فیلم اخیر گلشیفته فراهانی و همبازی شدنش با لئوناردو دی کاپریو بحث های زیادی رو بوجود آورده و هر کس در اینباره خبری رو نقل می کنه در صورتیکه ماجرا انقدر هم پیچیده نیست:
کمپانی فیلمسازی De Line Pictures از گلشیفته فراهانی دعوت کرد تا در فیلمی به نام Body of Lies به کارگردانی ریدلی اسکات (گلادیاتور، هانیبال و گانگستر آمریکایی) در نقش کوتاهی بازی کنه. فراهانی بعد از خوندن فیلمنامه قراردادی با کمپانی امضاء می کنه و برای فیلمبرداری به مراکش می ره.
داستان فیلم دربارۀ یک روزنامه نگاره که از طرف سازمان سیا مامور پیدا کردن یکی از سرکردگان القاعده در کشور اردن می شه و در این راه حوادث مختلفی رو پشت سر می ذاره...

تاریخ نمایش این فیلم ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸ در نظر گرفته شده و به غیر از دی کاپریو، راسل کرو و تعداد زیادی بازیگر عرب هم در این فیلم بازی می کنن. در ضمن، به غیر از فراهانی بازیگران ایرانی دیگه ای مثل بیژن دانشمند و جنان فردوسی هم در این فیلم نقش هایی رو بر عهده دارن.
بعد از این همکاری موفقیت آمیز، از گلشیفته فراهانی دعوت شد تا در یک سریال آمریکایی هم ایفای نقش کنه که طبق خبر ایرنا با ممنوع الخروج شدن فراهانی در فرودگاه این پروژه کنسل شد. این خبر بلافاصله روی وب سایت ها و خبرگزاری های مشهور دنیا قرار گرفت و سیستم نظارتی وزارت ارشاد ایران به شدت زیر سوال رفت.
اما این خبر ظرف دو روز تکذیب شد و به نقل از خبرگزاری فارس خانم فراهانی پنجشنبۀ هفتۀ گذشته به آمریکا سفر کرد (منبع خبر) و به گفتۀ محمدرضا شریفی نیا موضوع بازی در فیلم جدید تونی اسکات (برادر ریدلی اسکات) هم به دلیل تقارن با فیلمبرداری "دربارۀ الی..." (اصغر فرهادی) منتفی شد.
بچه که بودیم، روزا بعد از ناهار مادربزرگ ما نوه ها رو جمع می کرد توی سالن، رختخواب پهن می کرد، برامون قصه می گفت تا خوابمون ببره. خودش یه چادر می کشید روش و حواسش به ما بود تا حتماً بخوابیم! انگار ماموریت داشت ما رو بخوابونه. می گفت خواب ظهر برای بچه ها ضروریه... من همیشه آخر از همه خوابم می برد. حتی بعد از مادربزرگ که فکر می کرد خوابم برده. فقط صدای باد پنکه رو می شنیدم و نفس های بقیه... این صحنه بارها و بارها در دوران کودکی تکرار شد.

