجانه ساتراپی - ۲۰۱۱)

حضور گلشیفته فراهانی در فیلم جدید مرجانه ساتراپی (کارگردان فیلم انیمیشن "پرسپولیس") با داستانی ایرانی کنجکاوی های زیادی رو به همراه میاره. "پرسپولیس" جدای از محتوا و پیام که ممکنه باب میل خیلی ها نباشه، فیلم خوب و خوش ساختی بود.

داستان "مرغ با آلو" در ایران قبل از انقلاب می گذره: وقتی ناصرعلی که یک نوازندۀ ویولونه با همسرش فرنگیس دعواش می شه و در پی دعوا ویولونش می شکنه، احساس می کنه که دنیا براش به آخر رسیده. ناصرعلی که دیگه انگیزه ای برای زندگی نداره، تصمیم می گیره خودکشی کنه و هفت روز بعد هم می میره... فیلم ماجرای این هفت روز رو روایت می کنه.

"مرغ با آلو" ساختاری داره شبیه به Amelie. سکانس های کوتاه، روایت های پراکنده، فلاش بک های متعدد، حضور راوی برای پیش بردن قصه و فضاهای رئال/فانتزی... که البته به نظر من انتخاب این ساختار برای چنین قصه ای چندان مناسب نیست، چون داستان فیلم بیشتر یک ماجرای به شدت تراژیک هست، در صورتیکه این سبک ساختاری بیشتر برای فیلم های کمدی/رومانس مناسبه.

از اونجا که کل داستان فیلم در ایران دهۀ چهل می گذره، طراحی صحنه و دکور زیادی انجام شده که شاید برای خارجی ها باورپذیر باشه، اما برای ما ایرانی ها، نیست. لباس ها، لوازم خونه و خیابون ها بیشتر از روی تخیل انجام گرفته تا از روی تحقیق و واقعیت.

شاید خیلی ها بخاطر حضور گلشیفته فراهانی این فیلم رو تماشا کنن. گلشیفته در نقش ایران، عشق واقعی ناصرعلی – که هیچوقت بهش نرسید – بازی خوب و شیرینی ارائه می ده... که البته شاید کل حضورش در فیلم به ۱۵ دقیقه هم نرسه. 

می شه معانی زیادی رو از دل این داستان بیرون کشید. ناصرعلی – بعنوان نمادی از مردم هنردوست ایران – مرد عاشق پیشه ای هست که ابزار بیان احساساتش رو ازش گرفتن و از طرف دیگه گلشیفته فراهانی – به اسم ایران و بعنوان نمادی از ایران – عشق قدیمی و گمشده ای هست که هیچوقت نمی شه بهش رسید، چون اونو برخلاف میلش به یک مرد نظامی شوهر دادن... .

در مجموع این فیلم رو زیاد دوست نداشتم. چون علاوه بر وجود برخی مشکلات ساختاری (مثل وجود بی دلیل و متعدد سکانس های انیمیشن لابلای فیلم و شخصیت پردازی ضعیف)، فضایی تلخ، ناامید کننده و سیاه رو به بیننده منتقل می کنه که در همین حالت هم به پایان می رسه... از ایده های نو و خلاقانه – نمی گم در حد Amelie، حتی در حد فیلم قبلی مرجانه ساتراپی، "پرسپولیس" – هم هیچ خبری نیست.

امتیاز: ۶.۵ از ۱۰

پخش مستند "دزدان دریایی اقیانوس هند" از شبکه یک

فیلم مستند "دزدان دریایی اقیانوس هند" چهارشنبه همین هفته ۲۳ فروردین بعد از خبر ساعت ۱۴ از شبکه یک پخش خواهد شد.  

پیش تولید این مستند از تیرماه سال گذشته شروع شد و شهریور به مرحلۀ تصویربرداری رسید. تدوین، موسیقی و سایر کارهای مربوط به پس تولید در مهر و آبان انجام شد و نسخۀ نهایی آذر ۹۰ تحویل دفتر گروه شد که بعد از ماجراهای بسیار و نهایتاً ۱۵ دقیقه کوتاه شدن، بالاخره مجوز پخش از شبکۀ یک رو گرفت و چهارشنبه روی آنتن می ره. 

