کسانی که وبلاگ و وبسایت دارن حتماً با این ابزار گوگل آشنا هستن. فقط برای اونهایی که ممکنه هنوز باهاش کار نکرده باشن یه توضیح کوچیک می دم.
Google Analytics یکی از ابزارهای گوگل هست که امکان گرفتن گزارش های کامل آماری از وبلاگ یا وبسایت رو فراهم می کنه. برای استفاده، کافیه یه اکانت توی گوگل داشته باشین و بعد از login کردن، کد مخصوص رو در قالب وبلاگتون قرار بدین تا بعد از چند ساعت انواع گزارش های مختلف رو دریافت کنین.
من چند ماه پیش استفاده از این ابزار رو شروع کردم و تقریباً هر روز به صفحۀ گزارش های مربوط به وبلاگم سر می زنم. گزارش های مختلفی مثل متوسط صفحات بازدید شده توسط هر نفر، متوسط زمان ماندن در سایت، مکان فیزیکی بازدیدکنندگان، نحوۀ ورود به صفحه (از طریق لینک ثابت، موتورهای جستجو،...)، مشخصات فنی کامپیوتر افراد بازدیدکننده، میزان وفاداری بازدیدکنندگان (یعنی اینکه چند درصدشون بعد از چند روز دوباره وارد وبلاگ شدن) و انواع و اقسام گزارش های دیگه که مرور کردنشون حس کنجکاوی آدم در مورد کسانی که نوشته هاشو می خونن تا حد زیادی ارضاء می کنه.
یکی از نکات جالبی که توسط Google Analytics می شه بهش پی برد، کلماتیه که افراد توی گوگل search می کنن و بعنوان نتیجه می رسن به وبلاگ من و بازش می کنن.
بعضی از کلمات کاملاً با محتوای وبلاگ متناسبه و خب طبعاً وقتی کسی با زدن این کلمات به پلان های روزانه می رسه، چند صفحه رو مرور می کنه و می خونه، کلماتی مثل:
نقد فیلم Amelie، یادداشت فیلم District 9، حسام دهقانی (یعنی کلاً دنبال من می گشته!)، فیلم های متیو فاکس، فیلم هایی با بازی اما واتسون، نقاشی های فرانسیس گویا، فیلمنامه کوتاه، نقد فیلم Closer، کارگردان فیلم،... و انواع و اقسام اسامی فیلم ها، کارگردان ها و بازیگران بعلاوۀ کلماتی مثل نقد، یادداشت، توضیح و غیره.
خیلی ها هم – که احتمالاً بیشترشون دانشجوهای رشتۀ معماری هستن – دنبال پلان (نقشه) جاهای مختلف می گشتن که از شانس بد رسیدن به پلان های روزانه! بعضی از کلماتی که توی گوگل زده بودن ایناس:
پلان دانشکده، پلان موزۀ لوور، پلان اهرام مصر، پلان ورودی دانشگاه، پلان های خوب بیمارستان ها، پلان های شاهکار، پلان دستشویی (!) و ...
اما بعضی ها عبارت های باحالی search کردن که نمی دونم چه جوری رسیدن به این وبلاگ! حالا یا ایراد از وبلاگ منه یا از گوگل با این ایندکس کردنش!!! حالا کلمات رو ببین حال کن:
انتخاب اسم مغازه
خاندان سلطنتی اسپانیا
داونلود آهنگ های رقص جوادی
شلغم و شوربا
مومیایی کلئوپاترا
پریسا پورقاسمی
پیدا کردن عمر درخت
و با حالترینشون اینه که باید بخاطر تایپ این جمله و رسیدن به وبلاگ من بهش اسکار افتخاری داد:
پیست اسکی کی باز می شه؟
در یک تعریف ساده، پایان غیرمنتظره (Twisted Ending) به معنی غافلگیر کردن تماشاگر در پایان فیلم و ارائۀ حقایقی است که در طول فیلم مخاطب متوجه آن نشده باشد.
خلق چنین پایانی بارها در آثار ادبی نویسندگان دیده شده که "مکبث" یکی از معروفترین و قدیمی ترین اونهاست. در سینما "شاهدی برای دادستان" (بیلی وایلدر، ۱۹۵۷ – بر اساس داستانی از آگاتا کریستی) و "سرگیجه" (هیچکاک، ۱۹۵۸) از اولین فیلم هایی بودن که پایانی به واقع غیرمنتظره داشتن. در پایان "شاهدی برای دادستان" و تا آخرین ثانیه های آن، بارها ورق برمی گرده و هر بار حقایقی جدید افشاء می شه.
