۲۶ شهریور ۱۳۵۶ / تهران: بیمارستان طوس/ داخلی / ده و نیم شب
"تبریک می گم، یه پسر دنیا آوردی که اسمشو باید بذاری رستم!"
پرستار نوزاد را به مادرش می دهد. مادر با دیدن نوزاد متوجه می شود چرا به دنیا آوردن او تا این حد دشوار بوده... نوزاد بسیار درشت است و بیشتر از چهار کیلو وزن دارد!
پدر نوزاد کنار تخت ایستاده و به اولین فرزندش نگاه می کند؛ برنامه های زیادی برایش دارد. طوری به او نگاه می کند که گویی قادر است از همین حالا آیندۀ او را ببیند...
نام این نوزاد را "حسام" می گذارند.
۲۶ شهریور ۱۳۶۶ / ساری، کوچۀ کاملیا، پلاک یک / داخلی / ده و نیم صبح
"حسام تلویزیون داره تو رو نشون می ده!"
الهام – دختر ده سالۀ همسایۀ بغلی – این جمله را گفت و با عجله وارد شد. حسام که هاج و واج مانده بود نمی دانست منظور او چیست.
تازه چند ماه بود که به این خانه آمده بودند، اما حسام و خواهرش گلناز از همان هفتۀ اول با الهام و دلارام دوست شده بودند. حسام پروژکتوری داشت که با آن روی دیوار فیلم نشان می داد و این شده بود برنامۀ هر شب آنها. جمع می شدند، فیلم می دیدند و برای هم قصه های ترسناک تعریف می کردند.
دوست دیگر حسام، پسری بود به نام احسان. پسر دکتر میلانی (دکتر مادربزرگش) که همسایۀ روبرویی آنها بودند. بعضی وقتها برای بازی آنجا می رفت. احسان اسباب بازی هایی داشت که آن زمان در اتاق هیچ پسربچه ای پیدا نمی شد.
"روشن کن دیگه!"
حسام به سرعت تلویزیون کوچک سیاه وسفیدشان را روشن کرد. الهام با هیجان گفت "همینه!". هر دو به تلویزیون خیره شدند. کلیپی پخش می شد دربارۀ کتاب که در آن بچه ها را به کتاب خواندن تشویق می کردند. ناگهان چشم های حسام از حدقه بیرون زد! تصویر او درحال پخش از تلویزیون بود.
یاد روزی افتاد که در تنها کتابخانۀ شهر در حال خواندن کتاب بود و گروهی آمدند برای فیلمبرداری. حسام در آن زمان نه می دانست که دوربین فیلمبرداری چیست و نه می دانست کارگردان چه کسیست. آنها از حسام خواسته بودند که کارهایی را که می گویند انجام دهد و از او فیلم گرفته بودند. حسام شده بود بازیگر نقش اول کلیپ.
چند ماه بعد، از آن خانه و آن شهر اسباب کشی کردند و به تهران برگشتند. ارتباط او با الهام و احسان قطع شد. اما هیچکس نمی دانست که حسام و احسان دوازده سال بعد در کانون فیلم دانشگاه علم وصنعت همدیگر را خواهند دید... هیچکس نمی دانست هفده سال بعد، اینترنتی خواهد بود و اورکاتی که حسام و الهام بتوانند به کمک آن همدیگر را پیدا کنند.
۲۶ شهریور ۱۳۷۶ / تهران: دانشگاه علم و صنعت / خارجی / ده و نیم صبح
"کارت دانشجویی لطفا!"
حسام کارت خود را از کیف خارج کرد، به مامور انتظامات نشان داد و وارد دانشگاه شد. دو سال پیش که کنکور می داد تنها به رشتۀ کامپیوتر فکر می کرد. با آنکه رتبۀ اش چندان هم خوب نبود اما با تلاش زیادی که برای مرحلۀ دوم کنکور انجام داد، موفق شد انتخاب پنجم خود – کامپیوتر علم و صنعت – قبول شود. اگر مادرش لحظۀ آخر برگۀ انتخاب رشته را دوباره چک نکرده بود خدا می دانست چه سرنوشتی در انتظارش بود: حسام کد انتخاب پنجم را با انتخاب نود و هشتم (تربیت بدنی زاهدان) جابجا علامتگذاری کرده بود!
