فرض کنین ماشین زمان اختراع شده و هر کس می تونه تنها یکبار باهاش مسافرت کنه و به هر تاریخی که دلش می خواد – در هر نقطه از کرۀ زمین – بره؛ از عصر باستان گرفته تا آینده های دور.
شما چه زمان و چه مکانی رو برای مسافرت انتخاب می کردین؟
یه بار یه جایی دیدم یکی اینکارو کرده بود، خوشمان آمد برای اینکه چیزی از کسی کم نداشته باشیم گفتیم ما هم اینکار را بکنیم!
اینجا دربارۀ چندین نفر، هر کدوم چند تا جمله نوشته ام! اما اسامی رو پاک کردم... شاید هر کسی خودش بفهمه کدومه یا حتی بتونه بقیه رو هم حدس بزنه!
اگه فکر کردین یکی از اینا دربارۀ شماست بگین تا بگم درسته یا نه! این چند نفر دوست و آشنا و فامیل و... هستن و ممکنه هر روز وبلاگمو چک کنن یا اصلا تا بحال ندیده باشنش! در هر حال ما احساسات درونیمون رو نوشتیم!
شماره ۱: اوایل آشنایی اصلا چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم! حتی یه جورایی از هم بدمون میومد! هیچوقت فکرشم نمی کردم که یه روز با هم انقدر صمیمی بشیم!
شماره ۲: اگه ریش و سیبیل مسخره اش رو بزنه حداقل قیافه اش قابل تحمل می شه. البته قیافه اش رو درست کنه اخلاقش رو کاری نمی شه کرد! شوخی کردم... پسر باحالیه! متن های خوبی می نویسه، بازیش هم داره کم کم رو میاد!
شماره ۳: دلم براش خیلی تنگ شده. بیست ساله ندیدمش اما هنوز احساس می کنم با هم مثل همون موقع ها هستیم. مثل دوران کودکی... حس می کنم انقدر به هم نزدیکیم که می تونیم سری ترین رازهامونو به هم بگیم.
شماره ۴: مثل بقیۀ متولدین ماه پنجم سال وقتی باهاشی هیچوقت حوصله ات سر نمی ره! بهترین کسی که می تونه ادای شتر دربیاره یا مثل اسب یورتمه بره! یه بچه داره شبیه میمون! حیف که داره می ره...
شماره ۵: یه ماه پنجمی دیگه که ما همه جوره قبولش داریم. هم باحاله، هم باسواد، هم یه دوست خیلی خوب. یکی از آرزوهام اینه که من هم یه روزی به نصف اطلاعات اون برسم.
شماره ۶: اولین کسی که توی دوست و آشنا و فامیل کامپیوتر خرید! بچه که بودیم کلی پز می دادیم که فلانی کامپیوتر داره... می رفتیم خونه اش و کلی Wolf 3D بازی می کردیم! چه حالی می داد!
شماره ۷: نمی دونم چرا دو ساله باهام قهر کرده و نه جواب ایمیل می ده، نه جواب message. دلم براش تنگ شده...
شماره ۸: مثل بقیۀ متولدین این ماه یه سری اخلاق گند داره که اصلا خوشم نمیاد، اما به دلایلی ناچارم تحملش کنم. نمی دونم چرا مدام سعی داره به من تلقین کنه من چیزی بلد نیستم و اون همه چیزو بهتر می دونه! کلا از آدم های اینجوری خوشم نمیاد!
شماره ۹: خوش اخلاق و خوش خنده! مامان خلیل کوچولو!
شماره ۱۰: مهربون ترین آدم بداخلاق دنیا! فکر کنم توی چند سال اخیر وزنش حداقل دو برابر شده باشه! یه زمانی خیلی با هم بودیم اما الان نمی دونم چرا انقدر کم شده...
شماره ۱۱: وقتی می بینمش یاد خودم میفتم که از همون کلاس اول دبستان شروع کردم به کتاب خوندن. فکر می کنم تا بحال بیشتر از خیلی آدم بزرگا کتاب خونده باشه و فیلم دیده. از نقدهایی که می نویسه معلومه کلی فیلمبازه.
شماره ۱۲: اولین تجربه فیلمسازیش توی دانشگاه یکی از خنده دارترین اتفاقاتیه که تابحال افتاده... تمام مواقعی که فکر می کرد دوربین روشنه، دوربین خاموش بوده! آخر مرام و معرفته!
شماره ۱۳: یه آدم خوش ذوق و خوش سلیقه با کلی آثار هنری دیدنی. نمی دونم چرا زودتر نمایشگاه نمی ذاره روی خیلی ها رو کم کنه!
شماره ۱۴: من فداش می شم! سال دیگه اسمش رو خودم اعلام می کنم! یه جورایی یعنی Coming Soon!!!
اگه شما وارد یه جایی بشین و ببینین دو تا پسر همدیگه رو بغل کردن و دارن ماچ می کنن چی فکر می کنین؟
بعضی وقتا آدم توی موقعیتی قرار می گیره که ظاهرش انقدر افتضاحه هیچ توضیحی نمی شه درباره اش داد و هرچی بگیم بدترش کردیم!
