پلان های روزانه

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم
پلان های روزانه

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم

چگونه یک وبلاگ پرخواننده داشته باشیم؟

بعضی از دوستانی که تازه کار نوشتن وبلاگ رو شروع کردن ازم سوال می کنن چه مطالبی بنویسیم که پرطرفدار باشه و آمار بازدیدکننده هامون بالا بره.

من بعد از نزدیک به چهار سال وبلاگ نویسی مستمر به نکاتی پی بردم که ممکنه بتونه در این رابطه بهتون کمک کنه. اگر می خواین وبلاگ پرخواننده ای داشته باشین و پست های پر کامنت بهتره به نکات زیر توجه کنید:

ادامه مطلب ...

یادداشتی بر فیلم Copie Conforme (عباس کیارستمی – ۲۰۱۰)

کیارستمی از اون کارگردان هایی بوده که بعضی از آثارش رو دوست دارم و همیشه فکر می کردم بیشتر از اون چیزی که استحقاقش رو داشته باشه بزرگ شده. تابحال از بین فیلم هاش تنها "طعم گیلاس" و "باد ما را خواهد برد" رو خیلی دوست داشتم و بقیۀ آثارش رو فیلم های خوبی می دونم که فقط "خوب" هستن، نه "شاهکار".

Copie Conforme (رونوشت برابر اصل) رو می شه به نوعی اولین فیلم بلند داستان کیارستمی در خارج از ایران دونست که در اون تماماً از عوامل خارجی استفاده کرده. ژولیت بینوش و ویلیام شیمل بازیگران اصلی فیلمی هستن که در اون به زبان های انگلیسی، فرانسه و ایتالیایی صحبت می کنن و لوکیشن هم دهکده ای است زیبا و توریستی در ایتالیا.

داستان فیلم دربارۀ یه نویسنده انگلیسیه که برای معرفی کتاب جدیدش به نام "کپی برابر اصل" به ایتالیا سفر کرده. زنی که در جلسۀ سخنرانیش شرکت داره بطور پنهانی ازش می خواد فردا رو با هم بگذرونن. اونها به دهکده ای توریستی می رن و در طول مسیر، در خود دهکده، در موزۀ دهکده، در کلیسا، در کافی شاپ، در میدان، در رستوران، در هتل و...  خلاصه همه جا با هم دربارۀ موضوعات مختلف صحبت می کنن. تقریباً تمام فیلم تشکیل شده از صحبت های این دو نفر و دیدگاهشون نسبت به مسائل مختلف.

همونطور که می شه حدس زد اغلب نماهای فیلم، نماهای ثابتی هستن از چهرۀ این دو بازیگر که رو به دوربین صحبت می کنن. نماهای داخل ماشین هم درست شبیه نماهای داخل ماشین آثار قبلی کیارستمی مثل "طعم گیلاس" یا "زیر درختان زیتون" هستن.

در یکی از سکانس های اولیۀ فیلم مرد نویسنده جوکی رو برای زنی که باهاش همسفر شده تعریف می کنه. دیالوگ هاشون تقریباً اینه:

نویسنده
مردی کنار دریا چراغ جادویی پیدا می کنه، غولی ازش بیرون
میاد و می گه سه تا آرزو کن تا برآورده کنم. مرد می گه
من یه نوشابه می خوام که هیچوقت تموم نشه. غول بشکنی
می زنه و نوشابه ای ظاهر می شه. مرد امتحانش می کنه و
می بینه درسته، هیچی ازش کم نمی شه. غول می گه دو
تا آرزوی دیگه ات رو بگو... (رو به زن) حدس بزن مرد چی می گه؟

زن
(بلافاصله جواب می ده)
دو تا نوشابۀ دیگه بهم بده!

نویسنده که آشکارا از اینکه زن تونسته پایان داستانش رو حدس بزنه خوشش نیومده و کنف شده، سعی می کنه بگه در پس این جوک ساده چه پیامی نهفته. زن با خنده می گه: معذرت می خوام اما پایانش کاملاً قابل پیش بینی بود!

