- دوباره کی می ریم جنگل؟
- فردا
- کدوم جنگل؟
- یه جایی که هم بچه پلنگ ببینیم، هم بچه خرگوش...
- آخ جون! اگه مثل امروز بارون بیاد خوبه. چون همشون جمع می شن زیر یه درخت... راستی باباعلی، وقتی تمام
- حیوونا جمع می شن زیر درخت چیکار می کنن؟
- با هم حرف می زنن، برای هم قصه تعریف می کنن، غذا می خورن...
- همدیگه رو نمی خورن؟
- نه! اونا همدیگه رو دوست دارن... جلوی ما اینجوری نشون می دن که ما فکر کنیم دشمن همدیگه ان!
- چرا؟
- برای اینکه ما بتونیم درباره شون قصه بسازیم و برای نوه هامون تعریف کنیم!
- الان یه قصه برام تعریف می کنین؟
- الان نمی تونم!
- چرا؟
- قصه ها فرار کردن؟
- فرار کردن؟
- آره، امروز رفتم فروشگاه پدربزرگها چند تا قصۀ خوب برات خریدم... اما توی حیاط در صندوق ماشین رو که باز کردم
- از کیسه اومدن بیرون و همشون فرار کردن...!
- هیچیش یادتون نمونده؟
- نه، آخه فرار کردن!
- چه بد!... خب قصۀ اون دفعه ای که بچه بودین یه پلنگ سیاه بهتون حمله کرد رو دوباره برام تعریف می کنین؟
- باشه ... چشماتو ببند تا تعریف کنم...
· بعضی وقتا فکر می کنم اون حرف ها، قصه ها و تخیلات بود که شخصیت من رو شکل داد
· وقتی حوادث واقعی با تخیل آمیخته می شه، وارد دنیای جدیدی می شیم که انگار فقط و فقط برای ما خلق شده؛ دنیای زیبایی که در اون همۀ موجودات دنیا برای پیشبرد آرزوها بهمون کمک می کنن
· باور کردنش سخته ولی هنوزم یه وقتایی میاد به خوابم و توی خواب برام قصه تعریف می کنه! قصه های جالبی که نظیرش رو هیچ کجا نشنیدم!
· وقتی چند سال پیش فیلم Big Fish رو می دیدم، در تمام مدت یاد باباعلی بودم، با داستان هایی که هیچوقت نفهمیدم کدوم قسمتش واقعیت بود و کدوم قسمتش تخیل
· باباعلی ۲۳ سال پیش تبدیل شد به یه ماهی بزرگ...
من که مهین جون و محسن برام قصه تعریف می کنند. مهین جون همش قصه سیندرلا رو میگه. قصه ای که تا حالا چند نسخه سینماییشو دیدم. محسنم که یک قصه رو میگه و اونم موموچیه. موموچی یک مورچه اس که میتونه در یک ظهر گرم تابستون که خسته و کوفته هم هست یک فیل رو از خرطومش بگیره و دور سرش چند بار بچرخونه و پرتش کنه اون دور دورا..
بی مقدمه به روزم.....
یادمه مادربزرگم یک قصه طنز وکمدی بلد بود که من عاشق اون قصه بودم.ولی اگه کس دیگه ای برام تعریف میکرداصلآحال نمیکردم.اخه واکنشهای خودش از قصه باحال تر بود.همیشه من ودختر عمه ام که نوه های بزرگ بودیم می نشستیم تا برامون قصه بگه.اونم وقتی قصه میگفت آنچنان از خنده روده بر میشد که هر کسی رو به خنده مینداخت.الان حدود ده ساله که دیگه اون قصه رو نشنیدم ولی این پستت منو تو فکر فرو برد تا دوباره جمعه ازش بخوام برام اون قصه رو بگه.منم بجاش یک بوسه به دستش بزنم.
ممنون از اینکه یادم انداختی یک روزی هم بچه بودم.اخ که بچه گی چه حالی میده.
چقدر خوب است که خاطرات ۲۳ سال پیش به این شفافی در ذهنت مانده اند من متاسفانه خاطره شفاف از دوران کودکی کم دارم بخصوص خاطراتی در مورد قصه اینکه چه قصه ای را دوست داشتم و ... فقط یادم هست اولین شبی که خواهر کوچکم که ۴ سال از من کوچک تر است را آوردند خانه بدون اینکه هیچ کس به من حرف بزند و بدون اینکه من با کسی از این کاری که می خواهم بکنم حرف بزنم شب رفتم پیش مادربزرگم خوابیدم (تا قبل از آن پیش مامانم می خوابیدم) حالا نمی دانم اینرا هم خودم یادم است یا چون مامانم گفتند یادم است به هر حال بعضی ها می گن احتمالا من ضربه مغزی شدم که خاطرات کودکیم را فراموش کردم !!!! ولی سعی می کنم بعضی وقتها کودکی کردن را فراموش نکنم
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز.من بعد از مدتهای مدیدی امروز فرصت کردم و آنلاین شدم...اولا خدمت آقا فرزاد که پشت سر من حرف زده بود باید بگم که : شما غریبه ها !! باید پیغام تبریک بذارین . من با خواهر عزیز خودم خیلی قبل از شما این حرفها رو زدم.از الان فتنه انگیزی نکنین!! . آقا فرزاد!!!!!!!!
