امروز یه وب سایتی دیدم به اسم Free Rice. ظاهراً برای کمک به گرسنگان آفریقا راه اندازی شده و هدفش اینه که با جلب بازدیدکنندۀ زیاد و با کمک سازمان جهانی غذا، درآمدهای حاصل از جذب آگهی رو صرف کمک به نیازمندان دنیا کنه.
این سایت به صورت یک بازی ساده چهار جوابی طراحی شده و تنها کاری که باید بکنیم اینه که بگیم هر کلمه (انگلیسی) چه معنایی داره. هر جواب صحیح معادله با ۱۰ دونه برنج. طبق آمار فقط دیروز ۱۲۲ میلیون جواب درست به این سایت ارسال شده.
من با صحت و سقم این سایت کاری ندارم، ولی بازیش خیلی جذابه و علاوه بر یاد گرفتن کلمات جدید می شه سطح زبان رو هم سنجید. اولش چند تا سوال می پرسه تا سطح زبان طرف رو (بین ۱ تا ۵۰) حدس بزنه. البته خودش می گه عمراً کسی بتونه به سطح ۴۸ برسه!
تا بحال کمترین امتیاز من ۱۵ و بیشترینم ۴۱ بوده.
آدرسش اینه: www.FreeRice.com
سال ۶۷ جنگ تموم شد. یعنی حداقل ۱۹ سال از تاریخ آخرین شهادت می گذره.
نمی فهمم این دویست سیصد تا بچۀ ده / یازده ساله ای که در "جشنواره فرهنگی هنری فرزندان شاهد" توی سالن بالا پایین می پریدن از کجا اومدن؟
همه می دونن که خط چینی از علائم و نشانه های زیادی تشکیل شده که هر کلمه – متناسب با معنا – شکل بخصوصی داره. مثلا کلمۀ "خانه" به شکلی نوشته می شه که واقعاً شبیه خونه اس.
با توجه به این موضوع، به نظر شما شکل روبرو چه کلمه ای رو نشون می ده؟
خیلی راحته. یه کم به شکل دقیق بشین می فهمین... کافیه خوب نگاه کنین...
جواب: LOVE
برنده: عمو از استرالیا
امروز رفتم نمایشگاه الکامپ و یه سر به غرفۀ "بلاگ اسکای" هم زدم؛ یه غرفۀ ساده و به شدت صمیمی.
آدم باورش نمی شه تمام کارهای طراحی، نگهداری و پشتیبانی بلاگ اسکای رو این سه نفر انجام می دن. این همه کار برای فراهم شدن فضایی که ماها توش می نویسیم.
امیدوارم بلاگ اسکای همیشه به همین خوبی بمونه.
سکانس ۱: تاکسی/روز/داخلی
سوار تاکسی شد و روی صندلی عقب کنار مردی که کیف سامسونت بزرگی روی پایش گذاشته بود نشست.
کمی جلوتر یک نفر دیگر هم سوار و تاکسی تکمیل شد. خیابان مثل همیشه شلوغ بود و ماشین ها به کندی حرکت می کردند.
یاد کارهایی افتاد که باید انجام می داد. در ذهنش شروع کرد به مرتب کردن برنامه ها و قرارهایش...
صدای زنگ موبایل راننده تاکسی بلند شد و رشتۀ افکارش را پاره کرد.
راننده: "الو؟ سلام. خوبی آقا؟... ممنون. بعله... بعله، (با خوشحالی) هفتۀ پیش فارغ شد... الحمدالله... بعله... دو قلو!... باور کن! دو تا دختر! ما که اصلا فکرشم نمی کردیم... بعله خوبن، الحمدالله. والله نه هنوز (با صدایی غصه دار)... هنوز مرخص نشده... راستش چی بگم؟... نه، مساله این نیست... با تو که رودربایستی ندارم، راستش پول بیمارستان رو ندادم هنوز... یعنی... چطور بگم؟... (اشک در چشمهایش حلقه می زند) ندارم که بدم... تا ندم نمیذارن مرخص بشه... راستش هزینۀ بیمارستان خیلی شد، تو که بهتر می دونی وضع ما چطوریه... (بغض می کند)... نمی دونی مادر زنم چه چیزهایی که بهم نمی گه... خب حق هم داره... (گریه اش می گیرد) من دلم برای خانومم می سوزه... اون بیچاره چه گناهی داره که باید این وضع رو تحمل کنه... باورت می شه چهار روزه ندیدمشون؟ شب و روز مسافرکشی می کنم بلکه پول بیمارستان جور بشه... (چند لحظه سکوت. اشکهایش را پاک می کند)... نه، ممنون. خودم یه کاریش می کنم... می دونم می دونم... نه تو خودتو به زحمت ننداز... هر طور شده جورش می کنم... مرسی زنگ زدی... ببخشید ناراحتت کردم... قربانت... حتما... خداحافظ.