این ترم، اولین ترم پس از روی کار آمدن خاتمی بود و همه امیدوار بودند اندکی از سخت گیری های حراست و امر و به معروف دانشگاه کاسته شود. حسام به خاطر آورد روزی را که مامور امر به معروف جلوی در به خاطر رنگ موهایش (که بطور طبیعی روشن بود) مانع از ورودش به دانشگاه شد!
با رسیدن به محوطۀ دانشکده، دوستانش را دید که روی نیمکتی نشسته اند، در حال صحبت و خنده: امیر، احسان، فرزاد، امین، محمد، فرهاد، حسین،... . هیچکس نمی دانست دو سال بعد حسام با کمک احسان و فرزاد اولین فیلم کوتاهش را در دانشگاه خواهد ساخت و همین فیلم باعث ورود او به عرصه های مختلف کاری خواهد شد. هیچکس نمی دانست امین برای همیشه از ایران خواهد رفت...
۲۶ شهریور ۱۳۸۶ / روز / داخلی و خارجی / پنج و نیم عصر
"اگه می تونستی زمان رو به عقب برگردونی، چه کاری رو انجام نمی دادی یا طور دیگه ای انجام می دادی؟"
مهدی این سوال را پرسیده و حالا منتظر جواب بود. حسام کمی فکر کرد. چیزی به ذهنش نرسید. به ساعتش نگاه کرد: ۱۷:۱۵. داشت دیرش می شد. باید می رفت. مهدی زنگ زده بود که تولدش را تبریک بگوید و این سوال را مطرح کرده بود. سوال جالبیست، اما به فکر کردن بیشتر احتیاج داشت.
"بذار خوب فکر کنم، شب بهت زنگ می زنم و جواب می دم"
حسام گوشی را گذاشت و با عجله از خانه خارج شد. خانه ای که یک سال پیش با کمک پدر و وام بانکی خریده بود و داخل آنرا به شکلی که همیشه دلش می خواست تزئین کرده بود.
با HeDanHua قرار داشت. کسی که بیشتر از سه سال و نیم با او بود و دیوانه وار دوستش داشت. هیچوقت فکر نمی کرد یک روز بتواند کسی را تا این حد دوست داشته باشد... آن هم حسامی که به "بی احساس" بودن و "آدم آهنی" شهرت داشت! سال قبل، مدتی که دور از او در آن شرکت خارجی کار می کرد فهمیده بود که چقدر به او احتیاج دارد. ظرف سه سال گذشته همه چیز به خوبی پیش رفته بود و اگه بقیۀ کارها هم طبق برنامه پیش می رفت، بهار آینده او را به همه معرفی می کرد. نمی دانست بعد از معرفی چه اتفاقی خواهد افتاد، آخر او... . فعلا بهتر است هویتش پنهان بماند.
"He Dan Hua یعنی چی؟"
"یعنی شکوفۀ زیبای سحرگاهی... شکوفۀ پگاه. یه جورایی یعنی اسم خودت!"
مثل همیشه زودتر از موعد به قرارش رسید. وقت داشت به سوال مهدی فکر کند. "چه کاری رو انجام نمی دادی؟"... باز هم چیزی به ذهنش نرسید. از همه چیز راضی بود. به هر چیزی که دوست داشت رسیده بود. کارهایی را که دلش می خواست انجام داده بود. رشتۀ دلخواهش را قبول شده بود، در زمینه های مختلف کاری فعالیت کرده بود؛ از کار در شرکت های خصوصی و دولتی گرفته تا فیلمسازی و شرکت در جشنواره های مختلف داخلی و خارجی بعنوان نویسنده و کارگردان. مطمئن بود که اگر می شد زمان را به عقب برگرداند باز هم همین کارها را تکرار می کرد. از همه چیز راضی بود. امشب به مهدی زنگ می زد و همین ها را می گفت...
"سلام... تولدت مبارک!"
حسام برای چند ثانیه به او خیره شد، سپس لبخند زد و ماشین را روشن کرد.
کات به تیتراژ پایانی. |