در مورد این پست هم من هم کلی اشک تو چشمم جمع شد.باز خوبه تو از بابا علی کلی خاطره داری من که خیلی کوچیک بودم وقتی بابا علی ماهی شد
من خیلی بچه بودم قصه قبل از خواب رو دوست داشتم و حتما بعدا برای بچه خودم هم قصه میگم.خیلی زیاد...
حسام جان
من خودم به نوعی بابا علی ( البته بابا سعید!!) هستم و برای بچه هام آنلاین قصه میسازم و میگم و بعضا برای خودم هم جالبه ! مخصوصا این قصه ی کلاغ و روباه و قالب پنیر را با ورژن ها مختلف (بر اساس وقایع واقعی روزانه که برای بچه ها اتفاق افتاده) برای بچه ها تعریف میکنم و کلی میخندیم.
مثلا یک بارش روباهه پنیر کلاغه را ازش میگیره ولی بابا ومامان کلاغه میرن با بابای روباهه وارد مذاکره میشند ( البته همه ی مذاکرات هم از بالای در خت و پایین درخت صورت میگیرد!) و پوز روباهه زده میشه و بابای روباهه خیلی اونو دعوا میکنه و پنیر را صحیح و سالم به کلاغه برمیگردونه و قس علیهذا...
با این قالب داستانی کلاغ و روباه ( مثل کاریکاتور جزیره و مرد غرق شده ی تنها در جزیره) خیلی جای کار داره و میتوان سوژه های زیادی را با آن ایجاد کرد.
طولانی شد . ببخشید.
چه خوشگل نوشتییی...با این پست همه رو بردی به دوران بچگیشون...ولی من عاشق قصه ی نخودی بودم مخصو صا اونجاش که مامنش نخودارو میذاره زیر بالشتش و صبح که پا میشه می بینه همشون نخودی شدن!!
سلام و ممنون
سلام واسه اولین ورودم و ممنون چون له له م و کتاب حسین کرد شبستری را به یادم اوردی . شب هایی که بابام منو به اون می سپرد .خودشون مهمونی یا مسافرت می رفتند.
له له من -- عیسی -- کر بود . کتاب حسین کرد شبستری را به دست می گرفت و دستانشو با صدای بلند می خوند.اینقدر که خودشم بشنوه! زمانی که مدرسه رو شدم، فهمیدم که عیسی اصلا سواد نداره! به تقلید از وی، من نیز همین کارو می کردم.
پدر بزرگ---مرحوم اقای بزرگ---- داستان واسم تعریف نکرد،ولی سحرگاهان بیدارم می کرد تا به مسجد برم و اذان بدم---- ۵ سالم بود. این کارو ظهر و شب هم می کردم، اخه خودش پیشنماز بود.
مادر بزرگام به همین منوال
دوست داشتم این پست رو. فقط از جمله آخرش دلم گرفت :(
از قصه های کودکی از همه بیشتر سیندرلا رو دوست داشتم و عاشق کفشهاش بودم ولی یادمه که اصلا از خوابیدن خوشم نمیومد و همش با اصرار دوست داشتم که بیدار بمونم. جالب اینجاست که مامانم میگفت: خب اگر دوست نداری بخوابی چشماتو ببند که خواب توش نره، منم خیلی سفت چشمامو می بستم همیشه هم فکر میکردم حتما یه خورده لای چشمام باز مونده که خوابم برده!!!
سلام
تاثیر گذار و زیبا بود.
به نظر من خیلی تخیل لازم نیس تا همه موجودات عالم دست به دست هم بدن تا ما به آرزوهامون برسیم. چون این یه واقعیته، فقط اراده میخواد و سخت کوشی. همین
یا حق
بیست و سه سال گذشت؟
یعنی هم اسم وبلاق وزین من.
میدونی باباعلی من مادر بزرگ من بود؟ ما از هیچ کس دیگری قصه ای نشنیدیم.
قصه هام همه تکراری بود. یعنی خودمان می خواستیم تکراری باشه. عین فیلم های تکراری که حالا نگاه می کنیم. و عین یک قصه تکراری که هر وقت بخوام برای ترانه قصه بگم فقط اون رو ازم میخواد.
هاسمیک که هر وقت قصه ای تعریف میکرد از پسر مودبی بود که به حرف مادرش گوش می داد. و بچه خوبی بود. منم از این پسر اصلن خوشم نمی اومد. ولی خوب باهاش به خواب می رفتم.