سال چهارم دانشگاه، روز تولدم بود که اون اتفاق افتاد!
رفتم دانشکدۀ کامپیوتر و سر کلاس نشستم. هنوز هیچکس نیومده بود. داشتم جزوه و کاغذهامو درمیاوردم که فرزاد اومد تو. نشست روی صندلی کناریم و از توی کیفش یه هدیه درآورد داد بهم: "تولدت مبارک!". من کلی ذوق زده شدم، سریع بازش کردم و دیدم برام کتابی رو خریده که خیلی دوست داشتم. بعدش همونطور که روی صندلی کنار هم نشسته بودیم همدیگه رو بغل کردیم. من فرزاد رو ماچ کردم و تشکر کردم... بعدش اون ماچم کرد که تولدت مبارک و...
یهو در کلاس باز شد... چند تا از پسرهای ورودی جدید اومدن تو! ما فوری از هم جدا شدیم... من یکی از مسخره ترین لبخندهای زندگیم رو به اونا تحویل دادم، ولی هر چی فکر می کردم هیچی به ذهنم نمی رسید که بهشون بگم... اصلا مگه می شه این وضعیت رو توضیح داد؟!
اونا چند لحظه با دهن باز ما رو نگاه کردن و بدون یک کلمه حرف رفتن بیرون و پشت سرشون در کلاس رو بستن!!!
خدا می دونه دربارۀ ما چی فکر کردن و چه چیزایی که به هم نگفتن!
هیچ به دهن آدم ها دقت کردین؟ دهن یکی از اعضای صورته که معمولا برای حرف زدن بکار میاد اما همین دهن در بعضی شرایط حالتی به خودش می گیره که واقعا دیدنیه. مثلا:
دهن یه دختر بچه که کنار میز توالت وایساده و با تمام وجود به نحوۀ رژ لب زدن مامان یا خواهر بزرگترش نگاه می کنه!
دهن خانومی که قصد داره با دقت یه چیزی رو قیچی کنه و دهنش با باز و بسته شدن تیغه های قیچی باز و بسته می شه!
دهن دانشجوهایی که بعد از تعطیلات تابستانی میان شاد و خرم انتخاب واحد کنن بعد می بینن یکی از استادهای باحالشون تازه نمره های فیزیک 1 رو زده و به جز دو تا از دخترهای خرخون کلاس بقیه رو انداخته!
دهن کشورهای غربی و IAEA (یعنی همون آژانس بین المللی انرژی اتمی، بی سواد!) از دست حرف های عجیب غریب دکتر لاریجانی (به این نوع دهن می گن "دهن از نوع سرویس شده"!)
آخرین افاضۀ دکتر این بوده: بهتره آمریکا مسیر مذاکرات رو پنچر نکنه.
سوال: چطور می شه "مسیر" رو پنچر کرد؟!
دهن کل ملت ایران از دست حرف ها و کارهای رئیس جمهور محبوب! (اسم این نوع دهن دچار خود سانسوری شد!)
*** تینا اتفاقی یه عکس پیدا کرده که خداییش خیلی به این مطلب می خوره. گذاشته توی وبلاگ خودش که لینکش اینجاس.
بعضی وقتا آدم نمی دونه با چه فیلمی طرفه. یعنی هیچ ایده ای نداره که قراره چی ببینه. در اغلب مواقع از دیدن فیلمی که به درستی نمی شناسمش پشیمون می شم. اما با دیدن Fountain شوکه شدم و به معنی واقعی کلمه لذت بردم. چطور چنین فیلمی از دستم در رفته بود؟ چرا زودتر کشفش نکرده بودم؟

"طبق افسانه های مایا، درختی وجود داره به نام درخت زندگی. هر کس از شیرۀ این درخت بخوره به عمر جاویدان دست پیدا می کنه. این درخت همونیه که در انجیل هم ازش یاد شده: در بهشت دو درخت وجود داشت، درخت دانش و درخت زندگی. وقتی آدم و حوا میوه ای از درخت دانش خوردند به زمین رانده شدند. درخت زندگی در بهشت باقی ماند."
در این فیلم سه داستان بطور موازی روایت می شه:
پانصد سال پیش: یک فرمانده اسپانیایی که برای پیدا کردن محل "درخت زندگی" به قلب جنگل های گواتمالا می ره و با قوم مایا روبرو می شه.
زمان حاضر: پزشک جوانی که برای متوقف کردن تومور مغزی همسرش تمام تلاشش رو بکار می بنده تا بتونه داروی جدیدی کشف کنه.
پانصد سال بعد: حفاظت از "درخت زندگی" در یک پایگاه فضایی بسیار پیشرفته.