سفر به بندرعباس و سوار شدن بر ناو خارک، همینطور نشستن پای صحبت های کاپیتان اصغرزاده - که موفق شده کشتی بزرگ نفتکش خودش رو از چنگ دزدان دریایی فراری بده - جزو خاطرات به یادماندنی ساخت این فیلم محسوب می شه. 

همینجا از همۀ بچه هایی که در ساخت این فیلم مشارکت داشتن تشکر می کنم. 

 مشخصات فیلم روی IMDB

تیزر فیلم روی بلاگ اسکای 

تیزر روی یوتیوب     

مصاحبه من با سایت خبری دریانوردی

پ.ن. اگر فیلم رو دیدین لطفاً روی IMDB بهش امتیاز بدین.

یادداشتی بر فیلم "انتهای خیابان هشتم" (علیرضا امینی – ۱۳۹۱)

جور کردن صد میلیون تومن پول ظرف کمتر از سه روز، خط کلی داستان فیلم "انتهای خیابان هشتم" رو تشکیل می ده: نیلوفر (ترانه علیدوستی) به همراه نامزد و چند نفر از دوستانشون به شکلی دیوانه وار دنبال هدفی واحد هستن: تهیه و پرداخت مبلغ دیۀ قتل عمد به خانوادۀ مقتول جهت جلوگیری از اعدام برادر نیلوفر.

در پس این داستان، در واقع فیلم روایتگر نحوۀ شکست روحی آدم ها و دلیل تصمیم گیری های نادرست (یا درست؟) تحت شرایط فشار شدید عصبیه. آدم هایی که حاضرن تا هر چیزی که دارن از دست بدن تا به هدفشون برسن. کسانی که حاضرن از همه چیزشون بگذرن تا اونچه رو که می خوان بدست بیارن...

فیلم از همون ابتدا با تنش زیاد شروع می شه و تماشاگر رو به وسط ماجرا پرت می کنه. به شکلی که تا نیم ساعت اول فیلم بیننده باید حوادث رو دیالوگ ها رو به دقت دنبال کنه تا موضوع دستش بیاد و متوجه بشه اینها چرا به پول احتیاج دارن؟ روابط افراد با هم به چه صورته و اصلاً داستان چیه؟

من یکبار هم قبلاً در پستی نوشته بودم که در سینما، تماشاگر معمولاً از فیلم هایی خوشش میاد که با کاراکترهای داستان پیش بره. یعنی همزمان با شخصیت های فیلم از ماجراها مطلع بشه. در فیلم هایی که کاراکترها یک قدم جلوتر از تماشاگر هستن، بیننده حس می کنه باید مدام دنبال اونها بدوه تا (از نظر اطلاعاتی) بهشون برسه. البته روش عقب نگه داشتن تماشاگر از کاراکترها در برخی فیلم ها "باید" انجام بشه اما به نظر من بکار بردن این شیوه در این فیلم کار نادرستی بود که باعث شد تماشاگر نتونه اون ارتباط اولیۀ لازم رو با کاراکترها برقرار کنه و تمام دویدن ها و عصبی شدن هایشان برایش بی مفهوم بود.

بکار بردن تکنیک دوربین روی دست در کل فیلم البته به انتقال حس شخصیت ها کمک زیادی کرده اما به نظر من فیلمبردار در این کار بیش از حد افراط کرده و در برخی پلان ها این حرکت بی وقفۀ دوربین بیننده رو اذیت می کنه.

تمام بازیگران بازی های بسیار بسیار خوبی ارائه دادن. ترانه علیدوستی که مثل همیشه عالیه، حامد بهداد شاید اینجا هم همون حامد بهداد همیشگی باشه، اما باز هم بازیش به دل می شینه، صابر ابر که از همه بهتره و حتی بازیگران نقش های فرعی هم تونستن بازی های قابل قبولی ارائه بدن.