این اتفاق چیزیه که دربارۀ فیلم هم میفته. انقدر کیارستمی داستان رو کش می ده که از اواسط فیلم پایان رو می تونیم حدس بزنیم. سکانس پایانی اون ضربه ای رو که باید، به بیننده وارد نمی کنه. شاید کیارستمی هم مثل نویسندۀ فیلمش بخواد بگه این داستان یا نحوۀ پایان بندیش نیست که اهمیت داره و مهم پیام فیلمه.

شاید... اما حتی با این فرض هم باید بگم مشکل اینجاست که پیام فیلم هم اوقدر چیز مهم و جدیدی نیست!

امتیاز: ۶.۵ از ۱۰

یادداشتی بر فیلم Predators (نیمرود آنتال – ۲۰۱۰)

مرد به هوش می آید، چشمانش را باز می کند و خود را بین زمین و آسمان در حال سقوط آزاد می یابد... هر لحظه فاصله اش با زمین و درختان انبوه زیر پایش کمتر می شود. به خود می آید. متوجه چتر نجاتی می شود که به لباسش بسته شده. دکمه را فشار می دهد تا چتر را باز کند. اما انگار دکمه گیر کرده... نزدیکتر می شود... درست در آخرین لحظه چتر باز می شود و او به شدت با زمین برخورد می کند.

پس از او شش نفر دیگر هم به همین طریق به زمین می رسند. هیچکدام همدیگر را نمی شناسند و یادشان نمی آید قبل از این سقوط آزاد کجا بوده اند. حتی نمی دانند چه کسی و چرا آنها را به پایین پرت کرده. آنها باید در جنگل ترسناکی پیش بروند که پر از خطرات گوناگون است؛ از تله های مختلف گرفته تا جانوران عجیب و غریب... 

این فیلم بازسازی فیلمی است قدیمی تر به همین نام با بازی آرنولد (۱۹۸۷، ساختۀ جان مک تیرنان) که در نسخۀ جدید آدریان برودی (پیانیست) جایگزین آرنولد شده است. شاید در ابتدا این انتخاب به نظر نامناسب باشد، اما او به خوبی از عهدۀ نقش خشنی که بر عهده دارد برآمده (جایی خوانده بودم که او برای بدست آوردن این نقش حاضر شده با هر کسی بجنگد!).

روابط بین اعضای گروهی که هیچکدام همدیگر را نمی شناسند به خوبی طراحی شده و سیر حوادث فیلمنامه به گونه ای است که بیننده را حداقل برای یکساعت اول کاملاً میخکوب می کند. اما از وقتی هویت جانوران وحشی داخل جنگل (که در واقع موجودات فضایی بزرگ و کریهی هستند) روشن می شود، فیلم کمی افت پیدا می کند.

من در کل با نمایش واضح موجودات فضایی مخالفم. چون تا وقتی آنها را ندیده ایم می توانیم هر تصوری که دلمان بخواهد از آنها در ذهن داشته باشیم، اما وقتی کارگردان آنها را نشان می دهد دیگر تصویری مشخص از آنها داریم که ممکن است آنرا بپذیریم یا نه. چیزی که در انتهای فیلم Signs (ام. نایت شیامالان) هم مرا اذیت کرد همین مساله بود. اصولاً برای من قابل باور نیست که یک انسان با چوب بیسبال بیفتد به جان یک موجود فضایی یا در این فیلم، یک ژاپنی با موجودی فضایی شمشیربازی کند!

در مجموع این فیلم نسبت به نسخۀ قدیمی مزیت های بسیاری دارد. فیلمنامه بسیار بهتر است و پایان آن متفاوت و منطقی تر از پایان نسخۀ قبلی. همچنین جلوه های ویژۀ صوتی و تصویری فوق العاده ای دارد که بعید نیست در کنار Inception از کاندیداهای اسکار ۲۰۱۱ باشد.

امتیاز: ۷ از ۱۰

یادداشتی بر فیلم Frozen (آدام گرین – ۲۰۱۰)

ترس از تنها ماندن، وحشت از فراموش شدن و حس نزدیکی به مرگ...