این سه داستان در کنار هم با چنان هنرمندی فوق العاده ای روایت می شن که بیننده رو در دنیای خودشون غرق می کنن. هر سه داستان شروع و پایان بسیار زیبایی دارن و هر کدوم قابل تبدیل شدن به یک فیلم بلند هستن. حرکت بین سه داستان به بهترین شکل ممکن صورت می گیره و هیجان و جذابیت فیلم رو چندین برابر می کنه.
آیا واقعا مرگ یک بیماریه که بالاخره براش راه درمانی پیدا می شه؟ آیا می شه راهی پیدا کرد برای رسیدن به زندگی جاویدان؟ اگر بعد از مرگ بدن ما تبدیل به خاک بشه، در اون خاک دانه ای بکارند که به درخت تبدیل بشه... آیا روح ما در اون درخت به زندگی ادامه می ده؟ اگر پرنده ای از میوۀ اون درخت بخوره و پرواز کنه، آیا روح ما هم با اون پرنده به پرواز درمیاد؟
از دارین آرونوفسکی (کارگردان فیلم) قبلا فیلم های Requiem for a Dream و Pi رو دیده بودیم که اونها هم فیلم های خیلی خوبی بودن. اما این یکی فوق العاده اس.
مطمئنا تمام طرفداران کتاب های هری پاتر منتظرن هر چه زودتر ترجمۀ جلد هفتم (و آخر) تموم بشه و به بازار بیاد. جلد شیشم (شاهزادۀ دورگه) یه جورایی نصفه نیمه تموم شد و فعلا رفتیم توی خماری که هری چطوری می خواد بدون کمک دامبلدور چهار تا جان پیچ دیگۀ ولدمرت رو پیدا کنه و از بین ببره؟

نسخۀ انگلیسی کتاب رو می شه میدون انقلاب پیدا کرد که البته گرونه؛ مشکل اینجاس که این بار خیلی نمی شه به ترجمه دلخوش بود. از قسمت پنجم (فرمان ققنوس) به بعد که هری و دوستاش یه کم بزرگ شدن، یه ماجراهای عشقی کوچیکی هم مطرح شده که نمی دونم چرا توی ترجمه ها سانسورش می کنن.
مثلا توی جلد شیشم جایی که هری و رون، جینی و دین توماس رو توی راهروی گریفیندور در حال بوسیدن می بینن ترجمه کردن "در حال راز و نیاز"! یا جایی که بعد از مسابقۀ کوئیدیچ هری و جینی همدیگه رو می بوسن کلا سانسور شده!
الان چند تا ناشر در حال ترجمۀ جلد هفتم هستن و سر اینکه کی زودتر می ده بیرون دارن با هم رقابت می کنن. یکی از اونها کار جالبی کرده و هر فصلی که ترجمه می شه رو بصورت کامل و بدون سانسور بصورت فایل pdf قابل داونلود می ذاره روی وب سایتش. البته ترجمه ها ابتدایی هست و نیاز به ویرایش داره، اما برای خوابوندن حس کنجکاوی خیلی خوبه. آدرسش اینه:
اسم منو خاله ام انتخاب کرد.
اول قرار بود اسمم رو بذارن "پدرام"، اما یکی دو روز قبل از گرفتن شناسنامه، خاله ام "حسام" رو پیشنهاد کرد که چون به اسم پدرم هم می خورد، تصویب شد!
البته طبق قانون خاندان دهقانی، قاعدتا باید اسمم می شد "عباس". چون اسم پدرم "حسن"
هست، اسم پدرش "عباس"، پدر پدرش "حسن"، پدر پدر پدرش "عباس" و ... همینجوری تا آخر یکی در میون! اما من جاخالی دادم، اسم "عباس" خورد به پسر عمه وسطیه!
من خودم از اسمم خوشم میاد! هم تلفظش راحته؛ هم کوتاهه؛ هم قابلیت در آوردن اسم مستعار نداره؛ هم به عربی راحت تلفظ می شه و هم در انگلیسی می گن Sam. اگه یه قانونی بود که مثلا می شد هر کسی بعد از ۱۸ سالگی هر اسمی که دلش می خواد برای خودش انتخاب کنه، من باز هم همینو انتخاب می کردم.
شما می دونین قرار بود اسمتون رو چی بذارن؟
از اسمتون راضی هستین؟ یا اگه امکانش بود عوضش می کردین؟
می شه لطفا یه اسم دختر بگین که: هم خوشگل باشه، هم ترجیحا فارسی باشه، هم معادل انگلیسی داشته باشه (مثل الهام که به انگلیسی میشه Eli) و هم نشه براش اسم مستعار درآورد!
پیشنهادهای وارده:
سارا، آناهیتا (Anna)، کتایون (Kathy)
کیانا، تینا، جاسمین، سوفیا، رکسانا
ماندانا، آتوسا
الینا، المیرا، الناز (هر سه تا می شن Eli)
پارمیس، نیکی، لیلا (Lili)
فرشته (آنجلا!)، هانا، نرگس (نارسیس)
آریانا، آرینا، هایدی
سودابه (سو)، شروین (شری)، ایران، نینا
آسویا، رژان
الینا انتخاب و تصویب شد!