راننده گوشی را می گذارد و به سرعت با گوشۀ آستین اشکهایش را پاک می کند.
سکوت ناراحت کننده ای بر فضای کوچک تاکسی حکمفرما شده. مسافران که صحبت های او را شنیده اند عمیقاً در فکر فرو رفته اند... چه رنجی می کشد این مرد.
"مرسی آقا من همین بغل ها پیاده می شم... چقدر بدم خدمتتون؟"
"قابل نداره... ۲۰۰ تومن"
تاکسی می ایستد. مردی که روی صندلی جلو نشسته پیاده می شود. دست در جیب می کند. یک دویست تومنی بیرون می آورد و به سوی راننده دراز می کند. چندین اسکناس هزار تومانی را بصورت تا شده زیر دویست تومانی پنهان کرده. راننده ابتدا لحظه ای مکث می کند و سپس با نگاهی تشکر آمیز آنرا می گیرد.
مرد خوشحال و راضی از کمکی که کرده به سمت پیاده رو می رود. امیدوار است که بقیۀ مسافران هم همینکار را بکنند.
هر سه نفر دیگر هم تا جایی که می توانند به راننده کمک می کنند: هشت هزار، ده هزار و پانزده هزار تومن.
سکانس ۲: تاکسی/روز/داخلی
یک هفته بعد.
خسته بود. بالاخره یک تاکسی جلوی پایش ایستاد. با عجله سوار شد: همان راننده.
به او نگاه کرد. خیلی دلش می خواست درباره همسرش و نوزادان سوال کند و اینکه بالاخره کی مرخص شده اند... نمی دانست پرسیدن این سوال کار درستی است یا نه... بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن بالاخره تصمیمش را گرفت. هنوز دهانش را باز نکرده بود که موبایل راننده زنگ زد.
راننده موبایل را به گوش چسباند: " الو؟ سلام. خوبی آقا؟... ممنون. بعله... بعله، (با خوشحالی) هفتۀ پیش فارغ شد... الحمدالله... بعله... دو قلو!... باور کن! دو تا دختر..."
"من از ذهن به شما نزدیکتر هستم" – بودا (۵۵۰۰ سال پیش)
"من از قلب به شما نزدیکتر هستم" – انجیل (۲۰۰۰ سال پیش)
"من از رگ گردن به شما نزدیکتر هستم" – قرآن (۱۴۰۰ سال پیش)
"... همۀ انسان ها از روی پل چینود می گذرند. این پل برای نیکوکاران به اندازۀ صد نی و برای گناهکاران تنها یک نی شکننده است..." – اوستا (۲۵۰۰ سال پیش)
"... همۀ انسان ها از روی پل صراط می گذرند. این پل برای نیکوکاران بزرگ و هموار است و برای گناهکاران مانند لبۀ یک شمشیر باریک و تیز..." – قرآن (۱۴۰۰ سال پیش)
بعد از چند بار خوندن انجیل، اوستا، قرآن و حرف های بودا، آدم تنها به یک نتیجه می رسه. همون چیزی که مولانا به بهترین شکل ممکن بیانش کرده:
چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نه ترسا و یهودیّم نه گبرم نه مسلمانم
نه شرقیّم نه غربیّم نه بریّم نه بحریّم
نه ارکان طبیعیّم نه از افلاک گردانم
نه از دنیا نه از عقبا نه از جنّت نه از دوزخ
نه از آدم نه از حوّا نه از فردوس رضوانم
مکانم لامکان باشد نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
دوئی از خود برون کردم یکی دیدم دو عالم را
یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم
بعد از دو سال انتظار،
قسمت اول سریال حلقه سبز (حاتمی کیا) امشب ساعت یه ربع به نه از شبکه سه پخش شد... راستش زیاد خوشم نیومد.
بازی حمید فرخ نژاد خیلی غیرطبیعیه و توی ذوق می زنه. بعد هم ملت از همون چند دقیقه اول فهمیدن که این یارو روحه و فقط دختره می بیندش، دیگه چه نیازی هست به این همه تعلیق؟ به لطف ویدئو و DVD و ماهواره مردم انقدر فیلم دیدن که بگی ف می رن تا Fargo و Final Destination 3!
تعلیق خیلی ضعیف بود، نورپردازی، تصویربرداری و حتی میزانسن مشکل داشت، موسیقی هم چندان چنگی به دل نمی زد.
چیکار کنم خب؟ انتظار من از حاتمی کیا خیلی بیشتر از اینه که مثل سریال های مدل "راه بنداز، جا بنداز" با خودم بگم حالا قسمت های بعدی بهتر می شه. من توقع دارم سریال حاتمی کیا از همون قسمت اول ضربه اش رو وارد کنه... که نکرد.
حالا من که به هر حال تا آخر می بینمش، اما واقعا امیدوارم قسمت های بعدی بهتر از این باشه. انتظار ما از سازنده روبان قرمز خیلی بیشتر از ایناس.