بهترین تریلر سال ۲۰۱۰ تابحال، فیلم نسبتاً ساده و کم خرجیه که در تنها یک لوکیشن و با حضور سه بازیگر اصلی ساخته شده. داستان فیلم دربارۀ سه دوست دانشجو هست که روز یکشنبه برای اسکی و خوشگذرونی به کوهستانی می رن اما آخرین دفعه ای که سوار تله سی می شن، به دلیل اشتباه مسئول دستگاه، بین زمین و هوا، روی صندلی معلق می مونن. دستگاه خاموش می شه، همه به خونه هاشون می رن و پیست برای پنج روز تعطیل می شه...

گرسنگی، برف، سرمای زیر صفر درجه، تاریکی، ناامیدی، ارتفاع زیاد و گرگ های گرسنه ای که روی زمین منتظرشونن، از مواردیه که باید باهاش دست و پنجه نرم کنن. 

داستان فیلم بیشتر از هر چیز یادآور اثر موفق چند سال پیشه:  Open Water. در اون فیلم تقریباً همین ماجرا برای چند نفر غواص اتفاق میفتاد که بر اثر یک اشتباه ساده توی دریا جا موندن و با ناامیدی منتظر کمک بودن.

اما به نظرم Frozen از خیلی جهات بر Open Water ارجحیت داره: کارگردانی بهتر، دکوپاژ مناسب تر، استفاده بهتر از موسیقی، ریتم سریعتر در تدوین و از همه مهمتر عدم استفاده از نماهای لرزان دوربین روی دست. در بعضی سکانس ها، نشون ندادن حادثه ای که داره اتفاق میفته و بجاش فیکس کردن دوربین روی صورت بازیگران و نمایش عکس العمل اونها، اثرگذاری صحنه های دلهره آور و ترسناک رو چند برابر کرده.

یکی از نماهای قشنگ فیلم جاییه که چراغ های پیست یکی یکی خاموش می شن و محیط در تاریکی مطلق فرو می ره. برای این نما، دوربین روبروی صندلی قهرمانان فیلم قرار داره. پشت سرشون دکل های بلند نگهدارندۀ کابل ها و صندلی های خالی دیده می شن که تا عمق قاب پیش رفتن. اونها در حال صحبت دربارۀ این هستن که نباید ناامید شد و به زودی دوباره صندلی ها به حرکت درمیاد که از انتهای تصویر چراغ ها شروع می شن به خاموش شدن. چراغ های نصب شده روی دکل ها یکی یکی خاموش می شن تا به دکل نزدیک بازیگران فیلم می رسه و محیط رو در تاریک فرو می بره...

این نما، با اینکه کوتاه و ساده اس، اما اثرگذاری فوق العاده ای داره. اینکه کارگردان تماشاگر رو یک قدم جلوتر از کاراکترها قرار داده (ما زودتر از اونها متوجه خاموش شدن چراغ ها و تعطیلی پیست می شیم) باعث می شه احساس ترس و وحشت زیادی به بیننده منتقل بشه و با کاراکترها همذات پنداری کنه.

فیلمنامه از فرم سادۀ "مقدمه، بدنه، پایان" پیروی می کنه و قابل پیش بینیه، اما در چنین فیلم هایی این داستان نیست که اهمیت داره، بلکه ساختار فیلمه و اینکه گروه موفق بشن حس کاراکترها رو از وحشت، سرما و ناامیدی به بیننده منتقل کنن... که به نظر من تا حد بسیار زیادی موفق بودن.

Frozen یک فیلم بی عیب و نقص نیست و در قسمت هایی اصطلاحاً "کم میاره". مثل جایی که جو بعد از آشنایی با یک دختر اسکی باز ازش شماره می گیره. بلافاصله این نما کات می خوره به چند ساعت بعد و اینکه پیست در حال تعطیلیه و ما سه نفر کاراکتر اصلی رو می بینیم که در حال التماس هستن به مسئول دستگاه که اجازه بده یکبار دیگه سوار بشن و بالا برن. تدوین این سکانس به شدت توی ذوق می زنه و با ریتم کلی فیلم هیچ هماهنگی نداره. اگر فیلم به طریقۀ ۳۵میلیمتری فیلمبرداری شده بود فکر می کردم ممکنه چند حلقه نگاتیو در لابراتوار خراب شده و کارگردان از روی ناچاری چنین کاری کرده!