فیلمنامه – برغم برخی اشکالات – به خوبی نوشته شده و تداوم خودش رو در ریتم وقوع حوادث حفظ می کنه. حوادثی که البته بعضی از اونها به شدت قابل پیش بینی هستن (مثل انصراف اون بنگاه نیکوکاری از ارائۀ وام) و بعضی دیگه غیرمنطقی (مثل اعتراف پریسا).

اما بزرگترین غافلگیری فیلم درست در لحظۀ پایان اتفاق میفته. وقتی تیتراژ پایانی شروع می شه، حس می کردم تمام تماشاگران داخل سالن با دهانی باز روی صندلی میخکوب هستن! البته این "میخکوب شدن" شاید از نوع خیلی خوبش نباشه...

باز گذاشتن پایان فیلم ها و حدس مابقی ماجرا به عهدۀ تماشاگر تا جایی قابل قبوله (مثل پایان "جدایی نادر از سیمین")، اما رها کردن تماشاگر درست وسط دو حادثۀ مهم، چیزی نیست که تماشاگر معمولی سینما بپسنده. چون فکر می کنه نویسنده و کارگردان چون نمی دونستن چطور باید فیلم رو "جمع کنن"، به ناچار این نوع پایان رو انتخاب کردن...

همونطور که گفتم، در این فیلم، شاید اصلاً پایان مهم نباشه. اینکه نیلوفر روی صحنه می ره یا نه؟ اینکه توی پمپ بنزین چه اتفاقی میفته؟ اینکه بالاخره برادر نیلوفر اعدام می شه یا نه؟... بلکه مهم نمایش روندی هست که طی شد تا نیلوفر با چنین وضعیتی اونجا نشسته باشه، روندی که طی شد تا موسی (حامد بهداد) دخترش رو از دست بده، روندی که طی شد تا بهرام (صابر ابر) سلامت عقلیش رو از دست بده... البته باید بگم که موج موفقیت فیلم های اصغر فرهادی در این فیلم هم به شدت تاثیر داشته و کارگردان علناً خواسته به همون شیوه، با داستانی نسبتاً مشابه کارهای اخیر فرهادی، فیلمش رو پیش ببره... که تا حد بسیار زیادی هم موفق بوده.

در مجموع این فیلم چیزی نیست که هر کس با هر سلیقه ای بپسنده اما ارزش های بالایی داره که شاید "انتهای خیابان هشتم" رو به یکی از فیلم های خوب امسال تبدیل می کنه.

امتیاز: ۷ از ۱۰

بفرمایید شام ایرانی!

برنامۀ "بفرمایید شام" شبکۀ من و تو از همون ابتدا تماشاگران زیادی رو جذب خودش کرد و مشخص بود به زودی نسخۀ تولید داخلش هم ساخته می شه.

من شخصاً علاقۀ چندانی به دیدن این برنامه نداشتم، چون به نظرم برنامه ای بی نهایت تکراری، بدون خلاقیت بصری و تنها نمایش دهندۀ برخی خصوصیات اخلاقی منفی ایرانیان خارج از کشور بود.

نسخۀ تولید داخل رو بیژن بیرنگ کارگردانی کرده و چهار نفر شرکت کننده اش، چهار نفر از بازیگران شناخته شدۀ سینما و تلویزیون هستن: سروش صحت، رامبد جوان، مهدی پاکدل و اشکان خطیبی. هر شب در یک DVD مجزا، با سناریویی که از پیش طراحی شده، شوخی های جالب مهمانان، بداهه گویی ها و سیستم امتیازدهی متفاوت.

در مجموع به نظرم بفرمایید شام تولید داخل یک سر و گردن بالاتر از بفرمایید شام شبکۀ من و توئه. چون به هر حال یک کارگردان خبره پشت برنامه اس، هر چهار نفر از بهترین های سینمای طنز کشور هستن و شوخی هاشون هم جالب تره، خصوصاً سروش صحبت در شب دوم که واقعاً دیدنیه.