وجود پایان غیرمنتظره در یک فیلمنامه به خودی خود مزیت محسوب نمی شه و اگر این موضوع با ساختار مناسب فیلم همراه باشه می شه به موفقیت اثر امیدوار بود. فیلم های زیادی به تقلید از شاهکارهای سینما با پایانی غیرمنتظره ساخته شدن که به علت ضعیف بودن کل اثر، هیچوقت مورد توجه قرار نگرفتن.
وقتی حرف از پایان غیرمنتظره زده می شه، شاید همه در وحلۀ اول به یاد "حس ششم" (شیامالان، ۱۹۹۹) بیفتیم و حسی که در سکانس یکی مونده به آخر بهمون دست داد. اما فیلم های خوب دیگه ای هم بودن که ساختاری به مراتب قوی تر از حس ششم داشتن با پایانی به شدت غافلگیرکننده. مثل Memento، مظنونین همیشگی (۱۹۹۵)، بازی (۱۹۹۷) و دیگران (۲۰۰۱).
اگر پایان غیرمنتظرۀ فیلم حس ششم رو ازش بگیریم هیچ چیز دیگه ای براش باقی نمی مونه و با یک اثر سرد و بی روح مواجه می شیم، که این به نظر من نقطه ضعف بزرگ این فیلمه. اما فیلمی مثل Memento حتی بدون اون پایان غیر قابل حدسش هم فیلم به شدت خوش ساختیه... همونطور که دیدیم هیچ کدوم از آثار بعدی شیامالان نتونست موفقیت حس ششم رو تکرار کنه و فیلم به فیلم آثار ضعیف تری ارائه داد.
از پایان غافلگیرکننده در ژانرهای مختلف می شه استفاده کرد. به نظر من در ژانر ترسناک بهترین نمونه فیلم Saw هست. در سکانس آخر، وقتی مردی که از ابتدا فکر می کردیم کشته شده بلند می شه می ایسته، دیالوگ نهایی رو می گه و از اتاق بیرون می ره... فکر کردن به انعکاس صدای بسته شدن در، تاریک شدن فضا و شروع اون موسیقی کوبه ای وحشتناک هنوز بدنم رو یخ می کنه!
در ژانر Romance اخیراً فیلم Notebook خیلی مطرح شد که به نظر من اونهم مثل حس ششم مشکل ساختاری داشت و تمام هنر فیلمساز در غافلگیر کردن تماشاگر در انتهای اثر بود.
انگار بعضی مواقع سازندگان فیلم انقدر از پایان جالبی که به ذهنشون رسیده هیجانزده می شن که به بی سلیقه ترین شکل ممکن فیلم رو می سازن! در صورتیکه "پایان" تنها یکی از مولفه های تشکیل دهندۀ یک فیلم محسوب می شه و لازمه همونقدر که به پایان کار فکر می کنیم روی جزئیات دیگه اش هم وقت و انرژی بذاریم.
به نظر من یک "غیرمنتظرۀ" خوب فیلمیه که در طول فیلم به هیچ چیزی شک نکنی و فکر کنی با یک داستان سرراست طرف هستی ولی در پایان آنچنان ضربۀ محکمی بهت وارد بشه که دلت بخواد به محض تموم شدن فیلم، یکبار دیگه از اول نگاهش کنی تا به نکات ریزی که وجود داشته اما بهشون توجه نکرده بودی پی ببری.
از طرف دیگه فیلمی که بصورت معماگونه پیش بره و مخاطب رو به حدس زدن های پیاپی ترغیب کنه اثر چندان خوبی نیست، چون از یکطرف ذهن بیننده مدام درگیر گمانه زنی های مختلفه و از طرف دیگه احتمال لو رفتن پایان فیلم بسیار محتمل.
برای شما لذتبخش ترین غافلگیری در پایان چه فیلمی رخ داده؟
هفتۀ گذشته رومن پولانسکی – کارگردان معروف سینمای جهان و برندۀ اسکار – در سوئیس دستگیر شد. (منبع خبر)
این کارگردان از سال ۱۹۷۷ به جرم تجاوز به یه دختر ۱۳ ساله تحت تعقیب پلیس آمریکا بود و در سال ۲۰۰۲ حتی نتونست برای گرفتن جایزه اسکار بهترین کارگردانی (برای فیلم پیانیست) وارد خاک این کشور بشه.