در مجموع و به نسبت فیلم های سطح پایین سال ۲۰۱۰ که تابحال اکران شدن، این فیلم یک سر و گردن بالاتر از بقیه اس و ارزش دیدن داره.

امتیاز: ۷.۵ از ۱۰

داستان کوتاه: مایوی سه تیکه

خیالت راحت... اینجا امنه، هیچکی متوجه اومدن و رفتنمون نمی شه. باغ های اطراف وسط هفته ها خالیه...

چه خوب... باغ شما استخر هم داره؟

بعله! پشت همین ساختمونه... اگه مایو نیاوردی اینجا چند تا هست، مال زنم که اندازه ات نمی شه، اما فکر کنم مایوی دخترم فیت تنت باشه، از این سه تیکه هاس!

مرسی... فقط... چه جوری بگم... می شه اول...

حتماً... خودم می خواستم اینکارو بکنم. بیا... هشتصدهزارتومن برای دو شب. درسته؟

بعله، مرسی... این عکس زنته؟ به نظر زن خوبی میاد

کلاً خوش عکسه، عجوزه ایه برا خودش!

اتفاقاً خوشگله، خیلی هم مهربون و دست و دل بازه...

(پوزخند) چی می گی؟ تو که ندیدیش

خودش ترتیبی داد که بیام سر رات... می خواست امشبو با هم بیایم اینجا...

(با خنده) زن من؟ هه! اونکه فکر می کنه من سفر کاری رفتم اصفهان!

ولی اون الان منتظر تلفن منه... باید بهش خبر بدم خیالش راحت بشه پولشو دور نریخته!

چه حرفی می زنی ها... آخه کدوم زنی میره آدمکش اجیر می کنه، اونم یه آدمکش زن، برای کشتن شوهرش؟

زن تو!

صدای شلیک... شلیک دوم... چند لحظه سکوت.

Shit! کاش اول جای مایو رو پرسیده بودم!

یک درجۀ لعنتی به مدرسه می رود!

قطعاً هدف هر گروهی که اثری رو خلق می کنن اینه که کارشون دیده بشه. اگر اثری تولید بشه و در حد یکی دو بار نمایش خصوصی باقی بمونه و بعد هم بایگانی بشه، انرژی، وقت و هزینۀ گروه به هدر رفته.

متاسفانه در ایران جایی برای نمایش فیلم های کوتاه وجود نداره و تمام امید سازندگان به نمایش داده شدن فیلمشون در یکی دو جشنواره ای هست که سالانه برگزار می شه... اونهم در بدترین شرایط ممکن.

از اونجا که مخاطبان اصلی فیلم کوتاهی که ما کار کردیم نوجوانان و خانواده های اونهاست، هدفم این بود که حداکثر تعداد ممکن بتونن فیلم رو ببینن و پیامش رو دریافت کنن... و چه جایی بهتر از نمایش در مدارس؟

نامه و فکس هایی ارسال شد به مدیران چند دبیرستان دخترانه در تهران دربارۀ نمایش فیلم برای دانش آموزان. صحبت هایی اولیه ای انجام شد و وقتی مدیران مدارس از موضوع فیلم مطلع شدن، علاقمند بودن به دیدن نسخه ای از فیلم.

اولین مدرسه، یک دبیرستان غیرانفاعی دخترانه بود در سعادت آباد که فیلم رو ابتدای این هفته در چندین نوبت و برای دانش آموزان مقاطع مختلف نمایش داد، البته در کنار صحبت های مشاور روانشناس مدرسه و معاونت پرورشی در خصوص موضوع فیلم.

