جدیدترین ساختۀ کاترین بیگلو روایتی است از ده سال تلاش اطلاعاتی آمریکا برای کشف محل اختفای اسامه بن لادن. مجموعه ای از عملیات، دستگیری ها، بازجویی ها، شکنجه ها و جاسوسی هایی که سازمان CIA انجام داد به تصویر کشیده شده.
شاید ساختار فیلم با مذاق تمام تماشاگران سازگار نباشه. خصوصاً کسانی که به سینمای قصه گو عادت دارن. اما اگر به این فیلم بعنوان یک تاریخ تصویری از مهمترین حادثۀ تروریستی چند سال اخیر نگاه کنیم، متوجه میشیم که فیلم تا حد بسیار زیادی به واقعیت وفادار مونده و از قهرمان سازی و قهرمان بازی دوری کرده. زمان عملیات دستگیری اسامه بن لادن (که ناخواسته منجر به کشته شدنش شد) در فیلم و در واقعیت کاملاً یکسان هستند (۲۵ دقیقه).
دو نکته دربارۀ این فیلم حائز اهمیته. اول، اطلاعات دقیق و کاملی که نویسنده و کارگردان از جلسات و گفتگوهای درون سازمان سیا در اختیار داشتن و در فیلم مورد استفاده قرار دادن. اطلاعات دقیقی که بعداً برای گروه ساخت دردسرساز هم شد و بخاطرش چند بار به سازمان اطلاعات جاسوسی آمریکا احضار شدن.
دوم، سکانس پایانی فیلم (حمله به محل زندگی بن لادن) که به دور از کلیشه های رایج در اینگونه سکانس ها ساخته شده و شاید یکی از دیدنی ترین سکانس هایی هست که در یک فیلم جنگی دیده ام: گروهی کماندو که وارد خانه ای میشن و هر کس که مقابلشون قرار میگیره رو هدف قرار می دن. مهم نیست این شخص زن، کودک یا حتی بزرگترین تروریست قرن، اسامه بن لادن باشه.
در پایان، کشته شدن ناخواستۀ بن لادن گویی باعث شکست عملیات شده و هیچکس از نتیجه خوشحال نیست. در واقع فیلم به شکلی پیش میره که انگار سالها تلاش و عملیات اطلاعاتی سازمان سیا با این نتیجه هدر رفته.
بازی جسیکا چستاین در نقش مامور اصلی پیگیری پروندۀ شناسایی محل اختفای بن لادن خوب و قابل تحسینه.
امتیاز: ۸ از ۱۰
تارانتینو با سبک کاملاً منحصر بفرد خودش این بار سراغ یکی از تاریک ترین دوران تاریخ آمریکا – دوران برده داری – رفته و در یک فیلم تقریباً سه ساعته در ژانر وسترن اسپاگتی به این موضوع پرداخته.
مردی سفید پوست (کریستف والتز) به همراه دستیار سیاهپوستش (به اسم جانگو) به شکار افرادی میپردازن که قانون برای مرده یا زنده شون جایزه تعیین کرده. بعد از انجام چند عملیات موفقیت آمیز، اونها تصمیم می گیرن تا با طرح یک نقشه، همسر جانگو که در مزرعه ای بزرگ بعنوان برده کار می کنه رو نجات بدن...
بازی کریستف والتز بیشتر از هر چیز دیگه ای تو این فیلم جلب توجه می کنه، دیالوگ های جالبی که با خونسردی ادا می کنه شاید یکی از مهمترین عوامل جذابیت فیلم باشه. فیلمنامه (البته به نظر من کمی طولانیه) به خوبی نوشته شده، اما ایراداتی هم بهش وارده. برای مثال انگیزۀ شولتز از کمک به جانگو به درستی مشخص نیست، یا در چنین فیلم طولانی هیچوقت به گذشتۀ جانگو و همسرش اصلاً پرداخته نمی شه.
برخلاف فیلم های قبلی تارانتینو در این فیلم از خشونت بسیار زیاد خبری نیست و صحنه های درگیری هم بیشتر به حالت طنز ساخته شده... شبیه به فیلم های وسترن سام پکین پا یا کلینت ایستوود.
بازی لئوناردو دیکاپریو در نقش منفی فیلم (صاحب ملک و طرفدار برده داری) خوبه اما عالی نیست. کریستف والتز کاملاً شایستۀ دریافت اسکار بهترین بازیگر دوم مرد هست (که در دوم بودنش شک دارم!). البته بازی ساموئل ال. جکسون در نقش سرخدمتکار خیانتکار و بدذات ارباب هم خیلی خوبه.
همونقدر که در فیلم قبلی تارانتینو (Inglorious Bastards) یهودی ها از دیدن صحنۀ کشتار نازی ها و هیتلر در سالن سینما ارضا شدن، در این فیلم هم سیاهپوستان با دیدن شلاق خوردن سفیدپوست های بدذات توسط برده های سیاهپوست به وجد میان!
