دیگه عادت کردم. دیگه طبیعی شده...
عادت کردم به اینکه هر سال از تعداد دوستام چند تا کم بشه. به اینکه خداحافظی کنیم، به این امید که دوباره یه روز همدیگه رو می بینیم ولی هیچوقت این اتفاق نیفته. اگر هم بعد از پنج یا ده سال همدیگه رو ببینیم انقدر همه چیز تغییر کرده که برقراری ارتباط – مثل گذشته – خیلی سخت یا کلاً محاله.
واقعیت اینه که شرایط فعلی و چشم انداز آیندۀ ایران برای کسانی مثل احسان به هیچ عنوان راضی کننده نیست. اونها می دونن با تخصص، مهارت و پشتکاری که دارن می تونن در یک سرزمین دیگه زندگی راحت تر و بهتری داشته باشن. اونها حاضرن تمام سختی های مهاجرت رو تحمل کنن و به آینده ای روشن تر امیدوار باشن.
برای "احسان"هایی که مهاجرت رو انتخاب می کنن دوری از خانواده، دوری از فرهنگ و مردم کشوری که ناخواسته بهشون خو گرفتن، تطبیق خودشون با شرایط جدید زندگی و کار، چندان هم دشوار نیست... چون پشت تمام این سختی ها هدف بزرگتری قرار داره: رسیدن به رضایت خاطر.
من این حس رو می شناسم... اینکه یه روز صبح از خواب بیدار بشی و تازه بفهمی چیکار کردی! تازه بفهمی از تمام کسانی که دوستشون داری هزاران کیلومتر دور هستی. تازه متوجه بشی از لحظه ای که پاتو از در بیرون می ذاری باید به زبون دیگه ای حرف بزنی که زبون مادریت نیست. باید خودت رو با فرهنگی تطبیق بدی که بهش تعلق نداری...
امروز عصر که موبایلم زنگ خورد و اسم "احسان" افتاد روش، یه جورایی مطمئن بودم قراره چه خبری رو بشنوم: "ویزامون اومد". همیشه همین دو کلمه بکار برده می شه، تکراریه، ولی باز هم چیزی از تاثیرش کم نمی کنه...
با شناخت سیزده ساله ای که از احسان دارم، مطمئنم هر جا که باشه موفق می شه و پیشرفت می کنه... خصوصاً اینکه پشتیبانی مثل فرشته کنارشه. امیدوارم در سرزمین جدید به اون چیزی که دنبالش هستین برسین.
خداحافظ احسان، خداحافظ فرشته...

"This is your victory.
And I know you didn't do this just to win an election. And I know you didn't do it for me.
This victory alone is not the change we seek. It is only the chance for us to make that change. And that cannot happen if we go back to the way things were.
And to all those watching tonight from beyond our shores, from parliaments and palaces, to those who are huddled around radios in the forgotten corners of the world, our stories are singular, but our destiny is shared, and a new dawn of American leadership is at hand.
This election had many firsts and many stories that will be told for generations. But one that's on my mind tonight's about a woman who cast her ballot in Atlanta. She's a lot like the millions of others who stood in line to make their voice heard in this election except for one thing: Ann Nixon Cooper is 106 years old.
A man touched down on the moon, a wall came down in Berlin, a world was connected by our own science and imagination.
And this year, in this election, she touched her finger to a screen, and cast her vote, because after 106 years in America, through the best of times and the darkest of hours, she knows how America can change.
Yes we can."
Wall-E (اندرو استانتون / ۲۰۰۸)
بعد از دیدن انیمیشن فوق العاده عالی Ratattoille منتظر معجزۀ دیگه ای از کمپانی پیکسار/دیسنی بودم که Wall-E نتونست برآورده اش کنه. Ratattoille همه چیز داشت: انیمیشن خیره کننده، فیلمنامۀ قوی، اجرای بی عیب و نقص و موسیقی به یادماندنی. اندرو استانتون (کارگردان "در جستجوی نیمو") فیلمنامه ای رو انتخاب کرده که در حد و اندازۀ کارهای قبلی خودش هم نیست و به پرداخت بسیار بیشتری نیاز داره. داستان روباتی که در سال ۲۷۰۰ میلادی مامور جمع کردن زباله های کرۀ زمین خالی از سکنه اس به خودی خود جای کار بسیار زیادی داره. تقریباً ۲۰ دقیقۀ اول فیلم بدون دیالوگ می گذره و از شروع هیجان انگیز اولیه هم خبری نیست. پایان هم کاملاً قابل پیش بینیه و پیام فیلم مستقیم: مراقب زمین باشید، کمتر زباله تولید کنید! همین! البته ناگفته نماند که طراحی انیمیشن فیلم به خوبی صورت گرفته و در برخی صحنه ها ایده های جالبی هم بکار برده شده.
