از مدتها پیش منتظر دیدن این فیلم بودم، به چند دلیل: قرار داشتن واچوفسکی ها و تام تیکور بعنوان کارگردان، بازی هر بازیگر در هفت هشت نقش مختلف و البته سوژۀ کنجکاوی برانگیز.
شاید داستان و ساختار این فیلم با سلیقۀ خیلی ها همخونی نداشته باشه، اما اگر کسی به سینمای مدرن معناگرا علاقه داشته باشه، از این فیلم لذت می بره.
Cloud Atlas از چندین خط داستانی مختلف تشکیل شده که به شکل موازی با هم پیش میرن. هر داستان در دورۀ زمانی خاصی اتفاقی میفته (از قرن نوزدهم تا آینده ای دور) و کاراکترهای هر داستان با گریمی متفاوت در داستان های دیگه هم حضور دارن.
خیلی ها داستان این فیلم رو تبلیغی برای تناسخ دونستن و از دید مذهب بهش پرداختن. درسته که هر شخصیت در دوره های مختلف زندگی می کنه و در اغلب موارد هم از یک روح خبیث به روحی تعالی میرسه، اما یکپارچه بودن روح بشر و تاثیر اعمال و تصمیمات هر شخص بر سرنوشت تمام انسان هاست که پیام اصلی فیلم رو تشکیل میده. همونطور که می بینیم، تاثیر یک عمل نیک در طول قرن ها انعکاس پیدا می کنه و باعث بروز خیر برای آیندگان میشه.
من جدولی پیدا کردن از سیر تحول روحی کاراکترهای این فیلم (برای دیدن عکس در ابعاد اصلی، عکس رو روی کامپیوتر ذخیره و بعد بازش کنین).

جدای از داستان فیلم، که میشه درباره اش خیلی زیاد حرف زد، چهره پردازی، طراحی لباس و البته جلوه های ویژۀ فیلم هم به بهترین شکل انجام گرفته. تدوین چنین فیلمی با اینکه بسیار سخت و پیچیده اس اما بیننده رو گمراه نمی کنه.
در مجموع فکر می کنم واچوفسکی ها ثابت کردن که هنوز هم ایده های فلسفی جالبی برای به تصویر کشیدن دارن، گرچه که سه گانۀ "ماتریکس" به دلیل جلوه های ویژۀ منحصربفرد و داستان سر راست تر با استقبال بیشتری روبرو شد.
امتیاز: ۸ از ۱۰
تنها انگیزۀ من از تماشای این فیلم حضور ابراهیم حاتمی کیا بعنوان بازیگر بود. روی آوردن بازیگران سینما به کارگردانی امری طبیعی محسوب میشه (مثل نیکی کریمی، رامبد جوان یا رضا عطاران)، اما اینکه یک کارگردان راضی بشه جلوی دوربین قرار بگیره موضوعیه که در سینمای ایران کمتر دیده شده.
فیلم دربارۀ زن و شوهری هست (حمید فرخ نژاد و مهتاب کرامتی) که برای شرکت در یک کنفرانس به تهران میان. آقای میم که از طرز لباس پوشیدن و آرایش همسرش چندان راضی نیست ازش می خواد که بیشتر به خودش برسه تا جلوی همکارانش خجالت نکشه... اما وقتی خانوم میم تغییر می کنه، مرد متوجه میشه که قادر به تحمل نگاه های سنگین مردان دیگه روی همسرش نیست... .
بیشتر داستان فیلم در یک هتل می گذره (اتاق، رستوران، آمفی تئاتر و...) و بازی دیدنی حمید فرخ نژاد مهمترین عامل جذابیت و پیشرفت فیلم به حساب میاد. فیلمنامه به خوبی پرداخت شده و دیالوگ ها با دقت نوشته شدن.
حضور ابراهیم حاتمی کیا در نقش دکتر گوهریان – یکی از شرکای تجاری و کسی که یک پیشنهاد کاری رو به خانوم میم میده – یکی از مرموزترین کاراکترهای فیلمه که دیالوگ ها و اهدافش باید کدگشایی بشه و جالب اینکه حاتمی کیا به خوبی از عهدۀ نقش برمیاد.