امتیاز: ۸ از ۱۰
این فیلم از فیلم های کم خرج و خوش ساخت امساله که بسیار مورد توجه مردم، منتقدان و اعضای آکادمی اسکار قرار گرفت.
داستانی ساده و سرراست (که البته شروعی کمی گنگ داره)، بازی های بسیار روان، فیلمنامۀ عالی، ریتم درست تدوین و موسیقی خوب این فیلم رو به یکی از تجربه های لذتبخش سینمایی تبدیل کرده. برادلی کوپر و جنیفر لورنس که هر کدوم به شکلی همسرانشون رو از دست دادن، به دنبال راهی هستن تا امید رو در زندگیشون تقویت کنن. اونها که هر یک با هدفی جداگانه رابطه رو شروع کردن، به تدریج به یک هدف مشترک می رسن و تمام تلاششون رو جهت تحقق هدف مشترک بکار می بندن.
شاخص ترین ویژگی فیلم بازی جنیفر لاورنس در این فیلمه و شایستۀ اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن امسال. من اولین بار جنیفر لاورنس رو در فیلم Burning Plain (محصول ۲۰۰۹) دیدم، از همون موقع مشخص بود که این بازیگر آیندۀ خوبی خواهد داشت.
رابرت دنیرو و جکی ویور در نقش پدر و مادر برادلی کوپر بازی های روان و یکدستی دارن که البته در مقایسه با سایر نامزدهای اسکار امسال، از شانس بسیار کمتری برخوردار هستن.
Silver Linings Playbook از اون فیلم هاییه که حتی با یکبار دیدن، بعضی از دیالوگ هاش رو هیچوقت فراموش نمی کنیم.
امتیاز: ۸ از ۱۰
نسخۀ جدید و موزیکالی از کتاب "بینوایان" ساختۀ تام هوپر که یک بیگ پروداکشن واقعی به حساب میاد. بازیگران متعدد، طراحی تولید خوب و کارگردانی هنری عالی.
فیلم ساختاری تئاتری داره که به قسمت های مختلف (به مثابۀ هر پردۀ یک تئاتر) تقسیم شده. در هر پرده بخش خاصی از داستان روایت میشه و بازیگران خاص خودش رو هم داره. این ساختار، چیزی نیست که من طرفدار صد در صدش باشم، چون بعضی از پرده ها کمی طولانی هستن.
جالب اینکه بازیگر نقش اپونی (دختر خانوادۀ تاورنیه) در تئاتر موزیکالی که دو سال پیش در لندن روی صحنه بود درست همین نقش رو بازی می کرد و از روی همون تئاتر (که اتفاقا موزیکال هم بود) برای این فیلم انتخاب شد. گزینۀ دیگه، تیلور سوئیفت بود که به نظرم برای این نقش اصلاً مناسب هم نبود.
مورد دیگه ای که دربارۀ این فیلم باید بگم موزیکال بودنشه. درسته که ساختار موزیکال برای یک داستان درام غمناک تا حدی از تلخی اثر کم می کنه، اما باعث از بین رفتن تاثیر سکانس هایی از فیلم میشه. مثلاً کسی که تیر خورده و داره می میره شروع می کنه به آواز خوندن. بعضی از آوازها طولانی تر از حد نرمال هستن و ما باید برای چند دقیقه تصویر بدون قطع یک بازیگر رو ببینیم که داره افکار یا احساسش رو در قالب آواز بیان می کنه.
بازی های فوق العاده (خصوصاً هیو جکمن در نقش ژان والژان و آن هاتاوی در نقش مادر کوزت) و فیلمبرداری دیدنی از نقاط قوت فیلم به حساب میاد که بسیاری رو تحت تاثیر قرار میده. به احتمال بسیار بسیار زیاد آن هاتاوی برای همین نقش اسکار بهترین بازیگر دوم زن امسال رو خواهد گرفت. نقشی بسیار کوتاه اما تاثیرگذار که شاید در کل فیلم بیست دقیقه بیشتر نباشه.
هلنا بونهام کارتر و ساشا بارون کوهن در نقش زوج تاورنیه های بدجنس، یکی از بهترین زوج های سینمایی چند سال اخیر رو تشکیل میدن که صد در صد مناسب نقش هستن. البته همین بامزه و دوست داشتنی بودنشون باعث شده تا حد زیادی جلوی اون احساس منفی رو که باید نسبت بهشون در بیننده ایجاد بشه بگیره. همینطور راسل کرو در نقش سربازرس ژاور که اونهم بخاطر همین ساختار موزیکال، کاراکتر منفی چندانی برای بیننده ایجاد نمی کنه.
در مجموع Les Miserables فیلم خوب و سرگرم کننده ای هست با ارزش های هنری بالا که اغلب بینندگان رو راضی نگه می داره.
امتیاز: ۷ از ۱۰
طبق سنت هر سالۀ وبلاگ پلان های روزانه، بهترین و بدترین های سینمایی سال قبل رو معرفی می کنم. برای اینکار از پوستر فیلم ها شروع می کنم تا به تدریج برسم به رشته های دیگه.