امتیاز: ۷ از ۱۰
The Happening (ام. نایت شیامالان / ۲۰۰۸)
اگر بخوام کارگردانی رو مثال بزنم که هر فیلمش بدتر از فیلم قبلی بوده، اولین کسی که ذهنم می رسه همین شیامالان، کارگردان هندی ساکن هالیووده! حس ششم عالی بود، Unbreakable خوب، Signs معمولی، Village بد، Lady in the Water خیلی بد و Happening افتضاح. داستان فیلم دربارۀ روزیه که گیاهان و درخت ها تصمیم می گیرن انتقام این همه دود و آلودگی رو از انسان ها بگیرن و با انتشار گازهایی کشنده در هوا آدم ها رو می کشن! جدای از فیلمنامۀ بسیار بد، بدترین چیز برای یک فیلم علمی/تخیلی اینه که باورپذیر نباشه. در این فیلم انسان ها جلوی چشم هم کشته می شن و هیچ عکس العملی از اطرافیان نمی بینیم. چهره ها خالی از حس و حاله و انگار بازیگران فیلم می دونن که دارن در یک فیلم بد بازی می کنن و برای همین هیچ تلاشی صورت نمی دن!
امتیاز: ۴ از ۱۰
The Other Boleyn Girl (جاستین چادویک / ۲۰۰۸)
داستان رقابت عشقی دو خواهر اشراف زاده از خانوادۀ Boleyn برای بدست آوردن دل پادشاه انگلستان و بدست آوردن عنوان ملکه. این فیلم علاوه بر داشتن فیلمنامه ای قوی، از ساختار بسیار خوبی برخورداره و بازی های درخشانی داره. اریک بانا در نقش پادشاه هوسباز از یک طرف و ناتالی پورتمن و اسکارلت جوهانسون در نقش دو خواهر از طرف دیگه مثلث عشقی جالبی رو بوجود میاره که بیننده رو تا پایان درگیر می کنه. به نظر من این فیلم یکی از فیلم های خیلی خوب سینمای انگلستان هست که ارزش دیدن رو داره.
امتیاز: ۷ از ۱۰
Bangkok Dangerous (پنگ چان / ۲۰۰۸)
این فیلم بازسازی یک فیلم اکشن/جنایی از سینمای تایلنده که اینبار با بازی نیکولاس کیج ساخته شده. فیلم شروع نسبتاً خوبی داره و در طول فیلم هم ضرباهنگ تند شوندۀ خودش رو به خوبی حفظ می کنه. داستان دربارۀ آدمکشیه که باید یک سری مقامات رو در بانکوک ترور کنه و در عین حال از تله ای که برای خودش گذاشتن جون سالم به در ببره. بازی نیکولاس کیج کاملاً کلیشه ای هست که البته نیازی هم به شخصیت پردازی خاص براش وجود نداشت. این فیلم بعنوان یک فیلم صرفاً اکشن فیلم نسبتاً خوبیه، البته ایرادهای زیادی در فیلمنامه و ساخت داره که خب برای یه همچین فیلمی قابل اغماضه.
امتیاز: ۵ از ۱۰
If Only (جیل جانگر / ۲۰۰۴)
یک فیلم کمدی/رمانتیک/درام از سینما انگلستان با بازی جنیفر لاو هویت و پل نیکولز. داستان فیلم دربارۀ مردیه که دوست دخترش رو جلوی چشمش از دست می ده و... . این فیلم تابحال چندین بار از ماهواره پخش شده و بهتره اگر فیلم رو ندیدین داستانش رو هم ندونین؛ چون بخش بزرگی از جذابیت فیلم به داستانشه. فیلم قصد داره این پیام رو منتقل کنه که "قدر لحظات با هم بودن رو بدونیم" که تا حد زیادی در این امر موفق شده. بازی ها یکدست و باورپذیره و ساختار فیلم کاملاً با موضوع داستان همخونی داره.
امتیاز: ۶ از ۱۰
اخیراً دو آلبوم بیرون اومده که هر کدوم ویژگی های خاص خودشون رو دارن: "یک شاخه نیلوفر" از محسن چاووشی و "حلالم کن" از سام اسدی.
یک شاخه نیلوفر
: محسن چاووشی بالاخره موفق شد از وزارت ارشاد ایران مجوز بگیره و اولین آلبوم رسمیش رو وارد بازار کنه. بعد از ماجرای فیلم "سنتوری" (مهرجویی) خیلی از کسانی که چاووشی رو نمی شناختن بهش علاقمند شدن و هنوز هم آهنگهای این فیلم همه جا (از ضبط ماشین ها گرفته تا زنگ موبایل) شنیده می شه.