"زندگی خصوصی آقا و خانم میم" فیلمیه که تماشاگر رو از همه جهت راضی نگه می داره. فیلم آبرومندی که حرفش رو در پس یک داستان به ظاهر سادۀ روانشناسانه میزنه.
فکر می کردم این فیلم – به دلایل مختلف، از جمله حضور ابراهیم حاتمی کیا – یکی از پرفروش ترین فیلم های امسال میشه، اما ظاهراً مردم همچنان تماشای فیلم های کمدی یا پرحاشیه (مثل فیلم جدید فریدون جیرانی) رو به هر چیز دیگه ای ترجیح می دن.
جالب اینکه قسمت دوم این فیلم هم امسال ساخته شد و سال آینده به نمایش درمیاد.
امتیاز: ۷ از ۱۰
سال ۱۳۶۶، چهارم دبستان بودم که برای اولین بار با مجله فیلم آشنا شدم. یکی از فامیل ها که داشت از ایران می رفت یه سری از مجله هاشو داد به من. تعدادی زیادی مجلۀ دانشمند و ماشین... و یک شماره از فیلم.
خوندن همون یک شماره کافی بود تا از همون سال ها مشتری دائمی مجله فیلم بشم. مجله فیلم من رو با دنیایی آشنا کرد که باعث تغییر مسیر زندگیم شد. هر ماه مجله رو می خریدم و با ولع خاصی صفحاتش رو ورق می زدم و مطالبش رو می خوندم. اون سالها مجلۀ "گزارش فیلم" هم بود که البته عکس های بیشتری داشت و به ظاهر جذاب تر بود، اما مجلۀ فیلم چیز دیگه ای بود.
اوایل فقط اخبار سینمایی رو دنبال می کردم. بزرگتر که شدم، سوم راهنمایی یا اول دبیرستان شاید، شروع کردم به خوندن نقدها و تحلیل های تکنیکال. با اصطلاحات سینمایی آشنا شدم. گزارش پشت صحنۀ فیلم ها رو می خوندم و سعی می کردم تک تک لحظاتش رو تصور کنم... . اون زمان نه اینترنتی بود و نه سایت های سینمایی. همه چیز رو از طریق مجله فیلم می خوندیم و دنبال می کردیم. توی سالن سینما، وقتی فیلم عروس و پردۀ آخر و نرگس رو می دیدم می دونستم پشت صحنۀ هر کدوم چه اتفاقاتی افتاده... وقتی "با گرگ ها می رقصد" اکران شد، از تمام جزئیات ساختش خبر داشتم... مجلۀ فیلم دنیایی داشت برای خودش.
دبیرستان تموم شد و وارد دانشگاه شدم... وقتی خبر ساخته شدن اولین فیلم کوتاهم توی مجلۀ "گزارش فیلم" چاپ شد خیلی خوشحال شدم، اما فکر می کردم ای کاش زمانی برسه که اخبار فیلم هام رو توی مجلۀ اصلی، مجله فیلم، بخونم.
خوندن مجله فیلم دیگه به یه عادت تبدیل شد... انگار سر هر ماه با کسی قرار داشتم و حتماً باید بهش سر می زدم. چیزی شبیه یه جور حس وفاداری... در هر حال، یکی از عواملی که باعث ورود من به دنیای فیلمسازی شد همین مجله بود.
به تدریج متوجه شدم زمانی که هر ماه برای خوندن مجله صرف می کنم کم و کمتر میشه. مجله ای که اوایل یک ماه باهاش سرگرم بودم، دیگه جذابیت قبل رو نداشت و بعد از یکی دو بار ورق زدن و خوندن بعضی صفحات، می رفت توی جا روزنامه ای گوشۀ اتاق.
