X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پلان های روزانه

هر کسی بازیگر نقش اول زندگی خود است، من می خواهم زندگی را کارگردانی کنم

خاطره ها و رازها: آخرین خداحافظی

ایستاده بودی کنار در. من هم. آخر شب بود، پایان مهمانی و وقت خداحافظی. تو می رفتی و من می دانستم که این، آخرین لحظاتی است که می بینمت. می رفتی و همه چیز را می بردی: خاطره ها و رازهایمان را.

برای ده پانزده نفری که کنار در جمع بودند، این هم یک خداحافظی بود مانند تمام خداحافظی های دیگر. من و تو اما، می دانستیم بار دیگری در کار نیست. در عین حال که باید ظاهر عادی ام را حفظ می کردم و جواب بقیه را می دادم، تمام حواسم به تو بود. در ترکیبی عجیب از اسلوموشن و حرکت سریع غرق شده بودم و نمی دانستم در این بین می توانم با نگاه حرفم را به تو منتقل کنم یا نه. نتوانستم. تو زیرلب چیزی گفتی که متوجه نشدم... کاش می شد فقط چند ثانیه زمان متوقف میشد.

یادت هست موقعی که داشتی شالت را مرتب می کردی، برای لحظاتی نگاه هایمان در هم گره خورد؟ حتماً می دانی چقدر با خودم جنگیدم تا فریاد نکشم "لامصب ها! چند دقیقه به ما فرصت دهید تا حرف هایمان را بزنیم"... هنوز حرف های زیادی داشتیم... داریم. در آن جمع، هیچکس از راز ما خبر نداشت و کسی نمی دانست که این خداحافظی معمولی، برای من بسیار دردناکتر از هر خداحافظی دیگری است.

آن شب، آسمان لعنتی هم تا صبح بارید... یادت هست؟

* بخشی از "خاطره ها و رازها" - دست نوشته هایی که شاید روزی به فیلم تبدیل شدند.
برچسب‌ها: داستان کوتاه
تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ساعت 10:58 | نویسنده: حسام دهقانی | چاپ مطلب