آلبوم یک شاخه نیلوفر از ۱۲ آهنگ جدید تشکیل شده که همۀ اونها کاملاً با سبک محسن چاووشی همخونی داره و طرفدرانش رو راضی می کنه. آهنگ هایی مثل "یک شاخه نیلوفر"، "چرا"، "هفته های تلخ من" و "ناز" به سبک پاپ و با ضرباهنگ تند ساخته شدن و مثل همیشه پر از گله و شکایت هستن:
بدون تو سنگم، کنار تو ابرم / بیا تا گریه کنم سر اومده صبرم
اگه یه روز مُردم، بیا و گریه کنان / یه شاخه نیلوفر بذار روی قبرم!
آهنگ ها به شکلی کاملاً حرفه ای ساخته و تنظیم شدن. استفاده از تار و سنتور در کنار سازهایی مثل جاز و بیس حال و هوای خاصی به ترانه ها داده که به نظر من زیبایی و تاثیر ترانه ها رو چندین برابر کرده.
حلالم کن: آلبوم جدید سام اسدی جزو معدود آلبوم هاییه که اخیراً شنیدم و تحسینش کردم: اشعار زیبا، آهنگ های خوب و صدای فوق العاده با احساس. کاملاً مشخصه که گروه برای این آلبوم زحمت کشیده و برای تک تک ترانه ها وقت گذاشتن:
مگه می شه بود و باورت نداشت؟ / مگه می شه بود و عاشقت نبود؟
مگه می شه گفت و غیر از تو نوشت؟ / مگه می شه خوند و غیر از تو سرود؟
این آلبوم از ۱۰ آهنگ تشکیل شده که به نظر من ترانه های "مگه نه"، "به عشق تو"، "حلالم کن"، "اشتباه کردی" و "آرزوی محال" از زیباترین آهنگ هاش هستن.
این روزها که اغلب آهنگ ها بصورت گروهی و به سبک رپ خونده می شه، شنیدن چنین آهنگ های پراحساسی لطف خاصی داره که نشون می ده هنوز هستن خواننده هایی که تنها با جور کردن قافیه های "شیشه" و "همیشه" و "نمی شه" آلبوم بیرون نمی دن و برای کارشون ارزش قائلن.
به نظر شما کدوم یکی از این سه تا احمق تره؟
۱- اون بی شعوری که حاضر شده سر و ته بشه و شیلنگ کولر رو سفت کنه
۲- اونی که گفته تو آویزون شو من از اینجا محکم نگهت می دارم
۳- اون مشنگی که گوشه سمت چپ لباس یارو رو با نوک انگشت نگه داشته
۴- هر سه جواب صحیح است
وقتی اسم شون پن در مقام کارگردان یک فیلم دیده می شه، انگیزۀ زیادی برای دیدنش بوجود میاد. آدم دلش می خواد بدونه چه موضوعی باعث شده تا این بازیگر پرماجرای سینمای هالیوود دست به کارگردانی بزنه.
Into the Wild داستان پسریه به نام کریس که بعد از فارغ التحصیلی تمام پس اندازش رو به یک بنگاه خیریه می بخشه و از خانواده اش جدا می شه تا به دل طبیعت وحشی بره: آلاسکا...
در طول فیلم به تناوب فلاش بک هایی می بینیم از گذشته و اینکه چه چیزی باعث بریدن کریس از زندگی شهری و پناه بردن به طبیعت شده. موضوعی که در فیلم های بسیاری بهش پرداخته شده ولی شون پن این کار رو متفاوت با دیگران انجام می ده، با اینکه اغلب تماشاگران از سرنوشت کریس آگاهی دارن (فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده)، اما تا پایان مدت نسبتاً طولانی فیلم (نزدیک ۱۵۰ دقیقه) با اشتیاق داستان رو دنبال می کنن.
همراهی موسیقی فوق العاده تاثیرگذار فیلم با تصاویری بی نظیر از طبیعت باعث می شه در طول فیلم احساس آرامش خاصی به بیننده منتقل بشه که اثرش تا مدتها باقی می مونه. شون پن در مقام کارگردان عالی عمل کرده و تونسته تمام احساس کریس رو به تماشاگر منتقل کنه.
در بین هیاهوی تبلیغاتی سینمای هالیوود و فیلم های پرزرق و برق اکشن، این فیلم اثر باارزشیه که نشون می ده هنوز سینما – به معنی واقعی کلمه – در آمریکا زنده اس و جریان داره.
از شغلت ناراضی هستی؟ از رئیس بدت میاد؟ از تصمیمات مدیریتی مسخره خسته شدی؟ یه نگاه به این عکس بنداز... هیچ می دونی این چیه و کجاس؟


اینجا یه معدن الماسه، شمال کانادا و نزدیک به قطب!
حالا برو خدا رو شکر کن و بچسب به کارت!