دسترسی به اینترنت و با خبر شدن از آخرین اخبار روزانه از طریق سایت های مختلف باعث شد دیگه اخبار مجله فیلم برام تازگی نداشته باشه. چه بسا، خبری که یک ماه قبل روی خروجی وب سایت ها قرار گرفته تازه توی مجله چاپ شده بود. صفحات مربوط به اخبار تولید سینمای ایران و جهان دیگه برام تازگی نداشتن. در صفحات مربوط به مرور فیلم های سینمایی هم چیز جدیدی وجود نداشت. اغلب مطالب از روی سایت هایی ترجمه شده بودن که قبلاً خونده بودمشون... حتی به نظرم میومد از ظرافت و کیفیت عکس ها – خصوصاً عکس روی جلد – هم کاسته شده.
این شد که خرید مجله به دو ماه یکبار و سه ماه یکبار تبدیل شد... و در نهایت هم متوقف.
الان نزدیک به هفت ماه از آخرین باری که مجله فیلم خریدم می گذره. تمام اخبار و نقدها رو بطور روزانه از طریق وب سایت ها پیگیری می کنم، اما دلم برای مجلۀ محبوبم تنگ شده! مجله ای که سالهای سال همراه من بود و با انتشار هر شماره، من رو در رسیدن به هدفم – فیلمساز شدن – مصمم تر می کرد.
مجلۀ فیلم من رو به هدفم رسوند ولی خودش ازم دور شد... درست مثل فیلم ها!
چند روز پیش فهرستی منتشر شد از "بهترین کشورهای دنیا برای به دنیا آمدن". این فهرست هر سال توسط روزنامه Economist منتشر میشه و پارامترهایی از جمله شرایط اجتماعی، امکان تحصیل، چشم انداز آینده، اقتصاد، فرهنگ، شرایط اشتغال، امکانات رفاهی، خدمات اجتماعی و شهروندی و... مورد توجه قرار میگیره.
جای تعجب نیست که صدر فهرست رو اغلب کشورهای اروپایی، آمریکا، استرالیا، سنگاپور و... اشغال کردن و کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین در انتهای جدول قرار دارن. در این جدول، از بین 80 کشور، ایران رتبۀ 58 رو داره.
جدول کامل رو اینجا ببینید.
همون روز روی یه وب سایت دیگه فهرست دیگه ای رو دیدم از "شادترین مردم جهان" که توسط سازمان Happy Planet منتشر شده. در تنظیم این فهرست تنها "خوش بودن" مردم هر کشور در نظر گرفته شده، جدای از شرایط اقتصادی، سیاسی،... .
جالب اینکه در صدر این فهرست خبری از کشورهای اروپایی و یا مدرن نیست و کشورهای فقیر آمریکای جنوبی، آسیا و آفریقا بیشتر دیده میشن.
در این فهرست ایران رتبۀ 77 رو داره و بالاتر از کشورهایی مثل کروواسی، مالزی، سنگاپور، پرتقال، هنگ کنگ، آمریکا، بلژیک، دانمارک و روسیه قرار گرفته!
از همه جالبتر کشور دانمارکه: پنجمین کشور خوب دنیا برای به دنیا آمدن و صد و دهمین کشور دنیا از لحاظ شاد بودن مردم!
مقایسۀ این دو جدول نشون میده که "شاد بودن" هیچ ربطی به شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی یک کشور نداره و زندگی در یک کشور مدرن دلیل بر رضایت و شاد بودن مردمش نیست.
به عبارت دیگه: آدم باید دلش خوش باشه!
بعد از سالها فیلم دیدن و شنیدن نظر آدم های مختلف دربارۀ فیلم ها، به این نتیجه رسیدم که:
معیار "خوبی" یا "بدی" یک فیلم با "اثر"ی که اون فیلم روی ما میذاره سنجیده میشه.

اگر یک فیلم باارزش بنا به هر دلیل نتونه روی بیننده اثر لازم رو بذاره اون رو یک فیلم متوسط یا حتی بد قلمداد می کنه و بالعکس – اگر یک فیلم بی ارزش به هر دلیل روی بیننده اثر مثبت بذاره اون رو یک فیلم "عالی" می دونه.