از نکات منفی این مجموعه، سناریوی از پیش طراحی شدۀ هر قسمت هست که بعضی جاها تو ذوق می زنه. برخی شوخی ها دیگه بیش از حد تکرار می شه (مثل گیر دادن به مهدی پاکدل در شب سوم) و البته قیمت بالای هر DVD. به نظر من باید هر چهار شب رو در یک DVD ارائه می دادن با قیمت مثلاً چهار هزار تومن. چون واقعاً ده هزار تومن برای چهار شب (هر شب حدود یک ساعت) زیاد به نظر می رسه... تولید اینجور برنامه ها که نسبت به فیلم سینمایی خرجی نداره.

نکتۀ دیگه، جنبۀ تبلیغاتی این سری (خصوصاً شب اول) برای رستوران اشکان خطیبی هست که حتی اگه هیچ پولی بابت بازی در این سری نگرفته باشه، از راه تبلیغی که برای رستورانش شده حسابی کاسبی کرده!

ظاهراً این مجموعه بعد از کلی کش و قوس با ارشاد تونست مجوز بگیره، امیدوارم بقیۀ قسمت ها (که چهار نفر از بازیگران زن سینمای ایران هستن) زودتر مجوز بگیره و این برنامه به سرنوشت قهوۀ تلخ دچار نشه... چون این مجموعه، از اون دسته کپی برداری هایی هست که بهتر ساخته شده.

نوروز ۱۳۹۱ مبارک!

در این رویش سبز... من، تو، ما... دوباره با هم سبز می شویم...  

به امید سالی پر از سلامتی، خوشی، آرامش و عشق برای تمام ایرانیان در سرتاسر جهان 

نوروز ۱۳۹۱ مبارک!

موج فیلم های مشابه با "جدایی نادر از سیمین"

مورد توجه قرار گرفتن فیلم "جدایی نادر از سیمین" در داخل و خارج و دریافت جوایز مختلف از جشنواره های معتبر جهانی باعث افتخار هر ایرانیه که موفقیت در اسکار هم تکمیلش کرد.

اما این موفقیت ها، با تمام آثار مثبت، یک اثر منفی هم به همراه داشتن: رویکرد بسیاری از فیلمسازان به ساختارهای مشابه برای تکرار موفقیت. در واقع این فیلمسازان (که اغلب جوان هستن) فکر می کنن بکار بردن فرمول این فیلم و استفاده از داستانی مشابه می تونه زمینه های شهرت و موفقیت یک شبۀ اونها رو فراهم کنه.

اگر به مشخصه های "جدایی نادر از سیمین" نگاه کنیم می بینیم این فیلم با دستمایه قرار دادن یک داستان خطی و نسبتاً ساده موفق شده تماشاگر رو با کاراکترهای فیلم همراه کنه، باعث بشه بر اساس تصاویری که دیدیم و حرف هایی که شنیدیم دست به قضاوت بزنیم و بعد از مدتی متوجه بشیم اشتباه قضاوت کرده ایم، باز هم اطلاعات جدید و قضاوت های جدید... و در نهایت هم استفاده از پایانی باز. اغلب سکانس های فیلم در فضاهای بسته می گذره و تعداد بازیگران به چند نفر محدود شده.

حالا اگر به فیلم های ساخته شده در یکسال گذشته نگاه کنیم (و فیلم هایی که در جشنواره فجر امسال به نمایش دراومدن) متوجه می شیم کارگردان های بسیاری خواستن تا با استفاده این فرمول، فیلم خودشون رو بسازن... که این نشون از نوعی تنبلی بین اهالی سینما داره. تنبلی به خاطر استفاده از چند بازیگر محدود در دو سه لوکیشن داخلی و تکیه بر فیلمنامه ای که "می خواد" شبیه آثاری مثل "دربارۀ الی" یا "جدایی..." باشه. در صورتیکه نوشتن چنین فیلمنامه هایی به مدتها وقت، تحقیق و بازنویسی احتیاج داره، نه فیلمنامه هایی که ظرف دو هفته نوشته شده و با یکی دو بار بازنویسی رفته برای تولید. این فیلم ها تنها کپی برداری ضعیفی هستن از فیلم اصلی که نه در جذب تماشاگر عادی موفق می شن نه در جلب توجه منتقدان و جشنواره ها.