"یک درجۀ لعنتی" پنجشنبۀ همین هفته هم در دبیرستان غیرانتفاعی دخترانۀ دیگری در گیشا به نمایش در خواهد اومد و هفتۀ بعد هم حداقل دو نمایش دیگه خواهیم داشت.

چون تنها هدف من از ساخت این فیلم دیده شدنش توسط مخاطبین بیشتریه، برای پخش فیلم در مدارس هیچ هزینه ای رو متصور نیستم. اما بعضی مدارس خواستار این هستن که در پایان جلسه نسخه هایی از فیلم رو بین دانش آموزان توزیع کنن که در این صورت هر تعداد که لازم داشته باشن رو با کمترین هزینۀ ممکن بهشون می دم.

همونطور که قبلاً هم گفتم، اگر این فیلم بتونه جلوی تکرار حتی یک حادثۀ مشابه رو بگیره به هدفم رسیده ام.

برج میلاد: ۴۵ ثانیه تا آسمان!

ما که تو تهرون زندگی می کنیم، هر روز برج میلاد رو می بینیم؛ برجی که کم کم داره به نماد شهرمون تبدیل می شه.

اینهمه سال برج رو از پایین تماشا کردم و از کنارش رد شدم... تا بالاخره دیشب که از بالای برج، از ارتفاع ۲۹۶ متری تهرون رو دیدم. تهرون از اون بالا آرومه و بی صدا، پر از نوره، پر از تحرک. وقتی اون بالا، توی بالکن رستوران VIP قدم می زنی، می تونی تمام شهر رو ببینی.  

نمای شمالی برج: ساختمان های شهرک غرب پایین سمت چپ دیده می شن و نور تابلوی قرمز رنگ مرکز خرید گلستان هم پایین کادر قابل مشاهده اس

بالای برج، انگار زمان معنای خودشو از دست می ده... همه چیز به هم وصل می شه، یکی می شه. اینجا شهریه که توش بزرگ شدم، دانشگاه رفتم، کار کردم و دارم زندگی می کنم... از اون بالا که به خیابون ها و کوچه ها نگاه می کنی، می دونی تمام کسانی که دوستشون داری و تمام کسانی که ازشون بدت میاد یه جایی توی همین شهر، توی همین خونه ها دارن زندگی می کنن.  

نمای غربی - بعد از غروب

خیابون هایی رو می بینی که با هر کدومشون خاطراتی داری، خوب یا بد. تمام خونه هایی که توش زندگی کردی، جاهایی که رفتی و کارهایی که توی این شهر انجام دادی جلوی چشماته. با یه حرکت سادۀ سر، می تونی از محلۀ دوران کودکیت برسی به محلۀ دوران نوجوانی... خونه ات رو ببینی و خیابون هایی رو که هر روز از توشون رد می شی.

---------------------------------------------

درست زیر برج!بازدید از برج میلاد (چهارمین برج بلند دنیا) به این شکله که باید یه روز عصر، ساعت پنج و نیم رفت اونجا، بلیت خرید (نفری ۷۲۰۰ تومن) و رفت تو. لیدرهایی هستن که بازدیدکننده ها رو در گروه های ۲۰ نفره بالای برج می برن و توضیحاتی می دن.

به نظر من بهتره همون اول وقت برین که قبل از غروب اونجا باشین تا هم تهرون رو روز ببینین و هم منظرۀ غروب آفتاب رو.

اون بالا باد خیلی شدیدی هست که بهتره ژاکتی چیزی همراهتون داشته باشین.

دوربین عکاسی و اگه تلسکوپ یا دوربین شکاری دارین هم حتماً با خودتون ببرین. من یه تلسکوپ دارم که حالا خیلی هم قوی نیست اما تونستیم باهاش به راحتی خونه هایی که می خواستیم رو پیدا کنیم. (اون بالا فقط ما تلسکوپ داشتیم و همه چپ چپ نگامون می کردن!)

بهتره قبل از رفتن به شماره تلفن ۸۵۸۵ زنگ بزنین و هماهنگ یا رزرو کنین، خصوصاً پنجشنبه جمعه ها که شلوغتره.