این "اثر گذاشتن" یا نذاشتن دلایل مختلفی می تونه داشته باشه. شرایط محیطی که فیلم رو درش می بینیم، میزان درک ما از محتوا و پیام فیلم، میزان ارتباط برقرار کردن و همذات پنداری ما با کاراکترها و میزان منطقی یا غیرمنطقی بودن سیر حوادث همه و همه از جمله پارامترهایی هستن که می تونن روی میزان "تاثیرگذاری" اثر بذارن.
در ساده ترین حالت، اگر مثلاً زمان دیدن یک فیلم به اصطلاح "تو مودش" نباشیم، اون فیلم هر چقدر هم خوب باشه بهمون نمی چسبه. اگر در شرایط نامساعد یک فیلم کلاسیک عالی رو ببینیم به نظرمون "قدیمی" و "از مد افتاده" میاد. یا اگه تو مود فیلم کمدی باشیم و فیلم درام ببینیم، هر چی هم باشه، ازش خوشمون نمیاد.
برای بعضی ها "داستان" یا "قصه" خیلی اهمیت داره و تنها این مورد هست که میزان اثرگذاری رو براشون تعیین می کنه. این دسته از آدم ها اگر با یک داستان ساده سر و کار پیدا کنن که توش هیچ "حادثۀ" خاصی اتفاق نیفته از فیلم خوششون نمیاد... یا برعکس، اگر فیلمی رو ببینن که بعلت پیچیده بودن نتونن از قصه اش درست سر دربیارن از اون فیلم خوششون نمیاد.
به نظر من "نشانه شناسی" در سینما یکی از مهمترین عواملیه که میتونه به درک درست از پیام فیلم کمک کنه و در بعضی شرایط تنها آگاهی از این نشونه هاس که میتونه باعث "لذت بردن" یا "درک نکردن" یک فیلم بشه... در خیلی از موارد درک این نشانه هاست که بعنوان کلید داستان فیلم عمل می کنه و باعث آشکار شدن نمادهای بکار رفته در فیلم (اشیاء یا کاراکترها) میشه.
زیاد شده کسانی بعد از دیدن یک فیلم باارزش گفتن که "زیاد خوشمون نیومد، راستش نفهمیدیم چی به چی شد" یا "بد نبود، اما از فلان فیلم بیشتر خوشمون اومد"... یا برعکس، وقتی ازشون می پرسم بهترین فیلمی که این اواخر دیدی چی بوده از فیلمی اسم میبره که به اعتقاد اغلب منتقدان سرشناس و بیننده ها یک فیلم متوسط یا حتی سطح پایین تلقی میشه! گروه اول نتونستن به هر دلیل با فیلم ارتباط برقرار کنن و دستۀ دوم هم به هر دلیل فیلم رو در شرایطی دیدن که خیلی بهشون "حال داده"!
درسته که سلیقه ها متفاوته، اما این تفاوت هر چقدر هم که زیاد باشه نمی تونه دلیل موجهی باشه برای لذت نبردن از بعضی آثار مشهور، مطرح و باارزش سینما!
فیلم کامل "قشم: جزیرۀ عجایب هفتگانه" روی imdb قرار گرفت.

برای تماشای نسخۀ کامل فیلم روی Watch Now کلیک کنین و بعد از تماشای فیلم ممنون میشم اگر بهش امتیاز هم بدین.
بعد از چند ماه انتظار بالاخره فرصت پیدا کردم یکی از فیلم هایی رو که خیلی منتظر دیدنش بودم تماشا کنم. Hunger Games بر اساس اولین کتاب از سه گانه ای به همین نام ساخته شد که با فروش بسیار بالای خودش، باعث تعجب تهیه کننده هاش شد.
داستان در آینده ای نه چندان دور می گذره. زمانی که حاکم ظالم کشور برای زهر چشم گرفتن از مناطق ۱۲ گانۀ تحت حکومتش یک بازی خطرناک و خشن رو راه انداخته: از هر منطقه دو نوجوان ۱۲ تا ۱۸ ساله انتخاب می شن که باید در یک نبرد نامتعادل همدیگه رو بکشن... تا جایی که در پایان تنها یک نفر زنده بمونه.