در هر حال موجی که بعد از موفقیت فیلم های اخیر فرهادی به راه افتاده به هیچ وجه به نفع سینمای ایران نیست. کارگردانان و تهیه کنندگان ایرانی هنوز باید فرم های جدید رو تجربه کنن. هنوز جای یه فیلم ترسناک درست و حسابی بین فیلم های ایرانی خالیه، یه فیلم تاریخی بی عیب و نقص، یا یه فیلم اکشن/ماجراجویانۀ قوی... مدتهاست تمام فیلم های ایرانی محدود شدن به درام های خانوادگی یا کمدی های سطح پایین. سالی دو یا سه فیلم قابل اعتنا هم ساخته می شه از برخی کارگردانان قدیمی یا جوان های بااستعداد هست که این آمار در مقایسه با تولید 70 – 80 فیلم در سال بسیار پایینه... البته این وسط با "فیلم عروسی"های سوپرمارکتی اصلاً کاری ندارم (منظورم از فیلم عروسی، کمدی های مبتذلیه که روی عکس جلدشون چند نفر دارن با دهن های کج و معوج می خندن و یه نفر هم لباس عروس پوشیده!).

چارۀ این مساله تنها در دست مسئولان سینمایی کشور هست تا با دقت بیشتری فیلمنامه ها رو مورد بررسی قرار بدن و برای هر فیلمنامه ای مجوز ساخت صادر نکنن؛ از ژانرهای مختلف حمایت کنن و بیشتر روی فیلم های متقاضی ساخت تمرکز کنن... اتفاقی که بعید می دونم حالا حالاها بیفته.

مروری بر چند فیلم اسکاری امسال – بخش دوم

در بخش اول مرور فیلم های مطرح اسکار امسال، چند خطی بر ۱۳ فیلم مهم نوشته بودم. در بخش دوم و پایانی هم خیلی کوتاه دربارۀ ۱۲ فیلم دیگه می نویسم (باید بگم که این متن قبل از مراسم اسکار نوشته شده):

Hugo (کاندید ۱۱ اسکار)
Hugo که به نوعی ادای دین مارتین اسکورسیزی به سینمای کلاسیک محسوب می شه "ترین"های زیادی رو یدک می کشه: بیشترین کاندیداتوری اسکار، اولین فیلم سه بعدی اسکورسیزی، اولین فیلم اسکورسیزی بعد از ۱۲ سال بدون حضور لئوناردو دیکاپریو و... . این فیلم جذاب و سرگرم کننده که داستان زندگی پسربچه ای رو تعریف می کنه که بطور غیرقانونی در متروی پاریس زندگی می کنه، از همه لحاظ "سینمای کامل" محسوب می شه. همه چیز سر جاشه. فیلمبرداری و نورپردازی خیره کننده اس، موسیقی عالیه و فیلمنامه با مهارت کامل داستان رو پیش می بره. برای کسانی که با تاریخ سینما آشنایی دارن، ممکنه داستان از یه جایی به بعد لو بره (همونطور که برای من اتفاق افتاد) اما این موضوع به هیچ وجه از جذابیت های فیلم کم نمی کنه و اسکورسیزی با علم به این موضوع داستانش رو پیش می بره. من دو ساعت تمام محو تصاویر بودم... جادوی سینما یعنی همین!