داریوش مهرجویی در فیلم "درخت گلابی" این حس رو به تصویر کشیده و خواب یک بعد از ظهر تابستانی رو در خانۀ ویلایی باغ بازسازی کرده. تصویری که شاید این روزها – با این همه مشغلۀ کاری و تغییر ارتباطات خانوادگی – کمتر دیده بشه.
۱- من برگشتم، بعد از ۱۰ روز.
۲- پنجشنبه همۀ کارها درست طبق برنامه پیش رفت و همه چیز به خوبی برگزار شد. نامزد شدیم، با دختر قرمز.
۳- از همۀ کسانی که اومدن ممنون. بعضی ها هم خیلی کمک کردن و بدون وجودشون مطمئناً به مشکل برمی خوردیم... خصوصا مهدی آروم و محسن م. ب. در مجموع حدود ۳۰۰۰ تا عکس از مراسم گرفته شده. یعنی بطور متوسط هر ۶ ثانیه یک عکس!
۴- ۱۰ روزه فیلم ندیدم، در عوض تا دلتون بخواد قلیون کشیدیم حالشو بردیم اساسی!
۵- نه از المپیک خبر دارم و نه از وضعیت اوستیای جنوبی در گرجستان! فقط می دونم فیلم Tropic Thunder پرفروش ترین فیلم روزه و Dark Knight هم از رتبۀ اول IMDB به سوم تنزل پیدا کرده.
۶- نورپردازی برج میلاد خیلی باحال شده. ما همینجور که فیلم نامزدی تدوین می کنیم از پنجره به برج هم یه نگاه میندازیم صفا می کنیم.
۷- دیشب توی کوچۀ ما تولد گرفته بودن برای امام زمان، آهنگ "چه جوری" (محسن و سعید پانتر) گذاشته بودن وسط کوچه ملت و حاج آقاها با هم می رقصیدن چه جور! اون خانومه هم هی می گفت "تو به من می گی چه جوری؟!"
۸- این هفته تعطیلات تابستانی سایپا هست و باید استراحت کنیم تا دوباره از هفته دیگه بریم خیر سرمون براتون ماشین طراحی کنیم شما سوار بشین حال کنین.
۹- چند شب پیش یکی از فامیل ها که تازه ازدواج کرده بود با همسرش اومده بودن باغ که معرفیش کنه. ما هم نمی دونم چرا افتاده بودیم روی مود خنده ، انقدر مسخره بازی درآوردیم... دیگه هر کاری بلد بودیم کردیم! نمی دونم چرا آدم بعضی وقتا اینطوری می شه!
۱۰- فعلا همین، تا بعدا!
عشق های خیابانی – مکزیک – محصول ۲۰۰۰
اولین فیلم کارگردان معروف مکزیکی، آلخاندرو گونزالز اینیاریتو که بعدها فیلم های بسیار خوبی مثل "۲۱ گرم" و "بابل" رو کارگردانی کرد. این فیلم هم (مانند بابل) از سه داستان و چند کاراکتر مختلف تشکیل شده که در یک نقطه – حادثۀ تصادف اتومبیل – به هم پیوند می خورند.
عشق های سطحی، خیانت و جنایت از روی درماندگی و استیصال تم اصلی اپیزودهای مختلف فیلم را تشکیل می دهد:
"پسر جوانی که عاشق همسر برادرش است قصد دارد با شرکت در مسابقات جنگ سگ ها و جمع کردن پول، نقشۀ فرارش را تحقق ببخشد...
زندگی مانکن زیبایی که مدل مجلات مختلف هنری است در اثر تصادف مختل می شود و آیندۀ او و معشوقش (مدیر یک مجله که همسر هم دارد) تحت تاثیر قرار می گیرد...
پیرمردی که پس از سالها از زندان آزاد شده قبول می کند در ازای دریافت مبلغ زیادی پول مرتکب جنایت دیگری شود..."
جالب اینکه در هر سه اپیزود از سگ بعنوان موتیف اصلی استفاده شده و در هر سه داستان کاراکترهای اصلی بیشتر از آنکه به اطرافیان خود اهمیت بدهند به سگ هایشان توجه دارند.
سبک خاص اینیاریتو در فضاسازی، دکوپاژ و تدوین را می شود در همین اولین ساخته اش هم به خوبی مشاهده کرد. در موسیقی متن از گیتار بعنوان ساز اصلی استفاده شده (شبیه به "بابل") که به خوبی با فضای فیلم همخوانی دارد.
چهار ماه، سه روز و دو هفته – رومانی – محصول ۲۰۰۷
"رومانی، سال ۱۹۸۹: در حالی که دولت سقط جنین رو ممنوع و بعنوان یک جرم اعلام کرده، دختر جوانی سعی می کنه به دوستش کمک کنه تا مخفیانه جنین چهارماهۀ اون رو در اتاق یک هتل و توسط یک پزشک سقط کنه..."
یک تریلر/درام سیاه به سبک دوگما ۹۵ (دوربین روی دست، نماهای ثابت طولانی و استفاده از پلان سکانس). فیلم دارای نشونه های بسیار زیادیه که مطمئناً با یکبار دیدن نمی تونیم همۀ اونها رو کشف کنیم.
شاید خیلی ها حوصلۀ دیدن چنین فیلمی رو نداشته باشن؛ فیلمی که در اون یک نمای 8 دقیقه ای وجود داره که دوربین بطور ثابت از شام خوردن و صحبت کردن چند نفر دور میز فیلمبرداری کرده... اما اگر کارگردان از این سبک برای ساخت فیلمش استفاده کرده مطمئناً دلیل خاصی پشت این انتخاب وجود داشته...
دربارۀ معنی آخرین سکانس و خصوصاً آخرین نمای فیلم بحث های زیادی مطرحه که اگر کسی فیلمو دیده دلم می خواد درباره اش با هم تبادل نظر کنیم.
زندگی دیگران - آلمان - محصول ۲۰۰۷
بهترین فیلم چند سال اخیر سینمای آلمان با فیلمنامه ای فوق العاده قوی:
"سال ۱۹۸۴، آلمان شرقی: دولت یکصد هزار نفر کارمند اطاعات و دویست هزار نفر خبرچین رو استخدام کرده بود تا زندگی هنرمندان و نویسندگان رو به شدت تحت کنترل قرار بده. یکی از خبرچین ها که مسئول نظارت بر زندگی یک نمایشنامه نویس هست به تدریج درگیر زندگی خصوصی اون می شه و..."
این تریلر سیاسی به خوبی جو حاکم بر آلمان شرقی رو چند سال پیش از فروپاشی به نمایش درمیاره، بیننده رو با بخشی از تاریخ آلمان آشنا می کنه و به شکل تاثیرگذاری تموم می شه.
در مجموع ۵۶ جایزۀ بین المللی نصیب این فیلم شده؛ از جمله اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان سال ۲۰۰۷ و جایزۀ اصلی جشنواره های برلین، سزار، بافتا و ... .
دیشب رفتیم پارک ملت برای دیدن آب نمای موزیکال. تمام کوچه های روبروی پارک مملو از ماشین بود و آدم هایی که از جاهای مختلف تهران (و حتی ایران!) برای دیدن آب نما اومده بودن.
برنامه از ساعت ۹ شروع شد و نمایش آب نما با هفت یا هشت قطعه موزیک (از یانی، کنی جی،...) ادامه پیدا کرد. رقص آب و جلوه های تصویری خاصی که ایجاد می کرد واقعاً فوق العاده بود. آدم باور نمی کنه بشه با آب نمایشی به این زیبایی طراحی کرد. حرکات آب کاملاً متناسب با موسیقی بود و رنگ و افکت با آهنگ تغییر می کرد.

نمایش حدود نیم ساعت ادامه داشت و در این مدت واقعاً سرمون گرم بود. سئانس دوم نمایش آب نیم ساعت بعد (ساعت ده و ربع) شروع می شد که ما باید بر می گشتیم.
توصیه می کنم حتماً حتماً یه سر به پارک ملت بزنین و این نمایش رو ببینید، مطمئناً خوشتون میاد. فقط سعی کنین زودتر برین و یه جای خوب برای خودتون پیدا کنین (ترجیحاً در قسمت طولی آب نما) تا بتونین از نمایش بطور کامل لذت ببرین.