پوستر هر فیلم باید دو ویژگی مهم داشته باشه: نمایانگر محتوای فیلم باشه و بتونه بیننده رو به تماشای فیلم ترغیب کنه.
رعایت جنبه های هنری در طراحی، گرافیک، شکل پیاده سازی (استفاده از تصاویر فیلم، ترکیب با گرافیک، نقاشی یا...) از جمله مواردیه که به جذابیت بصری یک پوستر می تونه کمک کنه.
از اونجا که معمولاً برای هر فیلم بیش از یک پوستر طراحی میشه، برای انتخاب بهترین و بدترین پوستر سال پوسترهای زیادی رو دیدم، که در نهایت از بین همۀ اونها سه تا پوستر رو بعنوان بهترین و سه پوستر رو بعنوان بدترین پوسترهای سال ۲۰۱۲ انتخاب کردم. اول بدترین ها:
ادامه مطلب ...
چند روز پیش عکسی در صفحۀ فیس بوکم گذاشتم و دربارۀ نوستالژی تماشای فیلم هشت میلیمتری با دستگاه آپارات روی دیوار نوشتم. ظاهراً این یک حس مشترک بین کسانی هست که این تجربه رو داشتن. بعضی از دوستان نوشتند که آنها هم فیلم هایی داشته یا هنوز دارند که اغلب در انباری ها خانه در حال خاک خوردن هستند...
اما پیغامی که یکی از دوستان برایم فرستاد باعث شد به فکر نوشتن این پست برای وبلاگم بیفتم. دوستی نوشت که مدتی پیش بعلت اسباب کشی و جا نداشتن انبار منزل جدید، جعبۀ بزرگی که حاوی تعداد زیادی فیلم هشت و سوپر هشت میلیمتری قدیمی بوده را یکجا داخل سطل زبالۀ سر کوچه انداخته اند چون دستگاه آپاراتشان هم خراب شده بود و به هر حال فیلم ها هم دیگر به درد کسی نمی خورد... .
این پست را فقط به این دلیل می نویسم که اگر کسی فیلم Super 8mm در انبار خانه دارد و به هر دلیل قصد دور انداختنشان را کرده، من حاضرم حتی آنها را از ایشان خریداری کنم.
لطفاً قبل از انداختن جعبۀ فیلم ها داخل سطل زباله، از طریق بخش کامنت های همین پست یا ایمیل با من تماس بگیرید تا من ترتیب کارها را بدهم:
hesgan@yahoo.com

شیش سال از راه اندازی این وبلاگ می گذره. در این مدت هر وقت احساس کردم دلم می خواد دربارۀ چیزی حرف بزنم (از اون حرفایی که اگه نگی قلمبه میشه توی گلو و اذیت می کنه) اومدم اینجا یه پست جدید نوشتم. گاهی دربارۀ فیلمی که دیده بودم، گاهی دربارۀ یه مسالۀ اجتماعی و گاهی هم افکار بعد از نیمه شب!
اون اوایل که تعداد بازدیدکنندۀ وبلاگ خیلی کم بود و فقط دوستان و آشنایان بهش سر می زدن راحت تر می تونستم دربارۀ هر چی که می خوام حرف بزنم... اما به تدریج تعداد بازدیدها بیشتر شد و من احساس می کردم دیگه نباید هر چیزی رو نوشت... ضمن اینکه از یه مقطعی به بعد بخاطر یک سری کامنت ها و درخواست های عجیب و غریبی که دریافت می کردم ترجیح دادم امکان نظردهی برای اغلب پست ها رو غیرفعال کنم.
تابحال چند بار تصمیم گرفتم وبلاگ رو تعطیل کنم. نه اینکه حرف جدیدی نداشته باشم، نه، به این دلیل که با فراگیر شدن شبکه های اجتماعی مثل توئیتر و فیس بوک، شکل ارتباطات تغییر کرده و نوشتن پست برای وبلاگ چیزی نیست که خیلی به روز باشه. ضمن اینکه در این شبکه ها میشه دقیقاً تنظیم کرد که هر پست رو چه کسانی بخونن؛ عمومی، دوستان یا فقط برخی افراد خاص.
اما راستش دلم نمیاد وبلاگ رو تعطیل کنم. چون هنوز هم حرف هایی هست که بیشتر مناسب مدیوم وبلاگ یا وب سایت هست تا فیس بوک. توئیتر که دقیقاً برای توئیت کردن مناسبه (کمتر از 140 کاراکتر) و فیس بوک هم بیشتر برای افکار و حرف های لحظه ای. اما وقتی بعد از دیدن یه فیلم دلم می خواد چند خطی درباره اش بنویسم تا بعدها یادم بمونه بعد از دیدنش چه حسی نسبت بهش داشتم، هنوز هم بهترین مکان، همین وبلاگه!
بنابراین وبلاگ تعطیل نخواهد شد و پلان های روزانه از همین امروز وارد هفتمین سال حضورش در اینترنت میشه!