Artist (کاندید ۱۰ اسکار)
ایدۀ ساخت یه فیلم صامت سیاه و سفید به سبک آثار کلاسیک دهۀ ۲۰ و ۳۰ به خودی خود ایدۀ جالب و جسورانه ای محسوب می شه که ریسک زیادی رو می طلبه. اما به نظر می رسه کارگردان (که نویسندۀ فیلمنامه هم هست) از این ایده انقدر ذوق زده شده که دیگه زمانی رو برای پرداخت فیلمنامه صرف نکرده و سریعاً دست بکار ساخت فیلمش شده. داستان فیلم بسیار ساده و پیش پا افتاده اس: بازیگر مرد سینمای صامت که با ورود صدا به سینما از کار بیکار می شه و نهایتاً هم با کمک دوستش به دنیای بازیگری برمی گرده. همین. بدون هیچگونه خلاقیتی. در صورتیکه برای این فیلم می شد به روش های مختلف تماشاگر رو غافلگیر کرد و فیلم رو با جذابیت بیشتری پیش برد. تنها یک جا، اواخر فیلم، از یک BANG! بعنوان یک حرکت خلاقانه استفاده کرده که جالب هم هست. از دقایق 45 به بعد فیلم افت پیدا می کنه بطوریکه اگر اینهمه جایزه و کاندیداتوری نبود، شاید خیلی ها تماشای فیلم رو نیمه کاره رها می کردن. موسیقی هم با اینکه پیوسته در حال نواختنه در برخی صحنه ها انگار داره برای خودش می زنه و کاری با تصاویر نداره. در صورتیکه در فیلم War Horse (اسپیلبرگ) هم تقریباً در تمام طول فیلم موسیقی رو می شنویم، اما موسیقی جان ویلیامز در هماهنگی کامل با تصاویر نواخته می شه و هیچوقت "جلب توجه" نمی کنه.

The Descendants (کاندید ۵ اسکار)
در وحلۀ اول داستان به شدت تکراری به نظر می رسه، اما هنر کارگردان در اینه که تونسته یه داستان ساده رو به شکل قابل قبولی پیش ببره. فیلم ماجرای مردی رو روایت می کنه که متوجه می شه زنش (که در کما به سر می بره و امیدی برای زنده موندنش نیست) با مرد دیگه ای رابطه داشته. بازی ها خوبن، بخصوص بازی شایلین وودلی در نقش دختر جورج کلونی. خود جورج کلونی هم که برای این فیلم کاندید شده بازی خوبی ارائه می ده که البته به نظر من همون بازی خوب همیشگیشه و چیز اضافه تری نداره. در مجموع به نظرم این فیلم یه فیلم متوسط رو به بالا محسوب می شه که بخاطر بیش از حد مورد توجه آکادمی قرار گرفته.

Extremely Loud and Incredibly Close (کاندید ۲ اسکار)
درام معمایی با محوریت حادثۀ یازده سپتامبر که از دید یک پسربچه روایت می شه. بازی خوب تام هنکس، ساندرا بولاک و پسری که نقش فرزندشون رو بازی می کنه از نقاط قوت فیلمه. به نظرم فیلم می تونست پایان بهتری داشته باشه. در مجموع یکی از فیلم های خوش ساخت امسال محسوب می شه.

Albert Nobbs (کاندید ۳ اسکار)
فیلم جدید پسر گابریل گارسیا مارکز در ادامۀ همون فیلم های قبلیش قرار داره (Passengers و Mother and Child). آلبرت نابز، زنی که برای مدتی طولانی در پوشش یک مرد زندگی کرد و رازش تا پایان زندگی مخفی موند. فیلم فضاسازی خوبی داره، طراحی گریم و لباس عالیه... اما خود فیلمنامه در قسمت هایی افت پیدا می کنه و از جذابیت داستان کم می شه. بازی شرلی مک تیر هم در این فیلم واقعاً دیدنیه. به نظر من پایان فیلم برخلاف نظر خیلی ها اصلا ناامیدکننده نیست، فقط همینقدر بگم که بهترین راه انتقال پول های آلبرت به تنها دوستان زندگیش دقیقاً همین بود که اتفاق افتاد...!