اگه پلیس سوئیس رومن پولانسکی رو تحویل آمریکا بده احتمال زیاد به چندین سال حبس محکوم می شه و با توجه به اینکه بالای ۷۰ سال سن داره، شاید دیگه هیچوقت نتونه فیلم بسازه.
از طرف دیگه در چند روز گذشته تعداد زیادی از اهالی سینمای جهان به این اقدام اعتراض کردن و خواستار آزادی رومن پولانسکی شدن. (منبع خبر)
چیزی که بهش فکر می کنم اینه که آیا مشهور بودن (حتی رومن پولانسکی بودن) باعث می شه که از مجازات عملی که انجام دادیم (چه اینکه ۳۲ سال پیش) مصون باشیم؟ من از شیفتگان سینمای پولانسکی هستم و قبلاً هم دربارۀ یکی از فیلم هاش (Frantic) اینجا نوشته بودم، اما آیا قانون نباید دربارۀ این کارگردان بزرگ اجرا بشه؟
به چهرۀ سامانتا در ۱۳ سالگی دقت کنین. همه می تونیم حدس بزنیم اون اتفاق چه تاثیری در زندگی و روحیۀ این دختر گذاشته... کابوس های شبانه، وحشت از آدم ها، عدم اعتماد به دیگران...
اما چون یک فرد معروف به اسم رومن پولانسکی این کار رو انجام داده باید تبرئه بشه؟
اول اکتبر (۹ مهر) آخرین مهلت کشورها برای معرفی یک فیلم به آکادمی اسکار بود. تا جایی که خبر دارم امسال ۶۲ فیلم از ۶۲ کشور به آکادمی معرفی شدن که قراره از بینشون فقط ۵ فیلم به فهرست نهایی راه پیدا کنن.
از ایران "دربارۀ الی" معرفی شده که امیدوارم موفق باشه. اما آیا ممکنه این امیدواری به واقعیت تبدیل بشه؟ با نگاهی به سایر فیلم های معرفی شده و سیاست هیات داوران طی چند سال گذشته می شه به نکات جالبی رسید.
امسال دو فیلم A Prophet از فرانسه و The White Ribbon از آلمان از شانس های اصلی اسکار ۲۰۱۰ محسوب می شن. اولی جایزه بزرگ هیات داوران جشنوارۀ کن رو گرفته و دومی (آخرین اثر میشل هانکه) نخل طلا.
سامسون و دلیله (استرالیا)، نامه هایی به پدر ژاکوب (فنلاند) و باریا (ایتالیا) هم از فیلم های مطرحی هستن که امید زیادی به راهیابی به فهرست نهایی دارن.
از طرف دیگه اگر به برندگان اسکار این رشته در چند سال گذشته دقت کنیم متوجه می شیم که یک ویژگی بین اغلب برنده ها مشترکه: نمایش غیرمستقیم گوشه ای از فرهنگ یا آداب و رسوم مردم اون کشور در فیلم.
از نظر آماری فرانسه با ۳۴ بار و ایتالیا با ۲۷ بار نامزد شدن رکورددار هستن که تابحال ایتالیا ۱۰ بار و فرانسه ۹ بار برنده این جایزه شدن. از ایران تنها یکبار سال ۹۸ "بچه های آسمان" (مجید مجیدی) به فهرست نهایی راه پیدا کرد که همینقدر هم برای ما بسیار مهم بود.
به نظر من "دربارۀ الی" بخشی از ویژگی های لازم برای راه پیدا کردن به جمع ۵ فیلم نهایی رو نداره اما در هر حال بهترین فیلم امسال سینمای ایران و درست ترین انتخاب برای معرفی به آکادمی بود. امیدوارم ویژگی های مثبت "دربارۀ الی" بتونه روی هیات انتخاب اولیه انقدر اثر بذاره که به دور دوم معرفیش کنن.
من و تینا از ابتدای سال انقدر سرمون شلوغ بود که به غیر از یکی دو فیلم مثل "وقتی همه خوابیم" (بهرام بیضایی) فیلم دیگه ای رو نتونستیم توی سینما ببینیم. بعد از جریان انتخابات هم که اصلاً حس سینما رفتن نبود...