فیلم از ریتم مناسبی برخورداره و تصویربرداری هم به خوبی صورت گرفته. انتخاب بازیگران (خصوصاً جنیفر لاورنس بعنوان نقش اصلی) با دقت زیادی انجام شده و جنیفر لاورنس کاملاً مناسب این نقشه... من از ابتدای تولید این فیلم فکر می کردم سراغ سیرشا رونان می رن که واقعاً انتخاب بدی بود.
با اینکه پایان فیلم بیش از حد قابل پیش بینی هست، اما باز هم کسانی رو که دنبال هیجان باشن راضی می کنه.
تدوین فیلم یکی از ایرادات بزرگشه که ضربۀ بزرگی بهش زده. استفاده از فلاش بک های نابجا، کات های نادرست بین نماها و زمانبندی نامناسب طول هر شات باعث شده در بسیاری از سکانس ها فیلم افت پیدا کنه.
اما بزرگترین ایراد فیلم، فیلمنامۀ ضعیفیه که از روی کتابی بسیار خوب اقتباس شده. در واقع، بخش هایی از کتاب در فیلمنامه مورد استفاده واقع نشده که واقعاً وجودشون لازم بود. جدای از قابل پیش بینی بودن کل ماجرا، شخصیت پردازی کاراکترها هم به نحوی انجام شده که اونها رو از داشتن خصایص منحصربفرد محروم کرده.
بعنوان مثال، ما از کتنس (بازیگر اصلی) هیچ نبوغ، شجاعت یا قدرتی نمی بینیم... از همون ابتدای ورود به مسابقه میره بالای درخت و حتی پایین اومدنش هم با راهنمایی اون دختربچۀ سیاهپوستیه که بهش میگه کندوی زنبورها رو به پایین بندازه! به غیر از ابتدای فیلم و جلوی داورها، در هیچکدوم از مقاطع مهم فیلم از مهارت تیراندازی دختر استفاده ای نمیشه. حتی یکجا (در اواخر فیلم) هم دختر دیگه ای بهش حمله می کنه تیرش خطا میره و بعد هم ازش کتک می خوره! این مهارت تنها یکبار و در آخرین پلان های فیلم مورد استفاده قرار می گیره که با توجه به چیزهایی که قبلاً از دختر دیدیم، برخورد تیر به هدف بیشتر به شانس شباهت داره تا مهارت.

این مشکل در رابطه با پیتا (پسری که همراه کتنس از منطقۀ ۱۲ اعزام شده) هم وجود داره. تاکید داستان بر قدرت بدنی زیاد پسر در پرت کردن گونی های بزرگ آرد (چون در یک نانوایی کار می کنه) در هیچ کجای فیلم مورد استفاده قرار نمی گیره. من منتظر بودم حداقل در سکانس درگیری پایانی فیلم به نحوی ازش استفاده بشه.
در مجموع به نظر من کارگردان نتونسته از مجموعۀ تجهیزات، بازیگران و عوامل حرفه ای که در اختیارش بوده به خوبی استفاده کنه. البته با توجه به سابقۀ کمش در این کار، بیشتر از این هم ازش انتظار نمی رفت.
فیلمبرداری قسمت دوم این سه گانه از هفتۀ پیش شروع شده و کارگردان هم شخص دیگه ای هست. کارگردان قسمت دوم کسیه که بیشتر بخاطر ساخت موزیک ویدئوهایی که برای Shakira، Britney، Beyonce، Backstreet Boys و ... ساخته شهرت داره. دو سال پیش هم جایزۀ بهترین موزیک ویدئوی سال رو بخاطر Bad Romance (برای Lady GaGa) دریافت کرد.
به هر حال این فیلم برای سرگرمی و هیجان انتخاب خوبیه. امیدوارم قسمت دوم بهتر از قسمت اول باشه و کارگردان به جزئیات بیشتر توجه کنه.
امتیاز: ۷ از ۱۰