Real Steel (کاندید بهترین جلوه های ویژه)
جنگ روبات ها. داستانی کاملاً قابل پیش بینی، بدون هیچ پیچش روایی و کلاً بدون هیچگونه ارزش هنری... اما از طرف دیگه طراحی و ترکیب صداهای عالی، جلوه های ویژه فوق العاده و دارای ارزش های بالای فنی. سرگرم کننده و تجاری. اگر به سری فیلم های
Transformers علاقه داشته باشین مطمئناً از این فیلم هم خوشتون میاد.

The Iron Lady (کاندید ۲ اسکار)
زندگینامۀ مارگارت تاچر، نخست وزیر انگلستان با بازی عالی مریل استریپ. شاید این فیلم برای کسانی که علاقه ای به فیلم های درام/سیاسی یا زندگینامۀ شخصی مثل تاچر نداشته باشن هیچ جذابیتی نداشته باشه. اضافه کردن تصویر خیالی همسر تاچر در طول فیلم تا حدی از یکنواختی اثر کم کرده. بازی مریل استریپ در نقش مارگارت تاچر واقعاً فوق العاده اس، مثل همیشه.

Rango (کاندید بهترین فیلم انیمیشن)
فکر نمی کنم داستان و لحن این انیمیشن (از گور وربینسکی، کارگردان سری "دزدان دریایی کارائیب") زیاد مورد پسند بچه ها قرار بگیره، اما از همه نظر انیمیشن کاملیه. دقتی که روی جزئیات این فیلم صورت گرفته رو در هیچکدوم از انیمیش های امسال ندیدم. شنیدم قسمت دومش رو هم دارن می سازن.

Kung Fu Panda 2 (کاندید بهترین فیلم انیمیشن)
معمولاً قسمت های دوم و سوم فیلم ها شانس گرفتن اسکارشون کمتر از قسمت های اوله، البته استثنائاتی هم وجود داشته. مثل "ارباب حلقه ها"ی 3 و
Toy Story 3. کونگ فو پاندای 2 فیلم خوبیه که بچه ها رو میخکوب می کنه، اما به نظر من مشکلات اساسی در فیلمنامه داره.

Puss in Boots (کاندید بهترین فیلم انیمیشن)انیمیشن جالبی از کمپانی و گروه سازندۀ Sherekها با داستانی که بیشتر برای کودکان طراحی شده با بزرگسالان. بعضی جزئیات این انیمیشن واقعاً خلاقانه طراحی شده. خنده دار و جذابه، صدای آنتونیو باندراس و سلما هایک به خوبی روی گربه ها نشسته و شخصیتشون رو باورپذیر کرده. قسمت دوم این انیمیشن هم قراره ساخته بشه.

Anonymous (کاندید بهترین طراحی لباس)
این فیلم بر اساس شایعه ای رایج در انگلستان ساخته شده. اینکه ویلیام شیکسپیر نویسندۀ داستان ها و نمایشنامه هاش نبود و شخصی از پشت پرده نوشته ها رو بهش می رسوند و اون فقط یک مجری بود. با اینکه به نظر من پایه و اساس چنین داستان زیاد قابل اعتماد نیست، تصویری که از شخصیت شیکسپیر و حتی ملکه الیزابت ارائه شده هم خیلی غیرمحترمانه اس! جدای از منطق روایی داستان، طراحی تولید این فیلم فوق العاده اس. طراحی صحنه، فیلمبرداری و طراحی لباس عالیه. نماهای هوایی از شهر لندن قرن شانزدهم واقعاً خیره کننده اس.

Tinker Tailor Soldier Spy (کاندید ۳ اسکار)
تریلر سیاسی سنگین دربارۀ جنگ سرد بین انگلستان و شوروی که اگر به دقت دنبال نشه و روابط و اسامی از دست بره، رشتۀ فیلم هم از دست خارج می شه. گری اولدمن بعد از سالها بازیگری برای اولین بار بخاطر این فیلم کاندید اسکار شده. موسیقی فیلم خوبه، طراحی تولید و طراحی صحنه هم خیلی خوبه، اما فیلمی نیست که هر کسی رو جذب کنه، اما ارزش های هنری زیادی داره.