اما دیشب تونستیم بخشی از این کم کاری رو جبران کنیم: ساعت ۷ تا ۹ دربارۀ الی (اصغر
فرهادی) و بلافاصله بعدش، ۹ تا ۱۱ تردید (واروژ کریم مسیحی).
دربارۀ "الی" نقدها و مطالب زیادی نوشته شده و دلیلی نداره من بعد از ۱۰۰ روز بخوام به تفصیل درباره اش بنویسم؛ فقط همینقدر بگم که "دربارۀ الی" نه تنها یکی از بهترین فیلم های سینمای ایران، که یکی از بهترین فیلم هاییه که تابحال دیده ام.
ایدۀ حذف چند لحظه از یک داستان و ادامۀ روایت بر اساس روانشناسی و شناخت کاراکترها به بهترین شکلی پیاده شده و تا پایان تماشاگر رو درگیر می کنه که دلیل اصلیش هم جلوتر نبودن راوی از تماشاگره. ما به همراه شخصیت های فیلم با واقعیت های جدیدی مواجه می شیم، به دروغ ها پی می بریم و لحظه به لحظه بیشتر در حادثه ای که برای این گروه پیش اومده (گم شدن الی) فرو می ریم.
فیلمنامۀ عالی، پرداخت هوشمندانه و بازی های درخشان از نقاط قوت فیلمیه که ساختش تنها و تنها از عهدۀ کارگردانی مثل اصغر فرهادی برمیاد. امیدوارم "دربارۀ الی..." در اسکار ۲۰۱۰ هم موفق باشه.
بعد از این فیلم، "تردید" دومین اثر سینمایی واروژ کریم مسیحی – بعد از فیلم فوق العادۀ "پردۀ آخر (۱۳۶۸) – رو دیدیم که به شدت منتظرش بودم. این فیلم تفاوت های ساختاری و روایی زیادی با ساختۀ قبلی داره و تماشاگری رو که با ذهنیت دیدن شاهکاری همچون "پردۀ آخر" در سالن نشسته رو راضی نمی کنه.
داستان فیلم دربارۀ پسریه که حس می کنه حوادث اطرافش شباهت زیادی با داستان هاملت داره و سعی می کنه با کمک دوستانش جلوی اتفاقات ناگوار بعدی رو بگیره...
بهرام رادان و ترانه علیدوستی بازی های نسبتاً خوبی ارائه می دن، فیلمبرداری و تدوین فیلم عالیه و موسیقی هم بسیار شبیه به "پردۀ آخر".
اما تنها مشکل فیلم اینجاست که نوع ساختار و جنس بازی ها با فضای کلی داستان همخوانی نداره، پایان فیلم هم کمی غیرمنتظره (از جنس بد!) بود و من حس کردم "یه چیزی" کمه؛ انگار فیلم نیمه کاره تموم شده و آخرش رو ندیدم!
نمی دونم چرا واروژ کریم مسیحی بعد از ۲۰ سال به یه همچین فیلمنامه ای علاقمند شده. شاید فقط می خواسته یه فیلم دیگه هم ساخته باشه، یا شاید قصد داشته با این فیلم خودشو گرم کنه برای فعالیت های بیشتر سینمایی... امیدوارم دومی درست باشه و فیلم های بیشتری از این کارگردان کم کار سینمای ایران ببینیم.
دیدین بعضی ها که حرف می زنن آدم از اول تا آخر با دقت و لذت بهشون گوش می کنه، اما بعضی هام انقدر یخ و یکنواخت حرف می زنن که بعد از شنیدن سه کلمۀ اول تا آخر حرفشو می خونیم و باید در و دیوار رو نگاه کنیم تا صحبتش تموم بشه!
این موضوع دربارۀ فیلم ها هم صدق می کنه. بعضی فیلم ها – به قول یکی از دوستان – همون اول چنان مشتی بهمون می زنن که تا آخر می افتیم روی صندلی و از جامون تکون نمی خوریم، اما بعضی فیلم ها هم هستن که می شه وسطش بلند شد رفت دو تا ایمیل جواب داد و برگشت!
چند شب پیش یه فیلم انتخاب کردیم ببینیم به اسم Frequently Asked Questions about Time Travel محصول ۲۰۰۹، یه فیلم کمدی دربارۀ سفر در زمان. اتفاقاً این فیلم امتیاز بالایی هم گرفته... اما بعد از بیست دقیقه انقدر حوصله مون سر رفته بود که استاپ رو زدیم، فیلم رو در آوردم و مستقیم انداختم توی سطل! (با عرض پوزش از تمام دست اندرکاران فیلم، اما وقتی نتونی ظرف ۲۰ دقیقه من بیننده رو راضی کنی همین بلا سرت میاد!).
بعدش یه فیلم دیگه گذاشتیم به اسم Mouth to Mouth محصول ۲۰۰۵ کانادا، یه فیلم کم خرج مستقل با بازی Ellen Page دربارۀ دختری که از خونه و مادرش می بره می زنه به خیابون تا زندگی آزادانه و راحتی رو تجربه کنه...
این فیلم با اینکه داستان هیجان انگیزی نداشت و در بعضی صحنه ها (بخاطر کمبود بودجه) نورپردازی ضعیف بود، اما تا آخر ما رو با خودش همراه کرد... زندگی چند جوان خیابانگرد که برای رسیدن به دنیای مورد علاقه شون تلاش می کنن، انقدر واقعی و ملموس بود که می شد کاراکترهای فیلم و اعمالشون رو درک کرد.
در مجموع به نظر من شروع و پایان یک فیلم (در واقع یک فیلمنامه) مهمترین بخش های اونه. شروع باید انقدر قوی باشه که بیننده رو مشتاق به همراهی کنه و پایان هم چنان کارشده و منطقی که جای هیچ سوالی باقی نذاره.
حتماً توی خبرها خوندین که قراره سریال معروف Lost به اسم "گمشدگان" از تلویزیون پخش بشه. الان هم دارن دوبله اش می کنن. برام خیلی جالب بود که چه تغییراتی توی سریال و روابط بین آدم ها ایجاد می شه و داستان رو چقدر تغییر می دن... با استفاده از روابطی که توی سازمان داشتم تونستم با یکی از برادران ناظر کیفی صحبت کنم و یه چیزهایی رو بیرون بکشم. اینم نتیجه اش:
Jack یک برادر مومن و مذهبیه که تابحال تعداد زیادی عمل جراحی فی سبیل الله انجام داده و رفته بود استرالیا تا پدرش رو راضی کنه یه مدت بره غزه و لبنان توی بیمارستان های اونجا به رایگان کار کنه.
Kate بخاطر انجام فعالیت های سیاسی علیه دولمتردان مستکبر آمریکا توی زندان بوده و با سقوط هواپیما خلاص می شه. تمام نماهای لانگ و مدیومش هم به کلوز تبدیل می شه.
Shanon بالکل از سریال حذف شده!
سعید یکی از نیروهای لباس شخصیه که در جریان حوادث پس از انتخابات هم نقش داشته و اغتشاشگران زیادی رو با چوب و باتوم مورد عنایت قرار داده. پیام های اخلاقی و سیاسی از دهن سعید به بیننده منتقل می شه.
Sawyer و Kate خواهر برادر هستن اما خودشون خبر ندارن، آخر سریال معلوم می شه.
چارلی و Claire دختر عمو – پسر عمو هستن، Claire و Jack هم که خواهر برادر ناتنی هستن.
دزموند از نیروهای خدوم مملکته که مدرکش رو از دانشگاه آکسفورد گرفته، اما براش پاپوش می دوزن و به کابینه راش نمی دن!
جان لاک از جانبازان دفاع مقدس بوده که توی جزیره پاش خوب می شه.
اون چند تا کشیش سیاهپوست توی فیلم با استفاده از جلوه های تصویری به سفیدپوست هایی روحانی تبدیل می شن عضو حوزۀ علمیۀ قم.
Hurley با اون هیکل گنده اش تبدیل می شه به محمدعلی ابطحی (با تشکر از وبلاگ هفت برای خط دادن در این رابطه)!
در صورت لزوم هر نوع رابطۀ دیگه ای برقرار می شه یا روابط فوق تغییر می کنن (مثلا یهو آنا لوسیا می شه خالۀ بن)
چون سریال کلاً عجیب غریبه و هیچیش معلوم نیست دستمون بازه هر کار دوست داریم توش انجام بدیم!
برین حال کنین!